لومړۍ 200 کرښې.
میتونی یاد بگیری که چطور این کارو کنی
یه دوشاخه بکنی تو کون مغزت
حالا روشن شدم
نور لازم دارم
- یا گیاه - حالا روشن شدم
چی شده، چانچیچیِ من؟
تخت؟ نه
کلنسی، یه سیاره پیدا کردم که خوشت میاد
تا ببینیم
نوروال 8
این سیاره، رودخونههای مشروب و میوههای مخدر داره
اون طوطی، واسه مصاحبه عالیه
شرمنده. شاید نشنیدی آهنگ چی گفت، ولی...
حالا روشن شدم. الان دیگه روشنضمیرم
لنزوردیدور چطوره؟
سیارهی پارکهای سرسره و ترامپولین
حالا روشن شدم
- باشه، ولی سیارهی توپ خالی چطور؟ - عالیه
برات یه سری ظاهرِ حوصله سربر ساختم، ای روشنضمیر
ممنون
ازشون خوشت میاد؟
آره
یکی ساختم که درست عین خودته، با این تفاوت که از جنس خامهست
باحاله؟
آره
منو بفرست پایین به سیارهی توپ خالی. ایول
هرچی شما بخوای
ترکیب با شبیهساز، تا... داری آدامس میجوی؟
ممنون، ارباب
- دوستت دارم، داداش - دو...
یک...
واقعاً فقط یه توپ بزرگ و خالیه
وای خدا، گور باباش. بذار این سیاره رو بترکونیم
سلام، رفیق
رفیق، یه شلنگ آب واسه این نداری؟
پوستم ساییده شد
حرف نمیزنی؟
باشه، اشکالی نداره
باید یه شلنگ این داخل باشه
فقط باید یادم بیاد کجا گذاشته بودمش
وای
وای
لعنتی
چقدر وسیله
چهخبر، جیگر؟
کی اونجاست؟
باید سوال بپرسم
چقدر اسرار زیادی اینجاست
واسه برنامهی فضایی عالیه
من مرگم
از ملاقات باهات خوشوقتم. من کلنسیام
شرمنده، یه چی تو گلوم گیر کرده بود
ترجمه: Thetrueali
Telegram: @Thetrueali
هی، دوست داری توی برنامهی فضاییم باشی؟ فضا رو میترکونه
توی فضا پخش میشه
به گمونم، آره
ولی قبل از اینکه شروع کنیم، باید شکل منو توصیف کنی
تا بتونم ظاهر بشم
- ها؟ - ظاهرمو توصیف کن
مرگ واسه تو چه شکلیه؟
باشه، چهار متر قد، با موهای قشنگ...
یه دونه چشم خندهدار، چنگال خرچنگ، با یه دستکش تجملاتی با جواهر، بال خفاش...
یه پای دلقک و همهی اینا توی یه کالسکهی بچه، به رنگ قرمز
- اون کالسکه هم بخشی از بدنمه؟ - آره
و کونتم،نصف کمر کرگدنه با یه میدان نیروی غذا...
و پاهای کرگدن همیشه توی عنه
فکر میکنم باید اینو سادهتر کنیم
باشه
اون چیزای وسط و اون بچعی چندشآور که دستاش، دستگیرهست رو از بین ببر
من اونو نخواسته بودم
سعی کن اون چنگک خرچنگ رو برگردونی، ولی کوچیکترش کن
حالا میتونی باهاش خودتو روی زمین هل بدی
این چندان عملی نیست
باشه، خب چطوره که یه جتپک داشته باشی؟
دیگه اونطوری، اون مرگ وحشتناک نیستم. فقط یه...
باشه، چطوره شبیه یه فرشتهی مرگِ معمولی باشی
ولی اون چشم خندهدار رو نگه دار
باحال به نظر میای
مشکلی نیست حالا مصاحبه رو شروع کنیم؟
نه
ضبط رو شروع میکنم
اون شلنگ منه
لعنتی. اون آشغال کوچولو شلنگ منو برد
مشکلی نیست که همزمان که صحبت میکنیم، راه بریم تا بتونم اون شلنگ رو پس بگیرم؟
- واسه سرسرهی آبیم؟ - حتماً
- پس تو مرگی - آره
از دست دادن مردم به تو، خیلی دردناکه
همینطوره
توصیهای واسه کسایی که...
توی زندگیشون با مرگ سر و کار دارن، نداری؟
چرا. خب، بهترین اتفاقی که ممکنه تو تمام زندگیت برات رخ بده...
به گمونم، اینه که به طور فوقالعاده در اون لحظات تو حال زندگی کنی
- آره - به طور صد در صد حضور داشته باشی
مثل اینکه، بشینی پیش یه جنازه
یا به طور صد در صد، پیش جفتت بشینی
و بچهی نوزاد ناله کنانِ پوشیده شده از مخاط رحم...
آره
اینا لحظات اصلی واقعیته که همینطوری...
- توی زندگی روزمرهمون بدست نمیاریم - آره
و مدام ازمون گرفته میشن
به دست یه سیستم دقیق
اون سیستم چیه؟
این به نظر شبیه یه تئوری توطئهست که هیچکسی راجع بهش صحبت نمیکنه
آره، یکی از تئوری توطئههای مورد علاقهی منه
یه جورایی مجموعهی صنعتی مرگ
چی هست؟ میشه راجع بهش صحبت کنیم؟
خب، میتونم از طرف مرگ بهت بگم. و میتونم تئوریهای خودمو بهت بگم
که اصلاً نمیدونم تئوری باشن یا نه. فکر میکنم حقیقت باشن
- به عنوان حقیقت در نظرشون میگیرم - خوبه
خب، اتفاقی که افتاد، در اصل اوایل قرن بیستم اتفاق افتاد
اینطور بود که تو...
و این یادت باشه...
این به طور دائم...
وسعت این اتفاق، به اندازهی یه انجمن آمریکاییه
- یه انجمن ایالات متحدهست - آره
در چند درجه، توی خیلی جاهای دنیا رخ میده
ولی آمریکا واقعاً پادشاهشه
رئیس مافیای این مدل مخفیکاری مرگه
شرمنده. ببخشید. نمیخوام وسط حرفت بپرم
میشه بگی این آشغالای تو آینه چی هستن؟
البته
این یه محاکمهی قضاوته
تمام این آینهها، بخشهایی از تو که ازشون خجالت میکشی رو نشون میدن
چیزایی که سعی داری از خودت مخفیشون کنی. باید اونا رو ببخشی
- ببخشمشون؟ - آره. واسه آب کردن یخ مجلس خوبه
خب، در حین جنگ داخلی آمریکا، برخاستن مومیاییها دیده میشه
که درمان شیمیایی یه جنازهی مردهست
که یکم بیشتر سالم نگهاش میداره، تجزیه رو یکم دیگه به تاخیر میاندازه
بخاطر این بود که مردم دور از خونهشون میمردن...
- و میخواستن که... - دقیقاً. دقیقاً
خب، تاریخ اینه که تمام این سربازهای شمالی، به جنوب میرفتن...
تو میدون جنگ میمردن
از نظر اخلاقیات پروتستانها در اون زمان، خیلی مهم بود...
که جنازهی مرده رو ببینی
خب، راهنماهای قطار، این جنازههای درحال تجزیه رو توی...
قطارشون میذاشتن و میگفتن...
«نه، بندازیدشون بیرون. دیگه این کارو نمیکنیم»
«نمیتونید جنازههای در حال تجزیهتونو بندازید تو قطار من»
پشمام، یه ساکسیفونزن
اون فرشتهی قضاوته
وای، داشتم فکر میکردم که «ای کاش یه ساکسیفونزن اینجا بود»
خب، این مردان جوان شجاع رو داشتی که جنازه مومیایی میکردن...
که از یه میدون جنگ به یه میدون دیگه، مبارزات رو تعقیب میکردن...
مثل کسایی که دنبال آمبولانس میرن
میرفتن به مبارزات...
چادرهاشون رو برپا میکردن
از جنازههای رهاشدهی جنگ...
که مومیایی کرده بودن، مراقبت میکردن
تا کارشون رو به عنوان یه تبلیغ کوچیک نشون بده
مثل تبلیغاتی که پشت شیشه میچسبونن، واسه تواناییهاشون
- وای - و مردم بهشون پول میدادن که...
تا درواقع، تو اون دوره، دل و رودهی جنازه رو خارج کنن
یکم آرسنیک بریزن تو بدنش تا بدن رو سالم نگه داره
آرسنیک از مواد نگهدارندهست؟
آره. نگهدارندهست
دیگه ازش استفاده نمیشه چون افتضاحه
حالا از فرمالدئید استفاده میکنن، ولی اون موقع از آرسنیک استفاده میکردن
اون شلنگ منه. لازمش دارم
یهکم بزرگ شو
خب داشتم میگفتم، کار خطرناکی بود...
و اونا جنازه رو برمیگردوندن به شمال...
و برای اون بازهی سفر، جنازه سالم حفظ میشد
که نوآوری جالبی بود
خب، صبر کن، ببخشید
فقط اینکه این اطلاعات زیادیه
و خیلی...
این یه ذرهشه. بخش اولشه. حتی به قسمت اصلی توضیحات نرسیدیم
اونو بده به من ببینم
بعد از پا گذاشتن روی یه توپ پینگ پونگ میمیری
باشه، باشه. پس جنازهی عموت...
- با یه قطار میاومد - آره
که جنازهاش پر از آرسنیک شده بود؟
نه، درواقع با خاکاره پر شده بود. در اون زمان، نگهداری جنازه...
این بود که دل و رودهتو میریختن بیرون...
به این معنا که اعضای داخلی بدنتو خارج میکردن...
چون تجزیه در حقیقت اونجا رخ میده
توی بخش چسبناک وسط بدنته
واسه همین کل اعضای بدنتو در میآوردن
با خاک اره یا یه چیزی دیگه که بتونه شکمتو پر...
نگهداره، پرت میکردن
و بعد بدنتو، سیستم گردش خونتو...
با مواد نگهدارنده پر میکردن
این کار رو میکردن و درواقع برای اون موقع نوآوری معقولی بود
مردم میخواستن جنازهی پسر مردهشون رو پس بگیرن
و بخاطر این پروسه، جنازهی پسر مردهشونو پس میگرفتن
- درسته - ولی اتفاقی که میافته...
اینه که همین آدما میگن، «صبر کن ببینم، حالا دیگه جنگ تموم شده...»
«ولی این کار منه. حالا دیگه این شغل منه»
«پس باید بقیهی کشور رو قانع کنیم که مومیایی کردن، راه درست دفنه»
وای
و واسه همین، این افراد شروع به کار کردن، کل کشور رو چرخیدن...
وسایلشون رو میفروختن...
اوایلش، یهجورایی مثل تشکیلات بزرگ فروش بودن
شهر به شهر میرفتن، دورههای سه روزهی مومیایی کردن میذاشتن
میگفتن، «جلو بیایید، مومیایی کردن رو یاد بگیرید»
- این منطقیه، درسته؟ - از این یارو خوشم میاد
فوت اصلی کوزهگریش، اون چیزی که واقعاً جواب داد...
این بود که آخرای قرن بیستم...
No comments yet. Be the first to leave one.