لومړۍ 200 کرښې.
کمدی الهی اثر دانته آلیگیری
"جلد یکم - جهنم"
صبح عالی متعالی دخترم
بابا؟- جانم؟-
بلند شدی!؟
خوشتیپ کردی
دوباره رنگ و رو گرفتی
میدونم، حالم خوبه خوب شده
معلوم شد فقط به چند روز استراحت نیاز داشتم و الان حالم خوبه
و این بیماری چیز مهمی رو به من فهموند
چی رو؟- !من دارم میمیرم-
چی!؟- نه ناراحت نباش-
نه، این حقیقته زندگیه، وقت زیادی ندارم
...آره، زندگی به سرعت می گذره، شعله ای زودگذر
!فوت
!خداحافظ ادی
چشم بهم بزنی رفتم اون دنیا ...که یعنی باید برم به کاغذ بازیام برسم
کاغذبازی؟
آره، این وضعیت اضطراریِ
نه، باید تمام اموالم رو مرتب کنم
باید وصیت نامه ـمو دوباره تنظیم کنم و اموال رو در دفتر اسناد رسمی ثبت کنم
و مجموعه مقالاتم رو برای سردبیر بفرستم
ناگفته نمانه که باید مبلغ مناسبی از پول اهدا بشه
به مهم ترین موسسات نیوانگلند
...امیلی، زمان داره از دست میره
من باید میراثم رو در شهر آمهرست تثبیت کنم
...و حتی در جهان
...شاید یه ماهه دیگه زنده نباشم
اما مردم هرگز نام ادوارد دیکنسون ...رو فراموش نخواند کرد
!باشه، خب بابا خیلی خوشحالم حالت بهتر شده
یه چیزی هست که باید بگم
لطفاً سریع حرفاتو بزن باید کارای خیریه ـمو راست و ریست کنم
درست، فقط موضوع اختلاف بین تو و آستنه
اختلاف کدومه؟
منظورم وقتیه که آستن مست کرد و اون همه حرف وحشتناک زد
!و بعد قلبت یهو وایساد
آها اونو میگی!؟
گوش کن، واقعاً درک میکنم اگه دیگه نخوای باهاش حرف بزنی
ولی از صمیم قلب التماس میکنم لطفاً ببخشش
دخترم موضوع رو بزرگش نکن
من اصلاً از دست برادرت عصبانی نیستم
نیستی؟- نه-
اگه این تجربه ی نزدیک به مرگ چیزی یادم داده باشه، اینه که
زندگی کوتاه تر از اونیه که از تنها پسرم کینه به دل بگیرم
بابا، انتظار داشتم خیلی ناراحت بشی
امیلی، واضحه که آستن الان یه سری مشکلات داره
حالا نباید سرزنشش کرد
میخوام به هر طریقی که میتونم ازش حمایت کنم
و اگه به این معنیه که قرار نیست برای مدتی با من حرف بزنه، خودش میدونه
.قرار نیست از ارث محرومش کنم
پدر، این فوق العاده ـست نمیدونی چقدر خوشحالم کردی
...بالاخره میتونیم به این خانواده آرامش بدیم
ترجمه از Soheil_HAIZ
::..کانال تلگرام هوادارن هیلی استاینفلد..:: @HaileeSt_Team
فکر کردم بیشتر پُف دارش میکنی- این لباسه عزا ـست-
میدونم، و وفتی بقیه عزای یه شوهر گرفتن
من از مرگ شوهران بی شماری که هرگز ندیدمشون عزا دارم
واسه همین باید یکم بیشتر بهش برسیم
راستش، نظر منو بخوای لباس پُف دار واسه عزا خوب نیست
جدی؟
پس نظرت چیه یقه هفتی ـش کنیم!؟
وینی، وینی؟ سلام، بتی
یه خبر خوب بابا از دست آستن ناراحت نیست
جنگ خانواده ی دیکنسون تموم شد- !ایول-
اما با این حال جنگ واقعی در جریانه که یعنی به یاری گرم شما نیازمندیم
کمک واسه چی؟
امشب میزبان مراسم بافتنی هستم
اما اسمشو به انجمن کمک زنان آمهرست تغییر دادم
و برای سربازا پانسمان درست می کنیم
آفرین وینی، میخوای کمک کنی
آره، پس وقتشه سوزنو نخ کنی
راستش میخوام امشب یکم بنویسم
انقدر شعر تو سرمه که نگو
و با وجود این همه اختلاف تو خانواده نتونستم درست بنویسم
امشب بالاخره میتونم با آرامش بشینم
می بخشید!؟
الان آرامش معنایی نداره
این کشور در حال جنگه
!و دوست پسرای سابقم دارن می میرن و تو باید کمک کنی
من خیاطی بلد نیستم
!راست میگه، واقعاً بلد نیست
!باشه، حالا همچین خنده هم نداره
هر کسی تو یه کاری خوبه و متأسفانه من تو بافندگی خوب نیستم
واسه همینه که بتی هم امشب کمکمون میکنه
اون بهترین خیاط آمهرسته و بهمون یاد میده چطور بانداژ درست کنیم
و چیزای مفید دیگه واسه سربازا
حتی تو، امیلی- درسته، ولی نمیتونم زیاد بمونم-
یادت باشه من، وای... ببخشید
مهمون دارم، خیلی خستمه
دیشب نخوابیدم
مهمونم تمام شب بیدار نگهم داشت
مهمونت کیه؟- خُر و پُف میکنه مگه؟-
نه، خیلی حرف میزنه دارم بهش کمک میکنم داستان زندگیشو بنویسه
اون زن شگفت انگیزه و زندگی فوق العاده ای داشته
ولی خوندن و نوشتن بلد نیست واسه همین من کمک ـش میکنم
الان سه شبه داریم روش کار میکنیم
و تمومی نداره
داستان پشت داستان به سختی میشه همراش بنویسم
این فوق العاده ـست بتی چه کار قشنگی که میشه واسه یه نفر انجام داد
...کمک کنی حقیقت ـشون رو بنویسن
خب، حداقل باعث میشه به هنری فکر نکنم
هنوز خبری ازش نگرفتی؟
!خدای من چه اتفاقی واسه هنری افتاده؟
.نمیدونیم
بیشتر از یه ماهه که نامه ای ازش به دستمون نرسیده
یعنی هنوز با همین؟- وینی لطفاً، این چه حرفیه!؟-
گوش کن بتی، من درک میکنم
میدونم از دست دادن کسی که دوستش داشتی چه حسی داره
!یا کسی که فقط یه مهمونی باهاش بودی
...هنری رو از دست ندادی
یه جایی اون بیرونه و به زودی واسه بتی مینویسه
امیدوارم، حداقل به خاطر هلن هم که شده
یه جایی اون بیرونه، بتی باور کن من امیدمو از دست نمیدم
.ممنون، امیلی
این، کمک میکنه
تمام کاری که میخوام بکنم همینه
راهی برای کمک کردن- عالی شد-
پس قراره امشب باهامون بافندگی کنی
وینی، بتی شما الهام بخش هستید
میتونیم همه ـمون کمک کنیم
همه ـمون میتونیم کاری کنیم دنیا جای بهتری بشه
...و این کشورو پر از عشق و محبت کنیم
!دختره ی پاچه پاره نمیزاره بچه رو بغل کنم
.خب، فکر کنم بهتره من برم
بعداً می بینمت یادت نره یه انگشتانه دیگه هم بیاری
این دختره واسه خودش فکر کرده کیه!؟
سر و صدا واسه چیه؟
!ادوارد، میبینم بالاخره بلند شدی
آره، حالم بهتر شد
واسه همین گفتم بیام و یه سری به وصیت نامه ـم بزنم
! نبینم یه وقت چیزی واسه سو بزاریا
چیکار کرده مگه؟- نزاشت نوه ـمو بغل بگیرم-
من تنها مادربزرگ زنده ی اون بچه هستم
احترام کجا رفته؟
تازه اینم در نظر بگیر من بودم که بچه رو به دنیا آوردم
خب از نظر فنی، سو به دنیا آورد، اینطور نیست؟
!بیخیال فقط دراز کشید و یکم زور زد، همین
با اینکه من از مهارت های نورکراس استفاده کردم
که بچه رو بکشم سمت نور اونوقت این جواب خوبیامه!؟
حتی نزاشت برم تو اتاق
باشه میدونی چیه؟ راستش من هیچ وقت دوسِش نداشتم
امیلی، به کمکت نیاز دارم
من؟ چیکار کنم؟
فقط به حرف تو گوش میده
همین الان داشت سراغ تو رو میگرفت
گفت فقط امیلی میتونه بیاد تو اتاق
.باید بری و دختره رو قانع کنی
درسته، ولی میخواستم برم بالا و کمی فکر کنم
!امیلی، افکارت بخوره تو سرت
این خانواده داره از هم میپاشه و اگه به خودمون نیایم
اون بچه شاید هیچوقت پدر بزرگ مادربزرگ ـشو نشناسه
.احمق نباش زن
این بچه تازه یه هفته ـشه، کمی صبور باش
صبر داشته باشم؟ میخوای صبر کنم بزرگ بشه!؟
وابسته شدن بلافاصله شروع میشه
میخوام بو ـمو بشناسه
ادوارد، تو حتی هنوز یه نظر این بچه رو ندیدی
نیازی نیست ببینمش فقط میدونم نام دیکنسون رو زنده نگه میداره
...و این برای من کافیه
حالا که حرفش شد باید برم به کارم برسم
و نمیتونم با این همه سر و صدا کار کنم
پس لطفاً میشه برید بیرون؟ لطفاً؟
به محض اینکه امیلی ...موافقت کرد با سو حرف بزنه، میرم
.خیلی خب
...باشه من سعی ـمو میکنم
امیلی، جلسه بافتنی امشب رو فراموش نکن
امیلی، این خانواده رو تو حساب میکنه
!آره امیلی، لطفاً برو، برو
!امیلی، یه کاری بکن
اصلاً نگران نباشید ...امیلی دیکنسون برای کمک اینجاست
این حقیقت دارد، سو عزیزم؟
دوتا هستن؟
!از اینجا برو
سو، منم
امیلی؟
لطفاً بیا داخل، خواهش میکنم
بیا، اینجا یه جا واست هست
تازه بهش شیر دادم، خوابیده
میخوای بغل ـش کنی؟
من؟ نه نمیخوام میترسم بندازمش
!عالیه
تو حتی نمیخوای به بچه دست بزنی و مادرت نمیخواد اونو پسش بده
...آره، خب درباره ی اون
...صبر کن ببینم
اون تو رو فرستاده؟
.شاید
میشه بگی چی شده؟ مادرتو که میشناسی-
قسم میخورم اگه بهش فرصت داده بودم !میگفت خودم به بچه شیر میدم
وقتی اینجاست، مدام از من انتقاد میکنه
بهم دستور میده و نصیحت میکنه که نه نیاز دارم و نه میخوام
...اون فقط
فقط باید یکم به من احترام بزاره
میفهمم چی میگی درک میکنم
ولی اون خیلی دوست داره با اولین نوه ـش آشنا بشه
میشه فقط، یکم بهش آسون بگیری، لطفاً؟
...اول میخوام یکم بیشتر باهاش تنها باشم
این بچه به زودی دیکنسون میشه
…فقط
...بزار یکم گیلبرت باشه
...خیلی خب، گیلبرت کوچولو رو نشونم بده ببینم
No comments yet. Be the first to leave one.