لومړۍ 200 کرښې.
اینجا.
ها؟
'آرکو'!
اَه، یه گیاه دیگه؟
فکر کردی چی میاریم؟
- یه دایناسور؟ - اصلا دیدی؟
- یه 'مادر تریسراتوپس'. - وای!
خیلی بزرگ بود! بچه هاشو اینجوری صدا میزد:
ررررر!
و همونجا بود که 'آدا' اون سرخس رو پیدا کرد،
وگرنه احتمالا متوجهش نمی شدیم.
- نوازششون کردین؟ - نوازش؟
شوخی می کنی؟ خیلی ترسیده بودیم.
قایم شدیم. بابا خیلی وحشت کرده بود.
دقیقا همون چیزی که فکر می کردم،
'دریپتریس'.
با این، می تونیم هزارتا ازش پرورش بدیم.
بابا؟ فکر می کنی دفعه بعد بتونم منم بیام؟
'آرکو'، قبلا در این مورد صحبت کردیم.
- تو هنوز خیلی جوونی. - ولی اگه من بیام، می تونم کمک کنم.
آره جون عمت، تنها چیزی که براش مهمه
- دیدن دایناسورهاست. - 'آدا'.
ولی اون راست میگه، ما برای تفریح سفر نمی کنیم.
ولی بهت گفتم که آمادم.
پرواز قبل از 12 سالگی ممنوعه.
قانونه. اینجوریه دیگه.
وقتش میرسه. اینقدر عجله نکن.
ووهو! ووهو!
زيرنويس از مهدي shine021
آرکــــــــــو
- حاضرید؟ - بله! آره!
حالا کلاه های جدیدمون رو داریم. هیس!
شنیدم یه سری تازه وارد تو غرب هستن،
دوتا از سرسخت ترین قانون شکن ها، مخصوصا اون دختره،
که به اسم 'کالامیتی جین' معروفه،
با ناخن هایی به تیزی یه جفت چنگال قدیمی.
همه کلانترهای اونجا دنبالشن،
ولی من کسی ام که پیداش می کنه!
حالا کیو می خوای؟
هوک! هوک!
هوک! هوک! هوک!
این فقط یه رعد و برق بود، پیتر.
نگران نباش، خونمون از طوفان محافظت شده.
این روزا به حرف هیچکس گوش نمیده.
- فقط میخواد کار خودشو بکنه. - این طبیعیه.
تو سن اون، تو هم یه دردسر حسابی بودی، نه، میکی؟
اگه درست یادم باشه، یه هیولای واقعی بودی.
بخور عزیزم. پورهتو بخور، پسر خوبی باش. این کارو بخاطر مامان بکن.
امروز مدرسه چطور بود؟
ارائهی تاریخت چطور پیش رفت؟
خوب بود.
منظورم اینه، 'کلیفر' اونقدر ترسیده بود
که کلاً قسمت مربوط به فرعونها رو یادش رفت.
مثل بید میلرزید، اینجوری.
اوه، میکی، وقت واکسنهای پیتر رو گرفتی،
- درسته؟ - آره،
فردا برای دوز یادآور میبرمش
و من برای شنبه خرید کردم.
آیریس داره پای مرنگ لیمویی درست میکنه.
میکی! قرار بود سورپرایز باشه.
اوه. ببخشید.
راستش، در مورد اون...
ما نمیتونیم این آخر هفته بیایم خونه، کارمون خیلی زیاده.
اما... تولدت چی؟
خب، دفعهی بعد جشن میگیریم.
سعی میکنیم آخر هفتهی بعد بیایم. باشه عزیزم؟
'من جوونم، من شادم!' پیتر شانسی جواب داد.
این البته حماقت بود،
اما برای کاپیتان هوکِ بدبخت یه مدرک بود
که پیتر اصلاً نمیدونست کیه
یا چیه.
که اوج ادب و نزاکته.
بعدش چی؟
من باید زود بیدار شم.
- زود چراغ رو خاموش کن، باشه؟ - بله، مامان.
خیلی دوستت دارم.
شب بخیر، فرشتهی من.
شب بخیر، مامان.
همه چی مرتبه؟
خوابم نمیبره.
یه کم برام جا باز کن، باشه؟
بگو ببینم چته.
هیچی، گفتم که.
من خوبم.
مطمئنم اونا ترجیح میدن
پیش تو باشن تا اداره.
وقتی بزرگ میشی، همیشه نمیتونی کاری که میخوای رو انجام بدی.
فکر میکنی آرزوها واقعاً برآورده میشن؟
مثل توی قصهها؟
نمیدونم، 'ایریس'.
ولی چه چیزی جلوتو می گیره که امتحان نکنی؟
-سلام 'میکی'! -صبح بخیر جوون.
-بازم دیر کردی، ها؟ -'ایریس'!
-'کلیفورد' اینجاست. -دارم میام!
-دیرت میشه! -گفتم دارم میام دیگه!
مراقب باش تو راه،
-شنیدی؟ -بله، 'میکی'!
خداحافظ!
عجله کن!
چرا همیشه تو باید رانندگی کنی؟
-چون اسکوتر مال منه. -'ایریس'!
گفتم با احتیاط رانندگی کن!
اوف، خواهرت مثل یه قاطر کله شقه.
این ماشین آقای 'دشماکر' نیست؟
اوه آره، خودشه. الان قاطی می کنه.
فکر می کنی پرنده ها کجا تو طوفان قایم می شن؟
نمیدونم، هیچ وقت بهش فکر نکردم.
همیشه آرزو می کردم که یه پرنده باشم
تا بتونم پرواز کنم و آزاد باشم.
راستش، حتما خیلی وحشتناکه.
من دلم می خواد یه گربه باشم:
هیچ کاری نکنی، این ور اون ور بپلکی، بقیه بهت غذا بدن.
گربه ها همه چیو فهمیدن.
ولی من از گربه ها خوشم نمیاد چون پرنده ها رو می خورن.
تو اخبار آتیش سوزی رو دیدی؟
بابام میگه این دفعه همه چیو نابود می کنه.
'کلیفورد'، اون همیشه اینو میگه.
ما اونقدر کنسرو داریم که چند ماه دووم بیاریم.
-کجا داری اینا رو میذاری؟ -تو پذیرایی،
تو اتاق خوابم، دارم می خوابم
-رو لوبیا قرمز. -هاها!
-ناهار می بینمت؟ -آره، بعدا می بینمت.
جهان، مثل همه موجودات زنده،
یه روز به دنیا اومده. اون روز
۱۳.۸ میلیارد سال پیش
تو یه انفجار عظیم نور به اسم بیگ بنگ اتفاق افتاد.
قبل از اون لحظه، زمان و فضا وجود نداشتن.
در بدو تولد، وزن جهان فقط ۲۰ میکروگرم بود،
وزن یه دونه شن. این به طور متوسط
۳.۵ کیلوگرم کمتر از وزن تو موقع تولدته،
و بعد مثل تو رشد کرد،
کهکشان ها و منظومه شمسی ما رو تشکیل داد. بله، خانم؟
حالم خوب نیست.
میشه برم بیرون؟
فقط ۱۵ دقیقه دیگه مونده.
سردرد دارم.
خیله خب، برو.
ممنون.
خب، بریم ادامه بدیم.
چهار و نیم میلیارد سال پیش...
ها؟
حالت خوبه؟
عجب سقوطی بود.
- چیزی شکستی؟ - اوه...
هی!
تو کی هستی؟
کجا داریم میریم؟
داری خیلی بلند حرف میزنی،
همه صداتو میشنون.
تو دیگه کی هستی!
- چی؟ - دارم اینو بر میدارم.
- داره مثل دیوونه ها بوق میزنه. - بده ببینم!
- ببین، داره بوق میزنه. - منم گرفتم!
- یا خدا! - باید از هم جدا شیم.
- باشه؟ داگی! - بله؟
- تو برو شمال. - باشه.
و فرانکی و من میریم جنوب.
- صبر کن یه لحظه. - واقعا؟
- چرا من باید... - همه چیز که درباره تو نیست!
همه چیز درباره من نیست، تو دیوونه ای.
تو برو اون طرف
و ما دوتا هم...
ها؟
اوه!
هیس!
چیکار کنم؟ چیکار کنم؟
آخ! تو خیلی سنگینی!
- آه، سلام آقایون. - هو!
شما هم دنبال گنج میگردین؟
چی؟!
منظورم اینه که، یه رنگین کمون دیدم.
مگه افسانه رو نمیدونی؟
ته رنگین کمون، دیگ های طلا و...
گوش کن عزیزم، ما کار داریم، برو.
اینقدر بی ادب نباش، فرانکی، بیا!
- بیا! - ببخشید.
آم، دختر کوچولو، تو...
چیز عجیبی تو جنگل ندیدی؟
نه.
مطمئنی؟
منظورم اینه که...
اون پسر کوچولو بود.
پسر کوچولو؟!
درسته.
اون طرف فرار کرد.
با اون لباس عجیب غریبش نمیتونی پیداش نکنی.
- اوه! - باورنکردنیه!
لباس روشن پوشیده بود
با شنل؟ شنل؟
آره، با کلی رنگ.
فکر میکنی اونم دنبال گنجه؟
حتماً خودشه، شنیدی چی گفت.
یه بچه با شنل! بریم. عجله کن.
اوه، خداحافظ. ممنون خانم.
بیا دیگه، وقت نیست!-خیلی ممنون خانم.
حالا نقشه چیه؟
اینه نقشه، داگی و من میریم شمال.
نه! گفتم که نمیخوام!
میکی!
داشتم کم کم نگران میشدم.
No comments yet. Be the first to leave one.