لومړۍ 100 کرښې.
ترجمان:
DiArY
پادشاه! پادشاه!
پادشاه!
استاد!
محقق کورویوا.
چی باعث شده که منو همراهی کنید؟
شنیدم که دوستی!
دوست؟
پسرم همیشه میگه،
"اوریه بهترین دوست و رقیبه".
و وقتی نگاهت میکنم یاد میکیتو میافتم.
بازجوییه؟
ولی امروز، روز خیلی مهمیه.
میتونی ردش کنی ولی اون موقع تو گزارش ثبت میشه.
پس فقط میخواین ثابت کنین چقدر عاقل و منطقی هستم؟
امکان نداره جدی باشی.
یه سوالی از جفتتون دارم.
فکر میکنین برای اثباتش به چی نیاز دارین؟
چرا...
البته که به شاهد نیاز دارین.
توکا چان، همه رو بردار و یه جای امن پیدا کن.
کانکی!
بدو برو! فرار کن بچهی احمق!
همینجا متوقفشون میکنیم.
باشه موسیور یومه.
اونه چان!
بچههارو بردار و فرار کن!
ولی...
عجله کنین و برین!
پس باز تویی.
حتماً همینجا میکشمت.
بدون کوینکه میتونی شکستشون بدی؟
یه فوت و فنی داره.
خیلی لذت بخشِ که بتونی داخل سیسیجی بجنگی!
سام علیک!
شیکو چان! دارم میام کمکت!
چی؟
پ.ن: این شخصیت کلمههارو پس و پیش میشنوه
بادمجـــون!
لـ-لطفاً نکن...لطفاً.
لطفاً اینکارو نکن!
درست همون روشی که روی محقق شیباشی استفاده کردی.
درست همونجوری که تو گزارش گفته شده بود.
بیاستعدادیت مایه سرزنشه.
فکر کردن به اینکه داری با غولها همکاری میکنی...
ایندفعه نمیتونی با حرف زدن قسر در بری.
پشت سرت!
بچه جون بگو ببینم... به نظرت دشمن مشترک انسانها و غولها چی میتونه باشه؟
خستگی!
این دنیا یه سیرکه.
همه چی مسخره و بی معنیه.
حال بهم زن.
مادر خجالتی SSS رتبه
میریم که حمله کنیم.
شیو و ری به سمت چپ، یو به سمت راست.
بدک نیست...
دشمنهای شایستهای جلومونه.
کو...رو...یـ...وا...
داری چه غلطی میکنی پیرمرد زخمیِ احمق...
منو و ل کن و فرار کن لعنتی!
یه جورایی یهوییـه،
ولی فهمیدیم که مرغ قبل از تخممرغ به وجود میاد.
هی، هوشیاریم رو از دست دادم.
رئیس!
آه، پس کارتون تموم شد.
بریم شام بخوریم.
چرا یه محقق ویژه رو همراه یه کاسه برنج نخوریم؟
عالیه، عالیه.
خوبه!
اینجوری جون سالم بدر نمیبرین...
کاگونهشون درست مثل ریزه...نه مثل منه...
مهارت درمانیشونم قابل ذکره...امکان نداره...
سر راهی، میتونی بری کنار؟
هایسه!
محض اطلاعت میگم، برای کشتنت اومدم.
بیدار شده بچهی
سنپای، واقعاً درک نمیکنم.
چرا آریما سان این وظیفه رو بهت سپرده؟
این وظیفه رو به من سپرد چون بهم باور داشت...
که بدون توجه به شراط براش میجنگم.
و دلیل اینکه این کارو به تو نسپرد برای اینه که باور داشت...
مهم نیست چه شرایطی باشه، تو کار درست رو انجام میدی.
نمیفهمم...چی داری بلغور میکنی!
چرا کارمو تموم نمیکنی؟
بخاطرآرمانهای شاهمون.
بدن من...
همبرگر!
اینورم! میو!
پنیر گوشتی!
شب! شب!
چطور بود؟
نمیدونم.
یه سپر؟
یه مزرعه؟
پ.ن: این شخصیت کلمههارو پس و پیش میشنوه
چه سرگرم کننده.
بالها!
شیــکو!
ما رفتیم بیرون!
No comments yet. Be the first to leave one.