لومړۍ 200 کرښې.
میخوای بگیریش؟ اسلحه درآورده؟ یه ترکی!
داری برمیگردی، آشغال!
- موتور! کاپوت! - شلیک! شلیک!
- موتور! کاپوت! - دستها بالا!
داری ما رو مسخره میکنی؟ تو افتضاحی!
دستها بالا! شلیک!
کجا داری میری؟ کجا داری میری؟
- برو کنارش کاپیتان! - یالا بریم!
دستها بالا!
- طناب رو بگیر، طناب رو بگیر! - ایست! اینو بگیر!
حالتون خوبه، کاپیتان استلیوس؟
- بیا! بیا! - طناب رو ببند! طناب رو ببند!
- خاموشش کن! حرکت! - خاموشش کن!
یعنی ساعت ۰۸:۴۵...
بنویس. دارم گزارش میدم رفیق
بازداشت یک نفر قاچاقچی ترکیهای.
چند نفر؟ چند نفر؟
اینو بگیر، کثافت.
فحش نده! سلام رفقا! بچهها!
داری گوش میدی؟
من از این آدمها یاد میگیرم.
اونها به من قدرت میدن و من درباره خیلی چیزها در زندگی دوباره فکر کردم.
یاد گرفتم که قدر زندگی رو بدونم.
یاد گرفتم که قدر چیزهای کوچیک اطرافم رو بدونم.
با دیدن اینکه چطور تلاش میکنن...
عطششون برای زندگی. یعنی...
برای به دست آوردن چیزهایی که من اونها رو بدیهی فرض میکردم.
یک خانه، یک رابطه، دوستی.
ممنونم.
چیزهایی که بهشون توجه نمیکردیم. آزادی...
قدم زدن رایگانه.
میدونی، تو کشورهای اونها این کار سخته.
تحت حکومت بعضی رژیمها سخته که...
بری بیرون، حرف بزنی، ابراز عقیده سیاسی کنی.
این آدمها منو تغییر دادن. ارادهشون.
عطش اونها به زندگی منو به عنوان یک انسان تغییر داد.
و این خیلی قشنگه. من به این آدمها مدیونم.
زندگی روزمرهام رو به اونها مدیونم. زندگیام، طرز تفکرم.
طرز فکرم رو تغییر دادم.
ممنونم.
وقتی بچه بودم، تو دبیرستان...
از غریبهها خوشم نمیومد.
میرفتم بیرون و باهاشون دعوا میکردم.
دلیلش رو نمیدونم. فقط این بود که
اونها غریبه بودن، «دیگری»ها.
این موضوع طرز تفکر من رو تغییر داد.
از غریبهها میترسیدم.
با اینکه خودم اقوام و خواهرهایی در سرزمینهای غریب داشتم...
میرفتم بیرون تا با غریبهها بجنگم.
بزرگتر که شدم...
ارزش زندگی رو کشف کردم. کشف کردم...
چطور باید به دنبال حق داشتن یک زندگی شرافتمندانه بود.
و این چیزیه که این آدمها به من دادن.
بهت میگم، من به اونها مدیونم.
آزادی! آزادی!
آزادی! آزادی!
حدود سال ۱۹۹۶ بود.
خدمت سربازیام رو روی یک کشتی جنگی میگذروندم...
در نیروی دریایی...
و بعد از یک مانور ناتو...
برگشتیم به بندر پاتراس...
و لنگر انداختیم تا شب رو اونجا سپری کنیم.
بعد از تموم شدن شیفتم...
تو موتورخونه، رفتم بیرون تا کمی هوا بخورم.
بعد از ظهر بود
و این اولین باری بود که آدمهایی رو میدیدم...
که در بندر پاتراس میدویدن...
و سعی میکردن زیر کامیونها پنهان بشن...
و پشت سرشون جیپ گارد ساحلی داشت تعقیبشون میکرد.
همه اینها توی بعد از ظهر اتفاق میافتاد. شوکه شده بودم.
حتی نمیدونستم این آدمها کی هستن.
از یکی از دوستام پرسیدم
توی کشتی، گفتم: «اینجا چه خبره؟»
گفت اونها کُرد و مهاجر هستن و میخوان برن ایتالیا.
این اولین باری بود که واقعاً پیگیر این موضوع شدم.
پیگیر شدم چون حتی نمیدونستم کردستان کجاست.
حتی نمیدونستم این آدمها از کجا اومدن.
و همونجا بود که این فکر توی ذهنم موندگار شد.
و دقیقاً ده سال بعد...
اینبار به عنوان یک عکاس با یک دوربین عکاسی در دستم...
برگشتم به بندر پاتراس...
تا تلاش کنم این راز رو برملا کنم...
درباره این آدمها. حتی نمیدونستم
از کجا اومدن، کجا میخواستن برن و چرا رفتن.
اما خیلی چیزها تغییر کرده بود.
چهرهها تغییر کرده بودن.
دیگه کُرد نبودن، افغانستانی بودن.
تعدادشون کم نیست، دو یا سه نفر.
چند سالته؟ چند تا؟
چند تا؟ سه تا؟
افغانستان؟
تو، افغانستانی هستی؟ حرف بزن!
بیا بیرون.
- مدارک داری؟ - صبر کن. صبر کن. صبر کن.
مدارک داری؟ مدارک داری؟
هر کس مدارک نداره میاد داخل!
چطور جرأت میکنی از من بپرسی مشکلم چیه؟
«مهاجر غیرقانونی».
نه، اون فقط یه بچهست.
- اسمت چیه؟ - جان آقا.
- اهل کجایی؟ - من اهل افغانستانم.
افغانستان.
- همه چراغها رو روشن کنید. - به سمت دماغه کشتی! به جلو!
بیشتر به چپ. بیشتر به چپ.
بچهها من هیچ ترکیهای رو نمیبینم.
موتور رو خاموش کنید! موتور رو خاموش کنید!
ایست! همین الان بایست!
آره، آره، خودشه کثافت. بکشش بالا کثافت. آره.
- موتور رو خاموش کنید! - موتور رو خاموش کنید!
کی انگلیسی بلده؟ تو؟ اسمت چیه؟
- علی. - علی خواهش میکنم، خیلی مهمه.
نترس.
بله میدونم. میدونم تو پلیسی.
طناب میدم. دارم طناب میدم طناب رو ببند.
- تو طناب رو ببند، باشه؟ - باشه. باشه.
نورافکن رو بیarید بالاتر. نورافکن رو بیارید بالاتر!
باشه. باشه.
بعد، آرومآروم، همگی با هم برگردیم عقب...
اما توی قایق بمون، همونجا بمون، فهمیدی؟
- ملیت؟ - سومالیایی.
سومالیایی! فلسطین؟
- فلسطینی! - افغانستانی؟
- افغانستانی نیست؟ - نه، نه افغانستانی.
- باشه. حالا کی ترکیهایه؟ - ترکیهای نیست.
هی، حقیقت رو به من بگو. کی...
ترکیهایه؟ حقیقت رو بگو.
هی تو!
تکون نخور وگرنه میکشمت!
تکون نخور! دستها بالا!
همه دستها بالا! همه! دستها بالا!
- باشه! - همه!
بیا، بیا! حرکت!
بخوابید روی زمین! میگم بخوابید روی زمین! دمر بخوابید!
بیا! بیا! سریع!
بیا! بیا، تو... بیا!
میگم پایین! دمر بخوابید! همگی!
پایین! پایین! یالا! یالا!
پایین! پایین! یالا! یالا! یالا! یالا!
یالا! یالا!
یالا! اونجا داری چیکار میکنی؟
میگم دمر بخوابید، کاملاً روی زمین! پایین!
یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت
بیا! یالا! دهنت رو ببند!
داد نزن.
بگیریدش! تو افتضاحی!
تو افتضاحی! تکون نخور!
کپسول آتشنشانی رو بیارید!
کمی میرم عقب. کمی میرم عقب.
- کمی میرم عقب. - دستها بالا!
ترکیهایه رفت. ترکیهایه رفت!
دهنش رو سرویس میکنم!
شلیک! شلیک!
- یک نفر افتاد تو دریا! - باشه! باشه!
یک نفر توی دریاست!
نور رو روش نگه دارید!
دستهاتون رو بکشید عقب!
نترس.
- نترس. - دستهاتون رو بکشید عقب!
دستهاتون رو بکشید عقب!
حلقه نجات! حلقه نجات!
دستها بالا! دستهات رو بیار بالا، کثافت!
بالا!
باید برم جلوی کشتی.
- یورگوس؟ - بله؟
- لطفاً وایستا. - همین الان وایستا.
قایق گشتیِ گارد ساحلی ترکیه...
اینجا گارد ساحلی یونانه،
قایق گشتی. صدای من رو میشنوید؟ تمام.
قایق گشتیِ گارد ساحلی ترکیه...
اینجا گارد ساحلی یونانه،
قایق گشتی، صدای من رو میشنوید؟ تمام.
ما از ترکیه به سمت این جزیره سفر کردیم.
دو روز اونجا موندیم. روی چمنها میخوابیدیم
بدون غذا، بدون آب، بدون هیچ چیزی...
و زیر بارون. دو روز بعد
وارد خاک یونان شدیم...
و وقتی به اونجا رسیدیم چهار روز سرگردان بودیم...
باز هم بدون غذا، بدون آب...
بدون هیچ چیزی، و وسط رودخونه میخوابیدیم...
و هیچکس و هیچچیز به ما کمک نمیکرد.
بعد پلیس بازداشتمون کرد...
نصف آدمهای ما رو...
نصفشون رو بردن و کتکشون زدن...
و مجبورشون کردن که تلفنهاشون رو بدن...
و گوشیهاشون رو شکستن و بردنشون به خاک ترکیه...
و اونجا رهاشون کردن.
- پلیس یونان یا پلیس ترکیه؟ - کماندوها.
- یونانی یا ترکیهای؟ - نه، آلمان.
یونان نه، آلمان.
حالا برنامه داری چیکار کنی؟
میخوایم برگردیم ترکیه چون دیگه توانمون تموم شده.
شش روزه که داریم دستوپنجه نرم میکنیم...
غذا تموم شد، آب تموم شد. بهسختی زنده هستیم.
- اهل کجایی؟ - سوریه.
- اسمت چیه؟ - اسمم؟ هیبا.
- هیبا، چند سالته؟ - بیست و نه.
- ممنون هیبا. مواظب خودت باش. - باشه.
کدومتون اونها رو میشناسه؟
وقتی میخوای از رودخونهٔ اوروس رد بشی...
قاچاقبرها بهت اجازه نمیدن چیزی با خودت ببری، حتی یه کیف.
No comments yet. Be the first to leave one.