Chronicle of a Disappearance

Chronicle of a Disappearance (سجل اختفاء)

د Farsi Persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

د خپرونې معلومات

Chronicle Of A Disappearance 1996 SUBFRENCH 1080p MUBi WEB x264 AAC-STORiES fa
د لخوا تبصره OldMan505

تګونه

webdl
په خپور شو: 2026-06-04
ډاونلوډونه: 12
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi Persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 200 کرښې.

‫دت پروداکشنز تقدیم می‌کند‬

‫وقایع‌نگاری یک ناپدید شدن‬

‫فیلمی از ایلیا سلیمان‬

‫بخش اول یادداشت‌های روزانه ناصره‬

‫«اولین صبح در خانه پس از غیبتی طولانی.‬

‫«با ضرب‌آهنگ پاشنه کفش‌های عمه‌ام بیدار می‌شوم.‬

‫«او به دنبال مادرم می‌آید تا با هم به تسلیت‌گویی بروند.»‬

‫حالا که کسی نیست، بیایید گپ بزنیم.‬

‫آن یکی الاغ، بلا نسبت شما، حاضر نیست برای تسلیت برود.‬

‫روی بالکن خانه‌اش پیدایش کردم، سخت غمگین و افسرده بود.‬

‫وقتی عروسش دخترش را شوهر داد، او را دعوت نکردند.‬

‫کل خانواده همسر آنجا بودند. در ضمن، بینشان جنگ و مرافعه است.‬

‫دو برادر که با دو خواهر ازدواج کردند، دیگر با هم حرف نمی‌زنند!‬

‫قبل از اینکه او میانشان تفرقه بیندازد، خیلی با هم دوست بودند.‬

‫او می‌خواهد برای انتخاب نام نوه‌اش با یک رمال مشورت کند.‬

‫از زمان تولدش مدام زمین می‌خورد، همیشه مریض است.‬

‫پسرش روی دلار غلت می‌زد،‬

‫پولدارترین برادر بود، نمی‌دانست با پولش چه کار کند،‬

‫و حالا، او آه در بساط ندارد.‬

‫او نامزدی برادرزاده را به هم زد.‬

‫نامزد، دختری تحصیل‌کرده بود، خوش‌قامت و زیبا،‬

‫مهربان، با چشمانی زیبا. حتی ماشین خودش را هم دارد.‬

‫کار می‌کند، پس‌انداز می‌کند. همه‌چیزتمام، اما کمی سبزه است.‬

‫آن یکی، مثل شلغم سفید است!‬

‫او به سلامتی‌اش ایراد می‌گیرد. عموها و عمه‌هایش همه از سرطان مرده‌اند.‬

‫مادرش کلی بچه آورد، پدرش برایش یک عروسی رویایی گرفت.‬

‫۳ کیف، ۳ لباس، ۳ جفت کفش. برای نامزدی‌اش اصلاً خسیس‌بازی درنیاورد.‬

‫و حالا می‌گوید دختری از «شفا عمرو» نمی‌خواهد. باید این را می‌گفت...‬

‫قبل از اینکه حلقه‌های ازدواج را بخرند. بدجور قالشان گذاشت!‬

‫می‌گوید نامزد اولش صد بار او را بوسیده است.‬

‫خب که چه؟ بوسه باد هواست. به درک، برود به جهنم!‬

‫هنوز عزای خواهرش تمام نشده‬

‫که مثل یک دختر جوان و سبک‌سر به خودش می‌رسد، در هر انگشتش یک انگشتر است!‬

‫در عروسی قبلی، باید قر دادن و تکان خوردنش را می‌دیدی.‬

‫چیزی نمانده بود باسنش از جا در برود!‬

‫پاهایش ورم کرده بود و سطل‌سطل عرق می‌ریخت.‬

‫به محض اینکه می‌نشست، فک‌هایش شروع به کار می‌کردند.‬

‫روی لباسش یک تونیک پوشیده بود تا چربی‌های دور شکمش را پنهان کند.‬

‫می‌گویند در خانه مردم، هر چه پیدا کند می‌دزدد.‬

‫تعجبی ندارد که شوهرش سقط شد!‬

‫او را روی مبلش پیدا کردند، در حالی که پاهایش روی هم بود و کتابی روی زمین افتاده بود.‬

‫دلم را به درد آورد.‬

‫الهی بمیرد، آن سلیطه!‬

‫بهتر است درباره‌اش حرف نزنیم.‬

‫در سرزمین مقدس‬

‫صدای اسرائیل، از اورشلیم. ساعت هفت و پنج دقیقه است.‬

‫- پولت را جمع کن. - دیگر دیر شده.‬

‫- رو مخ نرو. - برو به جهنم!‬

‫- ولش کنید. - فراموشش کن!‬

‫قضیه را پیچیده نکن!‬

‫- به حرفشان گوش نکن. - پولشان را نگیر.‬

‫- ولم کن! - آرام باش.‬

‫دیگر بس است.‬

‫دندان‌هایت را خرد می‌کنم!‬

‫گفتم من حساب می‌کنم. پس حساب می‌کنم.‬

‫دست بزن بهش.‬

‫بازش کن.‬

‫راست است این چیزی که می‌گویند؟‬

‫که یک یارو از منطقه ناصره‬

‫پایان‌نامه دکتری‌اش را نوشته‬

‫درباره نحوه ادرار کردن انسان؟‬

‫اینکه در قطره‌های آخر، او دچار لرزش می‌شود‬

‫و خودش را تکان می‌دهد.‬

‫به عقیده او، این ثابت می‌کند که انسان از نسل حیوان است.‬

‫قبلاً دم داشته.‬

‫دیگر ندارد.‬

‫اما همچنان باسنش را تکان می‌دهد‬

‫طوری که انگار هنوز دم دارد.‬

‫واقعاً راست است؟‬

‫به وطن خوش آمدی.‬

‫به سلامتی.‬

‫روز بعد‬

‫از ماشین پیاده شو.‬

‫من حرف دلم را می‌زنم!‬

‫منم که حرف دلم را می‌زنم، مردک!‬

‫- حالا تماشا کن! - من حرف دلم را می‌زنم!‬

‫ولم کن. فقط می‌خواهم با او حرف بزنم.‬

‫که چه بگویی؟ خجالت نمی‌کشی؟‬

‫شما با هم دوستید. دیگر بس است. ساکت شو.‬

‫بازویم را ول کن.‬

‫حالا بهش نشان می‌دهم!‬

‫- یالا! - جکت را بردار.‬

‫خداحافظ.‬

‫می‌گویند درباره زن و عشق...‬

‫که زن کسی را که عاشقش است تحقیر می‌کند، اگر خودش متقابلاً عاشق او نباشد.‬

‫برای زن، صدای عشق‬

‫قوی‌تر از صدای عقل است.‬

‫در پایان، شنوندگان عزیز،‬

‫هر چه زنان پخته‌تر می‌شوند،‬

‫کم‌عقل‌تر و بی‌منطق‌تر می‌شوند.‬

‫مادر رمزی...‬

‫بفرمایید تو!‬

‫«بفرمایید تو!»‬

‫چرا سیرها را از قبل پوست می‌کنی؟ زرد می‌شوند.‬

‫باید قبل از اینکه خراب شوند مصرفشان کنم.‬

‫نهله... سیر را برایم بیاور.‬

‫- پوستش را بکنم؟ - نه، بگذار حبه‌ای بماند.‬

‫آن‌ها آماده‌اش را در شیشه می‌فروشند.‬

‫در همه مغازه‌ها پیدا می‌کنی.‬

‫کیلویی ۲۰ شِکِل.‬

‫من سیرهای یک هفته‌ام را پوست می‌کَنم.‬

‫کار و زندگی ندارد، برای همین سیر پوست می‌کَند!‬

‫۲۰ شِکِل که چیزی نیست!‬

‫روز بعد‬

‫از نظر رئیس‌جمهور بوسنی، خوش‌بینیِ هالبروک امیدوارکننده است.‬

‫شانس آتش‌بس به دلیل خستگی مفرطِ همه طرف‌ها افزایش یافته است‬

‫و این یقین که هیچ‌کس برنده این درگیری نخواهد شد.‬

‫تقسیم‌بندی مناطق تغییر کرده است:‬

‫۶۱٪ برای مسلمانان و کروات‌ها،‬

‫۴۹٪ برای صرب‌ها، طبق توافقات جدید.‬

‫سخنگوی سازمان ملل متحد، الکساندر ایوانکو، اعلام کرد...‬

‫مهم‌ترین چیز این است که دو طرف‬

‫بپذیرند که جنگ را متوقف کنند و به این تراژدی پایان دهند.‬

‫اما این خوش‌بینی شاید زودهنگام باشد.‬

‫آتش‌بس‌های متعددی تا کنون شکسته شده است‬

‫در جریان درگیری‌های بوسنی.‬

‫در الجزایر، یک خودروی بمب‌گذاری‌شده‬

‫۹ کشته و ۱۹ زخمی بر جای گذاشت.‬

‫حمله!‬

‫بارک‌الله!‬

‫برو جلو، رفیق!‬

‫الله اکبر!‬

‫- ابوعدنان، تو سالاری! - حمله!‬

‫وایسا!‬

‫- چه ضربه‌ای! - زد تو خال!‬

‫همه‌جا مثل اوکلاهما شده!‬

‫اوکلا... اوکلا... اوکلاهما!‬

‫بگو ببینم جمال، با خانواده شخشیر فامیلی؟‬

‫نه.‬

‫خدا بهترینِ خاندانِ شخشیر را لعنت کند!‬

‫- با خانواده سلّام چطور؟ - اصلاً و ابداً.‬

‫خدا سلّام و جد و آبادشان را لعنت کند. مایه‌ نکبت‌اند!‬

‫- با خانواده السوتالی؟ - نه.‬

‫خدا همه‌شان را لعنت کند!‬

‫دهن تک‌تکشان را سرویس می‌کنم، بهترین‌هایشان را. حالا ببین.‬

‫- با خانواده مرعب چطور؟ - با آن‌ها بله، فامیلیم.‬

‫خانواده مرعب شایسته بیشترین احترام هستند.‬

‫آدم‌های خوبی هستند.‬

‫آدم‌های بسیار محترمی هستند.‬

‫به خدا بهترین‌ها هستند.‬

‫- واقعاً با آن‌ها فامیلی؟ - بله، بله.‬

‫خدا به این‌جور خانواده‌ها برکت بدهد!‬

‫نمی‌شود پشت سرشان حرف بد زد. بی‌نظیرند.‬

‫روز بعد‬

‫نه!‬

‫بس کن!‬

‫این پسرت نیست؟‬

‫این پدرت نیست؟‬

‫چت شده؟ آرام باش!‬

‫داری با پسرت دعوا می‌کنی؟‬

‫بااحتیاط رانندگی کن.‬

‫بگذار روی دنده خلاص.‬

‫ترمز دستی را بخوابان!‬

‫روزها می‌گذرند‬

‫روز بعد‬

‫روز بعد‬

‫دیدار با کشیش‬

‫اینجا همان جایی است که می‌گویند عیسی روی آب راه رفته است.‬

‫حالا تبدیل به یک فاضلاب شکم‌پرستانه شده، پر از زباله و نجاست...‬

‫نجاست توریست‌های آلمانی و آمریکایی‬

‫که غذای چینی می‌خورند.‬

‫این‌ها لایه‌ای رسوب روی سطح دریاچه تشکیل می‌دهند.‬

‫معلوم است، حالا دیگر روی چنین آبی راه رفتن و معجزه کردن کار سختی نیست!‬

‫من با این مجتمع‌های مسکونی بزرگ و کیبوتص‌ها محاصره شده‌ام.‬

‫انگار این یقه به خودی خود برای خفه کردنم کافی نیست...‬

‫پیوند غریبی میان این مردم و من وجود دارد،‬

‫یک‌جور ازدواج اجباری، که دریاچه حلقه پیوند آن است.‬

‫همین تا چند وقت پیش، این تپه‌ها خالی از سکنه بودند.‬

‫شب‌ها، وقتی از صومعه به تپه‌ها نگاه می‌کردم،‬

‫به نقطه خاصی خیره می‌شدم،‬

‫تاریک‌ترین نقطه آن تپه‌ها.‬

‫ترس مرا فرا می‌گرفت،‬

‫ترسی که رنگ و بوی مذهبی داشت.‬

‫گویی آن نقطه تاریک، سرچشمه ایمان من بود.‬

‫بعد آن‌ها روی این تپه‌ها ساکن شدند و همه‌جا را روشن کردند.‬

‫این شروعِ پایان بود.‬

‫کم‌کم ایمانم را از دست دادم.‬

‫دیگر از هیچ‌چیز نمی‌ترسیدم.‬

‫حالا دنیای من کوچک شده است.‬

‫آن‌ها دنیای خود را گسترش دادند و دنیای من آب رفت.‬

‫دیگر هیچ نقطه تاریکی وجود ندارد.‬

‫حالا، می‌خواهم برایت داستانی تعریف کنم.‬

‫داستانی که جان می‌دهد برای فیلم شدن.‬

‫دیدار با نویسنده. داستانی که می‌تواند به فیلم تبدیل شود.‬

‫رفتم سراغ پدربزرگم، که ۳ سال در ارتش عثمانی خدمت کرده بود.‬

‫«پدربزرگ، برایم داستانی از استانبول تعریف کن.»‬

‫گوش کن، پسرجان.‬

‫داستانی برایت تعریف می‌کنم که هرگز فراموش نخواهی کرد.‬

‫پادگان ما در فاصله ۱۵ دقیقه‌ای از مرکز استانبول بود.‬

‫ظهرها، عدسی‌ها پر از ساس و شپشک گندم بود.‬

‫پنج شاهی پول داشتم و از آن شپشک‌ها حالم به هم می‌خورد.‬

‫از خیابان رد می‌شوم، از جلوی یک کتاب‌فروشی و یک لباس‌فروشی می‌گذرم‬

‫و به یک پارک عمومی می‌رسم.‬

‫آنجا مردی با دیگ‌های خوب سفیدگری‌شده‬

‫کله‌پاچه‌های پرادویه درست می‌کند، با زعفران و همه‌چیز.‬

‫یک کله را برایم لای دو نان پیتای داغ می‌گذارد.‬

‫روی نیمکتی می‌نشینم، می‌خورم،‬

‫باقی‌مانده‌اش را در سطل زباله می‌اندازم و برمی‌گردم.‬

‫استانبول در دنیا تک است.‬

‫سه یا چهار سال بعد، دوباره به دیدن پدربزرگم رفتم.‬

Chronicle of a Disappearance subtitles in other languages

More Farsi Persian subtitles for Chronicle of a Disappearance

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left