레인코트 킬러: 유영철을 추격하다
لومړۍ 200 کرښې.
::::::::: تيـــم ترجـــمه آيــــرِن تقديـــــم ميــــکند :::::::: ::::@AirenTeam::::
(رئیس واحد تحقیقات سیار در جریان پرونده یو یونگ چول)
پس فکر کردم اون رفته تا مردمِ بیشتری رو بکشه
اون زندگیِ یه آدم بیگناهِ دیگه هم میگیره
وقتی شنیدم گمش کردیم، فقط با احساس ناامیدی دراز کشیدم
نمیدونستم باید چیکار کنم
"حالا باید چه غلطی کنم؟" گم شده بودم
دنبالش دویدم، و بارون میومد
اون همینجوری از دروازهی ورودی بیرون رفت
ما گمش کردیم، چون گاردمون رو پایین آوردیم
من باید میبردمش به صحنه جرم
بنابراین به تیمم گفتم که ون رو آماده کنن موقعی که خودم داشتم تعقیبش میکردم
توی راهرو تنها موند
تنها بود
"چی؟ بقیه کدوم گورین؟"
بدون کفش رفت بیرون و هیچکس هم جلوش رو نگرفت
فکر کردم اگه نگیریمش تو دردسر افتادیم
همه بجز حدودا بیست تا از کارآگاههای درحال انجام وظیفه، رفته بودن خونه
من همهی صدتا افسر رو جمع کردم
"ما یک وضعیت اضطراری داریم"
نیمه شب بود
تمام شب رو توی خیابونها چرخیدیم
گیج شده بودیم، اطراف رو میگشتیم و سعی میکردیم هرطور شده پیداش کنیم
با تیمم همهی کوچهها رو گشتم
همهی کوچههای توی منطقهی بازرسی رو گشتیم، دیوونگی بود
،بعد با خودم فکر کردم
خب، اون تونست فرار کنه"
اما کدوم جهنمدرهای میتونست بره؟
توی سئولی که ده میلیون "جمعیت داره کجا رفته یعنی؟
جاهای خیلی زیادی بود که میتونست اونجا باشه
با مادر و خواهرم توی خونه خودم ملاقات کردم و لباسمو عوض کردم
بعد چکش، چاقو، قیچی، بیل و پتکم رو توی کیسههای زباله گذاشتم
همراه کیفی که تو دوربین مداربسته توی هه هوا دونگ افتاده بود
و اونا رو توی سطلزباله های منطقه انداختم
من اونموقع، حدود ده سال بود که بهعنوان دادستان مشغول بودم
یه کارآگاه پلیس حدود ساعت یازده شب به دیدنم اومد
بااینکه مظنون فرار کرده بود
کارآگاه برای گرفتن مدارک و اسناد رسمی اومد پیش من
گفت میخوان آزادش کنن، چون این یه پروندهی جزئیه
و ازم خواست یه برگه رو امضا کنم
چقدر خجالت آوره
برای واحد تحقیقات ویژه توی ستاد پلیس
که اجازه بدن همچین جنایتکارِ حرومزادهای فرار کنه؟
بخاطر همین، میخواستیم فعلا بگیم اون فقط یه پروندهی سرقته
چون اون یه گوشی دزدیده بود
،وقتی از امضا کردنش امتناع کردم
بهم گفت واقعا چی شده بود
و ازم خواست کمک کنم
یک دنیا تفاوت بین یه اشتباه صادقانه
که توسط کسی انجام شده که سعی میکنه همیشه بهترین باشه
و پلیسهای بیشرفی که سعی میکنن روی گندکاریاشون سرپوش بذارن هست
...پس فرم آزادی رو امضا کردم
با آگاهی کامل که هم من و هم کارآگاه
اگر نتونن اون رو بگیرن، بخاطر جعل اسناد مجازات میشیم
مثل چی مضطرب بودم
اونموقعها، روزی حداقل یه پاکت سیگار میکشیدم
اما اون شب رو، با کشیدن کامل یک کارتن سیگار گذروندم
مضطرب بودم
همهی همکارام میگفتن رنگم مثل گچ دیوار سفید شده
شانس اینکه دوباره اونو بگیرن خیلی کم بود
،بعد از یه بازیِ شبونه زیر بارون
همهی کارآگاهها سرما خورده بودن و زیاد خوب نبودن
ازم پرسیدن میتونن فعلا از سِمَتشون کنار بکشن؟
"هی
اگر اینکارو کنیم، برای همیشه از دستش میدیم، باید همین الان اونو بگیریم
"یا الان یا هیچوقت
من چندین دهه کارآگاه بودم
،تو اون زمان
به عنوان یه کارآگاه کارکشته شناخته میشدم
به تیمم گفتم باید منطقهی فحشا توی یونگدونگپو رو بگردیم
با دونستن اینکه فاحشهها
توی اونزمان اهداف اصلیِ یویانگچول بودن
به قلبم اعتماد کردم و رفتم اونجا
توی اون زمان یسری خبرچین توی منطقهی فحشا داشتم
دستهای از پلیسها یدفعهای ظاهر شدن
اونا با ماشینهاشون خیابون رو مسدود کردن و جلوی کسبوکار منو گرفتن
اونا فقط توی ماشینهاشون نموندن دیدم که شروع به دویدن کردن
بعد یدفعهای، مثل صحنهای از یه فیلم
ما یو یونگ چول رو درحال عبور از خیابون دیدیم
داشت تخممرغی رو میمالید روی چشمش تا ورمش کمتر بشه
میخواست از خیابون رد بشه
وقتی توسط کارآگاه ها از اونطرفِ گذرگاه شناسایی شد
"!داد زدن "اون اونجاست
همهی ماشینهای پلیس شروع به تعقیبش کردن، مثل یه دعوای گروهی بود
یو یونگ چول غوغا به پا کرد
،به شدت مقاومت کرد
پس برای گرفتنش یکم سختمون شد
مجبور شدیم به زور بهش دستبند بزنیم
یونگ چول که شوکه شده بود اول از همه گفت
"شوکه میشین اگه بفهمین من کیم"
اون گفت که یه جنایتکارِ شروره
و اینکه ما به پای اون نمیرسیم
پس موفق شدیم دوباره دستیگرش کنیم
با اینکه مثل پیدا کردن سوزن توی انبار کاه بود
اونم توی شهر بزرگی مثل سئول
این ممکنه خیلی فخرفروشانه بنظر برسه ولی کارآگاهها خیلی دقیق بودن
ما شانس آوردیم
واسهی همین به یونگدونگپو رفتیم
تا حد زیادی بخاطر شانس خوبمون بود
اما همونطور که میگن، شانس چیزیه که اتفاق میفته
زمانی که آمادگی با فرصت روبرو میشه
رئیس کانگ از اینکه گرفتیمش خیلی هیجان زده بود
منو بغل کرد و حتی گونم رو ماچ کرد
"اون گفت "باریکلا
بعد از دستگیری مجدد وقتی برگشتم توی اتاق بازجویی
یکی از پلیسهای اونجا بهم گفت
"ممنون، پسرهی عوضی"
منم گفتم
"احمقا"
(واحد تحقیقات سیار با کارآگاهی در مورد یو یانگ چول)
مسئله اینه که اولین باری که گرفتیمش، هیچ مدرکی نداشتیم
اما قبل از فرار اعتراف کرده بود
که ماجرای افراد مسن و دخترا زیر سر اونه
واسهی همین مجبور شدیم دوباره درمورد اون پرونده ها ازش بازجویی کنیم
"اون گفت "خداروشکر که منو گرفتی
،اگه نمیگرفتیم
"حداقل به کشتن صدنفرِ دیگه ادامه میدادم
میخواستیم توی اولین فرصت اینو بررسی کنیم
تا بتونیم مجبورش کنیم اعتراف کنه
دور و بر یازده شب بود
اون شب، بارون بدجوری توی سئول میبارید
،رئیس تحقیقات بهم زنگ زد
بنابراین سریع به واحد تحقیق منطقه ای رفتم
ما باید تایید میکردیم اظهاراتش درسته یا نه
و اینکه اون حقیقت رو گفته یا نه
"با خودم فکر کردم "این مرد چقدر ترسناکه
نمیدونست من کیم
پس سعی کرد با من دعوا کنه
"گفت "تو کی هستی؟
یه زن اینجا چه غلطی میکنه؟
میدونی من کیم؟ تاحالا منو دیدی؟
"منو توی صحنهی جرم دیدی؟ همینطوری به چرت و پرت گفتن ادامه میداد
"این زنیکه اینجا چکار میکنه؟" بعد دیگه چیزی نگفت
،اون حرف نمیزد
منم نمیتونستم اونجا بمونم
اون از زنا بدش میومد میدونین
پس من اتاقو ترک کردم
،و از بیرون اتاق به حرفاش گوش دادم
از جایی که نتونه منو ببینه
"اون گفت "به همه چیز اعتراف میکنم
،نقاشی هایی از صحنه ۴ قتل نشون داد
از جمله اشیا و مکانشون که اگه هرگز به صحنه نمیرفتی
نمیدونستی چی به چیه
...بعضی اشیا از صحنه جرم رو کشید، همه چیزو
حتی لیوان چای
به نظر میرسید چیدمان رو به خوبی
و با جزئیات دقیق میدونه
به خاطر همین بود که مطمئن شدم
خودشه
اون قاتله
هیچ شکی درمودرش نیست
همه چیزو با جزئیات بهمون گفت
مثل یه معلم که داره به دانش آموزانش توضیح میده
همه چیزو ریز به ریز برامون توضیح داد
دلش میخواست پز جنایاتشو بده
این یه رفتار عادی بین تمام قاتل های زنجیرهایه
اونا فکر میکنن برتر از دیگرانن و به خاطرش به خودشون می بالن
به جای اینکه جملهشو با کارهایی که کرده شروع کنه
،با یه موضوع دیگهای جملهشو شروع کرد
"اگه اینو بگم، دنیا زیر و رو میشه"
،اون گفت ده ها زنو کشته
،اونارو ۱۷ یا ۱۸ تکه کرده
و مخفیانه دفن کرده
اولش، بهش شک کردم
چون چیزی که تعریف میکرد فراتر از تصوراتم بود
،باور داشت که باید به نام خدا
،مجازاتشون کنه
جوری که انگار حق مجازاتشون رو داره
اون دچار توهم بود
با منطقه اطراف معبد بونگون آشنایی داشت
،یه جنگل پشت معبد وجود داره
که اونجا مکان خوبی برای دفن کردن قربانی هاش بود
نمیتونستم دست از کشتن بردارم
فقط و فقط بعد از دفن کردنشون، شبا خواب راحت داشتم
چون حس خوبی بهم دست میداد جوری که انگار مقابل شیطان پیروز شدم
هوا داشت تاریک میشد ولی گفت که صحنه جنایت رو بهمون نشون میده
یه باغ بامبو اونجا بود
و درِ یه بطری رو زمین بود
گفته بود که رو محل دفنشون با در بطری علامت گذاشته
که معلوم شه زیر در بطری محل دفن جسده
،اون علامت گذاشته بود
،وقتی شروع کردم به کندن زمین
،بارون سیل آسایی شروع شد
و تا یک ساعت بارید
،به یو یونگ چول گفتیم که
"ببین، اینا تقصیر توعه
اینا خشم و گریه زناییه که تو کشتی
دارن به شکل بارون برات نشون میدن
،بعدش دوباره شروع کردم به بیل زدن
همون لحظه و همونجا
یه استخون بلند
اندازه دستم پیدا کردم
اون موقع بود که فهمیدم بهمون حقیقتو گفته
،از سال ۲۰۰۰ گزارشگر بودم
که الان دقیقا ۲۰ ساله
وقتی یکشنبه ها کار میکنم معمولا آرومم
...ولی اون روز خیلی خاص بود
،یکشنبه وحشتناکی بود
پر از حس معلقی
پلیس یه قاتل زنجیره ای رو دستگیر کرد که تا به امروز ۱۹ نفرو کشته
No comments yet. Be the first to leave one.