لومړۍ 200 کرښې.
«آلیـس و مارتیــن»
اگه خیلی داغ شد، بهم بگید.
براتون یه مجله میارم.
- توی حراج یه ژاکت دیدم. - چقدر؟
690 فرانک. زیاده؟
ظرف یه هفته پاره میشه.
دیگه دعوا نمیکنم.
حتما.
الو؟ یه لحظه گوشی؟ سعید! با تو کار دارن.
مشتریه.
مشکلی نیست. ساعت چند؟
تا اونموقع تعطیل شده. ولی یه کاریش میکنیم.
منم میام.
مارتین، برگرد.
میخوام امشب زود بخوابی.
- فردا یکشنبهست. مگه نه، سعید؟ - من رو دخالت نده.
چرا باید به خودم زحمت بدم؟
نمیتونن یه بازیکن خوب رو تحمل کنن.
همش بخاطر پوله.
هی، سعید، باید بریم. وگرنه داد و بیداد میکنه.
- میتونی رانندگی کنی؟ - نگران نباش، حالم خوبه.
دهنم بوی مشروب میده؟
نه.
میگیم توی یه آپارتمان بودیم.
دلت میخواد چطوری پدرت رو ببینی؟
من اصلا نمیشناسمش!
شاید وقتشه که بشناسیش.
عجلهای ندارم.
10 ساله داری همین حرف رو میزنی.
اینطوری فقط سختتر میشه.
نمیخوام ببینمش. ولم کن دیگه!
نه، مسئله این نیست.
اون پدرته.
طوری رفتار نکن که انگار وجود نداره.
وضعیت سلامتیش مثل قبل نیست.
یک روز هم ممکنه دیر باشه.
گفتم که نه! دست از سرم بردار.
چه خوشت بیاد چه نیاد، باید بری.
میبینیش و دیگه تموم میشه.
نمیتونی وادارم کنی...
اگه مجبور بشم، میکنم.
چرا؟
بخاطر آیندهات.
نمیتونی لگد بزنی و جیغ بکشی. اینطوری هیچی رو تغییر نمیدی.
چندتا از عکس ازت هست.
مادرت برام فرستادشون.
هنوز جایی براشون پیدا نکردم.
اینا برادرهات هستن. من سه تا پسر دارم.
بیا ببینشون.
فرانسوآ، پسر بزرگمه، توی کارخونهمون کار میکنه.
فردریک، توی دانشگاه تولوس درس میخونه.
اینم پسر کوچیکم، بنژامین. از همهشون سرکشتر و شیطونتره.
یه خرده قرمز شده.
درد هم داره؟
سردردهات شدیدن؟
بعضیوقتها.
تب 38 درجه خیلی بالاست.
بله، همینطوره.
- شوهرتون خونهست؟ - بله، تازه رسیده.
باید باهاشون صحبت کنم.
- در پنجرهها رو ببندم؟ - برای من فرقی نمیکنه.
وقتی همسن تو بودم، از اینکار متنفر بودم.
بستن در پنجرهها.
همش پیش خودم میگفتم: "بازم که نور میاد!"
بعداً به مامانت تلفن میکنم.
میدونی، مارتین، مجبور نیستی بمونی.
اما ویکتور خیلی خوشحاله که تو اینجایی.
- چرا اینجا اینقدر تاریکه؟ - بچه تب داره.
چه ربطی داره؟ میشه تنهامون بذاری؟
- شلوارت رو دربیار. - چرا؟
کاری که میگم رو بکن.
تبت رو اندازه بگیر.
یه بار گرفتم.
دوباره بگیر.
تو مریض نیستی.
- چرا، مریضم! - دروغ میگی.
چطور درجهی تبت رو بالا بردی؟ میخوام بدونم.
گوش میکنم.
آسون بود.
دماسنج رو مالیدم روی ملافه.
گرم شد. همین.
خوبه. کلک خوبی سوار کردی.
این نشون میده باهوشی.
چرا اینکارو کردی؟
مجبور نیستم بگم.
باید حقیقت رو به من بگی.
چرا؟ تو که نمیتونی من رو وادار به حرف زدن بکنی.
پدر و مادرِ دوستم، دوستم رو کتک زدن. معلممون فهمید.
من کتکت نمیزنم. میخوام بهتر بشناسمت.
باید صادقانه باهم حرف بزنیم.
اگه تو دروغ بگی، چه فایدهای برای هردومون داره؟
منم میتونم دروغ بگم.
مامانت 10 سال ازت نگهداری کرد. تو همهچیزِ اونی.
چه کاری میتونستم بکنم؟
دیگه باید بزرگ بشی.
نوبت منه که ازت نگهداری کنم.
من نمیخوام اینجا زندگی کنم.
این تغییر برات خوبه. افق دیدت رو گسترش میده.
که چی بشه؟
که توی زندگیت موفق بشی. میفهمی؟
نه، نمیفهمم. من هیچی نخواستم.
خسته شدم. میشه برگردم توی اتاقم؟
نه، بیا پایین و غذا بخور.
بازی تموم شد.
نه، تموم نشده. من مریضم.
دیگه کافیه. فهمیدی؟
«10 سال بعد»
انگار این دفعه گرفتیمش!
همهچی مرتبه؟
با توجه پروندههای ما،
در تاریخ 27 اوت گزارش دادن که مفقود شدی،
بعد از مرگ پدرت.
درسته؟
میتونی بری.
مادرخوندهات موافقت کرده، خسارتِ اون مزرعهدار رو بده.
دیگه با اتهامی مواجه نیستی.
با همین وضع داغون میری خونه.
باید یه کارت شناسایی جدید هم بگیری.
- آزادم؟ - خانم سوانیاک داره میاد دنبالت.
میخوام خودم برم. میتونم؟
تو یه مرد بالغی. تصمیمش با خودته.
کیه؟
مارتین.
شما؟
من آلیس هستم.
میشه بیام تو؟
بنژامین چیزی نگفت.
میدونه اومدی پاریس؟
نمیدونم چیکار کنم.
بهتر نیست بعداً بیام؟
نه، ایرادی نداره. بیا تو.
تو دوستدخترشی؟
رابطهی جنسی نداریم. سؤالت همین نبود؟
از من حرف میزنه؟
کمی بعد از اینکه ناپدید شدی. سه هفته مدت طولانیایه.
چی میگفت؟
خیلی نگران بود. بهمین خاطر اومدی؟
بنژامین کی برمیگرده؟
بعد از کارش. معمولا دیر میاد خونه.
میتونم اینجا بخوابم؟ بدجوری خستهام.
فردا آزمون دارم. باید تمرین کنم.
شاید تمرینم تا صبح طول بکشه.
- برای من فرقی نمیکنه. - برای من فرق میکنه!
اگه خُروپف بکنی...
نفس بکشی یا تکون بخوری، نمیتونم تمرکز کنم.
حموم، زیرزمین، پارکینگ. من هرجایی میخوابم.
ماشین داری؟
نه، بنژامین هم نداره.
وایسا... کجا میری؟ میخوای چیکار کنی؟
یه جایی برای خوابیدن پیدا میکنم.
امشب رو یه کاریش میکنیم.
میتونی توی اتاق بنژامین بخوابی.
اون پیش من میخوابه.
حسابی من رو ترسوند.
مثل یه کابوس میمونه.
من خیلی دوستش دارم. اینقدر بدجنس نباش.
بدجنس نیستم.
انگار یه دورهگرد از یه سیارهی دیگهست.
بعد از مرگ پدرم بهم ریخت. حالش خوب میشه.
واقعا از دیدنش تعجب کردم.
هی بهش گیر میدادم که مطمئن بشم خواب نمیبینم.
با همون لباسهایی که تنش بود، خوابید، توی خواب هم حرف میزد.
خیلیها توی خواب حرف میزنن.
- خدا رو شکر که تو برگشتی. - درست بموقع، مثل همیشه.
اشکالی نداره کتاب بخونم؟
- آزمونت ساعت چنده؟ - ساعت 09:00 صبح.
زودباش بخواب، وگرنه فردا گند میزنی.
باید قبض برق رو بدیم. 1800 فرانک.
- فردا یادم بنداز. - مثل همیشه.
شب بخیر.
شب بخیر، زورو.
چرا چراغ رو خاموش کردی؟ مگه نمیخواستی کتاب بخونی؟
نه، میخوام با خیال راحت بخوابم.
"تانگو نووئه" کافی نیست.
این رو یادداشت کن. خودکار دستته؟
این رو نوشته: "موسیقی ابزاریست برای التیام زخمها...
موسیقی تانگو زخم پوشیده را باز میکند بنابراین آن را فراموش نمیکنیم."
بهت زنگ میزنم.
حالت خوبه؟ خوب خوابیدی؟
سلام؟ کسی خونه نیست؟
بنژامین کجاست؟
دیشب اومد خونه و صبح زود هم رفت.
من نمیفهمم.
الان پنجشنبه بعدازظهره.
19 ساعت تمام خواب بودی. قهوه میخوری؟
چرا بیدارم نکردین؟
باور کن، چندبار سعی کردیم.
بابت دیروز ببخشید. خیلی اضطراب داشتم.
بخاطر آزمونم.
همیشه اضطرابم رو سرِ این و اون خالی میکنم.
اعصاب درستحسابیای ندارم.
بنژامین گفت میتونی لباسهاش رو بپوشی.
حموم هم اینجاست.
البته دوشِ ما خیلی داغونه.
اگه میخوای بنژامین رو ببینی، توی ایستگاه متروی «لسهالیس» کار میکنه.
ساعت 08:00 تعطیل میشه.
- ماه سپتامبره، درسته؟ - آره. بیست و یکم.
هوای پاریس همیشه اینقدر گرمه؟
بستگی داره. مثل هرجای دیگهای.
چطور برم به لسهالیس؟
No comments yet. Be the first to leave one.