لومړۍ 200 کرښې.
! یکی کمک کنه
! سلام دُکی
سلام جک
جک قاتل معروف عادت نداره که زن ها باهاش بجنگن ، درسته ؟
. فرار کردن از یه خانم رفتار درستی نیست
. هرگز به جک نگو که چطور با یه خانم رفتار کنه
آفرین ، مامور ولز
. در اولین ماه ورودت فانوس جک قاتل رو بدست آوردی
. ماموران دیگه بفهمن بهت حسودیشون میشه
الانشم حسودی میکنن
. آقای کیپلین ، یه متن بی ادبانه روی دیوار نوشته بود
عزیزم تو داری با اعتماد بنفس کامل . زندگی جدیدی رو در انبار شروع کردی
، درسته ، بالاخره جائی رو پیدا کردم
. تا بتونم از استعدادهام بخوبی در این کشور استفاده کنم
نه فقط این کشور ، بلکه تمام دنیا
. بریتانیای کبیر خونه فعلی انباره
انگلیس میزبان انبار 1 تا 11 نبوده ؟
. و خانه ای برای انبار 13 هم نخواهد بود
وقتی قدرت انگلیس کم بشه افتخارش . متعلق به بقیه کشورهاست
. پس هرگز انبار 13 وجود نخواهد داشت
. خورشید امپراطوری بریتانیا هرگز غروب نخواهد کرد
کاملا درسته ، چای ؟
عجب
. این از تصاویر سه بعدی هم باحال تر بود
، آره ، واقعا معرکه بود
ولی چرا ما داریم آرشیو فیلمهای هلن رو نگاه میکنیم ؟
... وقتی اون داره با اون یارو خوش میگذرونه
اسمش چی بود ، ویسکانسین ؟
راستش اونا بهم زدن . الان داره با زنی بنام جیسل میپره
. اوه ، این صحنه ایه که من دوست دارم ببینم
اینا تصاویر سه بعدی نیستن ، مامور لاتیمیر
. این شیء از افسانه میزگرد شاه آرتور الهام گرفته شده
. این کپسول زمان انباره
این کپسول لحظات مهم حافظه ی . مامورین انبار رو رو ذخیره میکنه
. امروز همه شما توش شرکت میکنید
امروز ؟ نه خیلی زوده ؟
خیلی زود برای چی ؟
... مامورا فقط وقتی در مراسم کپسول زمان شرکت میکنند که
. بله آرتور ، انبار 13 داره به آخر کار نگهداریش میرسه
قسمت آخر
. این هیچ ربطی به اعمال هیچکدوم از شما نداره
پس هر جا که قراره بریم بهتر از جنوب داکوتاست ، نه ؟
. کشور میزبان مامورین جدید انبار رو تامین میکنه
این داخل دفترچه راهنما هست چقدر وقت داریم ؟
. معلوم نیست ، ممکنه هفته بعد موعدش باشه یا سال بعد
. این چیزیه که تو میگی
. کار تو امروز اینه که با کپسول زمان همکاری کنی
. باشه من یه فکری دارم
، چطوره به جای نشستن دور یه میز رمزی سنگی
یه کار دیوونه بازی دیگه بکنیم مثل ... نمیدونم
جلوی حرکتش رو بگیریم ، هان ؟
. چیه ؟ میدونم که همتون دارید بهش فکر میکنید
. انبار قراره منتقل بشه
این یه امر عادیه نه یه بحران برای رسیدگی
چی ، تو نمیتونی جلوی اینکارو بگیری ؟
مگه تو سرپرست انبار نیستی ، هان ؟
. پس ترتیب اینکارو بده
آروم باش ، مامور لاتیمیر
آروم ؟
داریم راجب از دست دادن خونه مون صحبت میکنیم ؟
... و تو هم فقط اونجا نشستی و هیچ
، من یه فکری دارم ، قبل از اینکه کسی چیزی بگه که ازش پشیمون بشه
چطورا من اول شروع کنم تا بقیه هم آروم باشن ؟
. فکر خوبیه خانم داناوان
پس فقط باید افکار خوب داشته باشم .... یا
. دستت رو درون دایره قرار بده
. این شیء بهترین لحظات تو رو نمایش میده
کلودیا داناوان از انبار 13
! واقعا معرکه بود ، خفه شو
جاشوا
مایکز ، این شیء تا کِی مجبورمون میکنه برقصیم ؟
احتمالا تا زمان مرگ چرا فعالش کردی ؟
متاسفم
. من فقط یه دکمه دیدم و فشارش دادم
من همیشه آدم فضولی ام
. ما رو پیدا کردن
. من قبلا خواب تعقیب شدن توسط دختران رقاص رو میدیدم
! خفه شو و برقص
من چیکارکردم که مستحق همچین عذابی شدم ؟
اوه بیخیال
خوبه ، دیگه کافیه آقای همجنس باز
من از موزیک متنفرم
خبری نشد ؟ - خوب -
، میدونیم که این شیء مربوط به یه چادر بزرگ نمایش بوده
وای
. جائی که اولین نمایش تئاتر اجرا شد
خوب دیگه چی ؟
! هی ، بچه ها
. ما اون دخترانی که دنبالمون بودن رو در سرداب "اشر" زندانی کردیم
. و گمونم به یه سرداب "اشر" دیگه نیاز داریم
. اونا همه جا هستن
یه لشکر از اونا هنوز در چادر هستن . حتی نمیتونی نزدیک شون بشی
میشه نابودشون کنیم ؟ - بله -
، فلاسک " بابسی برکلی " ممکنه بتونه
اگه از مایع داخلش روی ماهی تابه بریزیم . میتونه چراغ های چادر نمایش رو خاموش کنه
. یکی باید بره و چادر نمایش رو دوباره شارژ کنه
چی رو شارژ کنم ؟ - گفتم که ... وای -
رقص پا
. یکی باید یه کاری بکنه تا این نمایش تموم بشه
. آره وگرنه تا موقع مرگ باید برقصیم
کی حال اینکارو داره ؟
اوه نه ، نه ... من جزء تیم دوم هستم
کلودیا ، بمن گوش بده
تو تنها امید مائی
ممکنه بعنوان تیم دوم بری اونجا . ولی بعنوان تیم اول برمیگردی
! تو میتونی از پسش بر بیای دختر البته نه با این لباس
. لبخند شما منو نمیترسونه
باشه ، لبخندتون ترسناکه
! تقلب
وای
. فکر کنم فقط عصبانیشون کردیم
. من فلاسک رو پیدا کردم
. بزن بریم
من پیداش میکنم . تو هم حواسشون رو پرت کن
! سلام دخترا
این نمایش خیلی جالبی باید باشه . ولی نیست
! آخ
! آرتی
. پیداش کردم
بزن بریم - ببخشید -
ما اومدیم ، کلود
بریز
زودباش
بابسی برکلی ، یه راننده دائم الخمر بود
من از این ماهی تابه برای منحرف کردنش استفاده میکنم
. و اون چراغ ها رو خاموش میکنم
باشه
کلود ، تمومش کن
. پرتش کن
! خدای من
پاهام
و ... صحنه
. همه مون همین حس رو داریم
اوه رفقا ، احتمالا تا فردا نمیتونم از جام بلند بشم ! ولی بیخیال
. بهترین ماموریتی بود که انجام دادیم
! بهترین ماموریت
کلود ، اگه این بهترین لحظه زندگیت بوده پس چرا صورتت غمگین ـه ؟
. آره ، مثل این میمونه که کسی رو از دست دادی
هیچی
گریه ی خوشحالیه ، چیز مهمی نیست
، میتونم تصور کنم در اون لحظه
. متوجه شدی که نمیخوای سرپرست انبار باشی
تو ... تو چی ؟
ممنون خانم فردریک
. به محض اینکه دیدم باهاشون تماس گرفتم
. ما فکر کردیم تو دوست داری که سرپرست انبار بشی
آخه خودت خیلی دربارش میگفتی
! بچه ها گوش کنید
. اون روز من متوجه شدم که چقدر دوست دارم یه مامور انبار باشم
. حتی نمیتونم تصور کنم که از انبار جدا بشم
حتی نه به عنوان سرپرست انبار
متاسفم - نه -
تو نباید متاسف باشی
تو حق داری . این بهترین شغل در تمام دنیاست
. سوال اینه که چرا هیچکس غیر از من بخاطر از دست دادنش نمیترسه
ما هم میترسیم . فقط بعضی هامون حساس تر از بقیه هستن
متاسفم
. پس یکی باید اینو فریاد بزنه
. که ما انبار رو واگذار نمیکنیم
. میخوام مطمئن بشم که همینطور میشه
. ببین آرتی ، میدونم که سرنوشتم چقدر برات مهمه
. تو مجبور نیستی چیزی رو بهم توضیح بدی
ما ازت حمایت میکنیم ، درسته آرتی ؟
. فقط یه کم غافلگیر شدم
. خوب هر کسی ممکنه دچار تردید و دودلی بشه
درسته ، خانم فردریک شما هم برای اینکار دودل بودید ؟
نه ، من این جایگاه رو میخواستم
. بازم ممنون
بهرحال دیگه اهمیتی نداره . من میدونم مسئولیتم چیه
. کسی مجبورت نمیکنه
کسی مجبورش میکنه ؟
.. من می پذیرم ، من نمیخوام بقیه رو از خودم ناامید کنم
. گور بابای بقیه
تو باید کاری رو که درسته رو انجام بدی وگرنه به بدبختی می افتی
میتونم خاطره ای که خودم میخوام رو از کپسول زمان انتخاب کنم ؟
میخوای بهشون نشون بدی ، نه آرتور ؟
ممکنه برات خوب نباشه
. من کاملا از اینکار مطمئنم
. پس اینجوری کار میکنه
. دوباره اشتباه کردی آرتور
کِی به منم یکی از اینا میدی ؟
هر وقت بخوام . اینو بگیر
اینجا قبلا کارخونه شکلات سازی بوده ؟
. از سال 1940 این مکان کلوپ مامورین بوده
. کمک کن اینو باز کنم
آره
باید سر ساعت 11:35 باشه
تا 5 - 4 - 3 -2 - 1
وای ، ما در گذشته هستیم
. بیشتر مثل اینه که گذشته اینجاست
. حالا اومدن به این مکان برام منطقی شد
هیچی در این کلوپ منطقی نیست . حالا خوب دقت کن
الان 31 دسامبر 1941 ـه
. آمریکائی ها 3 هفته پیش به ژاپن حمله کردن
پس این سربازها درست بعد از جنگ اومدن اینجا ؟
. و یکی اینجاست که نمیخواد این مهمونی تموم بشه
.... یه مردی اینجاست که با استفاده از یک شیء مخرب
میخواد یک حباب زمانی ایجاد کنه که این لحظه . از امشب رو برای همیشه زنده نگه داره
حباب زمانی و سرگردانی
. تعجبی نداره تو عاشق این شغلی
No comments yet. Be the first to leave one.