لومړۍ 200 کرښې.
با ارسال گزارشات دقیق و به موقع امنیت خود را تضمین کنید
با 44811 تماس بگیرید
واچلاوِک اِل سی 835
وِینِر زی 358
اِس او 6 بلاها
اداره ثبتِ اموالِ مصادره شده
بله متوجهم
«پنجمین اسب سوار، ترس است»
کارگردان: زِبِینیک برینیش
میدونی معنی این کارا چیه؟
یه چیزی در شُرُفِ انجامِ
اگر فقط بدونیم که برنامه شون چیه
به طور کلی
میدونیم، مگه نه؟
تو بدبینی دکتر
نه، من فقط واقع بینم
من سِن و وضعیت سلامتم رو میدونم
علاوه بر این، به اندازه کافی دیدم
اِس او 5 اداره ثبت، براون هستم
بله
پنج اتاق و آشپزخانه
حرارت مرکزی، بله بله، فردا آماده میشه
بله، درسته، همون واحد
منظره، بله
درسته، آلمانی، صحیح
نشانی
اِسلونسکا 23
اِسلونسکا 23
اون ساختمونِ فرماندهانِ
...آره، آره
طبقه دوم
ما خودمون رو نابود کردیم
اِس او 5 اداره ثبت براون هستم
بله یه واحدِ کوچک
بله درسته
یه خانم
حوله ها، بله. متوجهم
خداحافظ دکتر
نوشته روی بنر: حمل اسباب و اثاثیه
بازم اون حیوان بیچاره رو عذاب دادید
بازم اون حیوان بیچاره رو عذاب دادید
از آرایشگرتون راضی هستید خانم؟
بله، الان میرم پیش آقای تونی
این تلفن نیست مگه زنگ میخوره؟
هونزا، اون تلفن رو بیار اینجا
!تلفن
!زود باش هونزا
زود باش دیگه
خودشه، خیلی خوبه
نه امروز نه، باشه برای فردا
مثل همیشه، خداحافظ
بارها توجه کردم
آخرین دفعه اون اطراف پرسه میزدم فقط برای اینکه مطمئن بشم
سینه بند نمیپوشه
خانم کراتوچویلوا این اینجا چیکار میکنه؟
اگه خونه رو میگشتن تکلیف چی بود؟
من مسئول آموزش های جنگی هستم مسئولیت همه چیز با منِ
پس کجا بذارمشون؟
!تو هم با اون مقرراتِت
کجا خرگوش هام رو نگهدارم؟
بزودی چیزی برای خوردن گیر نمیاد
داد نزن خانم کراتوچویلوا
!و گر نه دوباره میان و فشار خونت رو میگیرن
! داد نزن خانم کراتوچویلوا
ـ پس کجا بذارمشون؟ ـ من نمیدونم، ولی بهت کمک میکنم
ـ چیکارشون کنم؟ ـ مخصوصاً ماسه فراموشت نشه
!ماسه
فردا، فردا آقای فانتا فردا میریم تو کارش
!صبح بخیر
اون میتونه بره به جهنم آقایِ جان
!آره
آهای آقا
چیزی شده؟
آقا؟
44811 سلام
44811 سلام؟
بسه دیگه با اون کلاه بازی نکن
ما از دیدن دوباره همدیگه خیلی خوشحال بودیم
پسرعمومِ میدونی شکاربانِ
تفنگ دستش بود و ما شروع کردیم به مسخره بازی
متأسفم
من جراح نیستم
و علاوه بر این، من اجازه کارِ پزشکی ندارم
من مجوز قانونی ندارم
...خُب برای همین
فکر کردم که توی خونه
میتونی یه مقدار کمک های اولیه بهش بکنی
میدونم ممکنِ که حرفمو باور نکنی
ولی این پسرعموم خیلی بدشانسِ
انتظار داری این چرندیات رو باور کنم؟
...شوربختانه، واقعاً دیگه
از عهده اش برنمیام
میدونی، این روزا دیگه من یه جورایی فقط یه انباردار هستم
کس دیگه ای نیست؟
وِرا بیا اینجا
ـ باید از شرش خلاص بشی ـ باید همین الان بهش غذا بدم
من نمیدونم چرا ما مجبوریم هر کاری بکنیم
دست به کار شو
دست به کار شو، میشنوی؟
نترسیدی که، ترسیدی؟
چرا به من زُل زدی؟
دستام داره میلرزه
...لرزش دستام
...لرزش دستام
میلرزه
!نوارِ پانسمان
باید نگهش داری
...ـ اذیت که نشدی آقای ـ شیدلاک هستم. عادت کردم بهش
ـ مگه شغل شما چیه؟ ـ من قصایم توی کشتارگاه کار میکنم
پس باید تجربه ات از من بیشتر باشه
من بیشتر کار آزمایشگاهی میکنم
دردِش میگیره
به مورفین نیاز داره
ولی من چیزی ندارم
!دردِش میگیره
...میدونم که شما کار خیلی بزرگی کردید، ولی نمیتونید
ـ چند سالشه؟ ـ 27 چرا میپرسید؟
ـ همینجوری ـ خیلی چیزا به اون بستگی داره دکتر
من هیچ وقت علاقه ای به سیاست نداشتم
ولی دکتر یکی باید این کار رو انجام بده
ـ میخوای همینجوری به حال خودش بذاریش؟ ...ـ خُب، من آخه
!ولی تو نمیتونی باید مورفین بهش برسه
دکتر تو نمیتونی یه کاریش بکنی؟
حتی بهش فکر هم نکن من نمیتونم، خیر
من کار دیگه ای باهاش ندارم
میدونم ریسک بزرگی برای شماست
تمام کاری که از دستم برمیومد رو کردم چیز دیگه ای نمیتونی ازم بخوای
از قبل بهت گفتم که من مجوز قانونی ندارم
اونم نداره
امروز از هیچ جایی مورفین گیر نمیاد
و منم نمیتونم. نمیتونم
نه، نه نمیتونم
بله خانم جمعه راس ساعت دو خداحافظ
خداحافظ هونزیچکو خداحافظ آنیچکو
ـ شب بخیر دکتر ـ خداحافظ
آنیچکو؟
ـ باشه؟ ـ بله دکتر
!مارتا
دکتر وِسِلی
بله سلام
بله ممنون
جمعه ساعت هفت
جمعه بعدی؟ نه همین جمعه
خوبه
بله خیلی زیاد
صحیح. خداحافظ
مارتا، دوستال زنگ زد
جمعه ساعت هفت
بابا، قهرمان واقعی کیه؟
مردی که بصورت غیر ضروری می میره
تا با اونایی که بصورت غیر ضروری زنده هستن، مخالفت کنه
آنیچکو! بیا اینجا
چرا من باید دنبالش بگردم؟
من چه نیازی به مورفین دارم؟
از این گذشته، من یه انباردارم
و وظیفه ام رو انجام دادم
یا نه، مزخرفه
کدوم وظیفه دقیقاً؟
وظیفه چه کسی؟
وظیفه یه دکتر یا یه انباردار؟
هیچ چیزی الان جور درنمیاد
ولی من نمیتونم یه جور دیگه فکر کنم
...میتونم
کارای دیگه ای بکنم شاید مثلاً خیابونو جارو بکنم
ولی مثل یه نفر دیگه فکر بکنم، نه
به سادگی نمیتونم دست از فکر کردن بردارم
همیشه یکی پیدا میشه که به هیچ چیزی فکر نمیکنه
و میخواد که به جای بقیه فکر کنه و برای همه چیزشون تصمیم بگیره
زندگی، مرگ...ساده، روشن
مرگ، چیز بی اهمیتیه
مگر اینکه
برای خودت اتفاق بیفته
حتی درد هم نداره
هیچکسی جیغ هم نمیزنه
و اگر اونجا باشن؟ هیچکسی صداشو نمیشنوه
از همون ابتدا کاملاً تنهاست
پیوند زده شده، مشخص شده
در واقع نمودی از رحمتِ
ببین، یه جورایی داری اشتباه میکنی
ازت خوشم نمیاد
...تو یه بوی عجیبی داری
ولی...نباید
خیلی پیچیده باشه و تو رو به دردسر بندازه
یه چیز متمایزی درست کردم
یه خوب، یه ساده شو
اینی که طرفِ اشتباه قضیه باشی
فقط یه بدشانیسه
میدونی؟
بله میدونم. میدونم آقای محترم
ولی همچنین میدونم که چنین بی عدالتی
نفرت و بی عاطفگی ای همیشه آشکار میشه
گذر زمان نشون داده که من خوش بینم
ولی نه دیگه برای خودم
اونا بهم نارو نزدن، نه
ولی این خیلی بدتره
برای اونایی که ذهن منو برام باقی گذاشتن که بعنوان یک وظیفه
بهش نگاه بکنم یا نه
بایستی سعی کنم و برای خدا میدونه چه کسی مورفین گیر بیارم
من، من بله دقیقاً خود من
ولی این مزخرفه، مگه نه؟
No comments yet. Be the first to leave one.