لومړۍ 200 کرښې.
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما CinamaSub@
«کاری از بـهـادر» «Bahador_Sub@»
میدونی ساعت چنده؟
مگه کلاس ترمودینامیک نداری؟
درسته.
- درسته. آره، کلاس. آره. - آره، دوباره کلاسش دیر شده.
اصلاً اینجوری نبودی.
چرا اینجوری شدی، اگنس؟
یهکم حواسم پرته.
خب حواس منم پرت بوده.
باید برم سر کلاس، از برنامه عقب نیفتم.
- فردا میبینمت، آره؟ - آره. آره.
- آره؟ - آره.
مورگن.
فردا میبینمت.
حتماً میام.
بهمون یه لبخند بزن!
شما هم روز خوبی داشته باشین.
این قطار خط 6 به سمت شمال است.
از درهای در حال بسته شدن فاصله بگیرید.
پس کسی که هیتلر رو تو بچگیش میکشه توئی. قابل تحسینه.
میدونی، هیچوقت فکر نمیکردم بتونی قاتل باشی، الن.
بیشتر بهت میخوره که شریک جرم باشی.
مرسی، ولی واسه اون کار یهکم دیر شده.
الان سال 1962، آلمان شرقی هستیم، پس...
اواسط جنگ سردیم.
این کارها دقیقاً به هیتلر میخوره. منظورم اینه که عاشق خرابکاریه.
خب آخرین حرکتت چیه؟ ثروت از دست رفتۀ خانوادگیت کجاست؟
شاید موضوع درست کردن چیزی نیست.
میدونی، همونطور که خودت گفتی، سطحمون رفته بالاتر.
شاید فقط قراره... نمیدونم... از شرایط و مسیر لذت ببریم.
تو چت شده؟ نشئهای؟
نه. یکی تو گذشته هست که من...
دوست دارم باهاش وقت بگذرونم.
خب، چه مدلیه؟ شبیه... مارلنه دیتریشه؟
یا تو مایههای آنگلا مرکله؟
پسره...
خب، باشه، اسمش لنیه.
پس تو مایههای فلورین اشنایدره.
اصلاً نمیدونم اون کیه.
گروه موسیقی کرافتورک. روحشون شاد.
باشه، با هم نمیخوابیم. نمیخوابیم.
- خب، تو سکس کارت خیلی درسته، الن. - مرسی ولی...
- بهترین سکس زندگیم بودی. - تمرکز کن، نادیا. آلمان شرقی...
ظاهراً یه راه برای خارج شدن بوده یا...
جایگزینی برای استعمار غرب...
یا شایدم فقط مکانی برای تحصیل در علوم مختلف بوده.
مادربزرگ من در غنا فارقالتحصیل شده.
من هیچ کدوم از اینها رو نمیدونستم. یعنی حتی خودش رو هم نمیشناختم.
میتونی تصور کنی که چه دوران سختی رو گذرونده؟
منظورم اینه که...
حتماً خیلی احساس تنهایی میکرده.
به نظر میاد که بالاخره با یه مردی آشنا شده دیگه، مگه نه؟
میخوای حرکت کنی، رفیق؟ حوصلهام سر رفت، لعنتی.
من... دوست دارم اونجا وقت بگذرونم. این...
حس خیلی خوبیه که نگران نباشم وقتی آدمها من رو میبینن چی فکر میکنن.
الن، تنها دلیل رفتن به گذشته اینه که تغییرش بدیم، خب؟
یعنی تا حالا فیلم ندیدی؟
آره، نادیا.
و میدونم وقتی اینو میگم باور نمیکنی ولی من فیلم دیدم...
و علناً تمام فیلمهایی که دربارۀ سفر در زمان ساخته شدن میگن هیچی رو تغییر ندین.
واسه همین... الان اوضاع ما خیلی عالیه.
این...
نادیا.
نادیا، این... این شرایط رو خراب نکن.
نگران نباش. دیگه با دهۀ 80 هیچ کاری ندارم.
فهمیدم که کل دهۀ 80 عروسکهای «بچههای کلم پچ» و کوکائین نیست.
اینجا رو نگاه، حرومی!
مات.
باشه، باید عملیات شناسایی انجام بدم. میخوای بیای؟
نه. نه، نه، برنامه دارم. نمیتونم. میرم لنی رو ببینم.
لنی، بهم گفتی، فهمیدم.
برات خوشحالم.
- روز بخیر، قربان. - باشه.
صبر کن، این اشتباهه. نادیا... پات کردی، نه مات.
ناد...
نادیا، تقلب کردی.
این چیه؟
مدرک محکم که نشون میده نازیها سال 1944 خانوادۀ مادربزرگم رو غارت کردن.
و مردم در این مورد زیاد صحبت نمیکنن، ولی نازیها عملاً هیچی پول نداشتن...
و به موادهای مختلف مثل کوکائین و اسپید معتاد بود.
یه کتاب درموردش خوندم.
یعنی تمام رایش سوم تو فضا سیر میکردن.
عزیزم، اینها رو همه میدونن.
حالا اینو کجا پیدا کردی؟
خوب، تو... تو وسایل نورا.
میخوام برم بوداپست.
بفهمم این قطار طلای نازیها واقعاً چی شده.
به پیش.
محض اطلاع این هواپیما بود، نه ندای پیروزی نازیها.
خب، آره. یعنی چند روز دیگه 40 سالت میشه...
پس فکر میکنم یهجورایی...
قرار بوده برای فهمیدن تاریخچۀ خانوادگیت کنجکاو بشی.
میبینی، واسه همینه که دوستت دارم، روتی، خب؟
درک میکنی. اه...
آره، به گمونم میخوام برم... تولدم رو با رفتن...
به جایی که تمام مردمم توش مردن، جشن بگیرم.
زیادی تاریکه؟
قواعد بازی دست من نیست. تاریخه.
بذار ازت یه سؤال بپرسم.
بعد اینکه مادرم مرد زیاد با ویرا در ارتباط بودی؟
شناختن مادربزرگت کار سختی بود و...
به من خیلی علاقۀ خاصی نداشت.
چرا؟
من بیدین و مرتد بودم...
و فکر میکرد اخلاق و رفتارهای نادرست مادرت تقصیر منه.
بیدین و مرتد. این...
خیلی بهروز و باحال بودی، روتی. خیلی.
این چه کوفتیه؟ اینها چیان جلوی چشمام؟
- اینها واسه چیه؟ - چیزی نیست که تو نگرانش باشی.
- هیچی. - چیز خوبم توش هست؟
نه، اصلاً.
به نظر من شبیه آبنباته.
میدونی چیه؟
- چی؟ - مکسین رو هم با خودت ببر بوداپست.
- میشه مسافرت دخترونه. - باشه.
وقتی داری تو گذشته سر و گوش آب میدی...
داشتن یه جفت چشم اضافه بهدرد میخوره.
و داشتن پای سوم.
این چیه؟ از کی سیگار نعنایی میکشی؟
جالبه.
این اواخر منم خیلی تو فکر مادرتم.
فکر میکردم روسیای.
خب، خانوادۀ پدرم روسی بودن...
یا یه مدت روسیه بودن و روسها تحملشون میکردن.
داستان خانوادۀ مادرم هم همینه، ولی با مجارستانیها.
بخواب، ازدواج کن، بکش. هیتلر، دراکولا، فرانکنشتاین.
خیلی آسونه.
با گری اولدمن و بلا لوگوسی سکس سهنفره میکنم...
بعد با بوریس کارلوف ازدواج میکنم و هیتلر رو میکشم.
خدای من، کاملاً نقطۀ مقابل همدیگهایم.
- هتلمون کجاست؟ باید زنگ بزنم... - یعنی میخوای با هیتلر بخوابی؟
چی؟
آره.
- میخوام با هیتلر بخوابم؟ - میخوای؟
واسه این حرفها خیلی خستهام. هتلمون کجاست؟ تاکسی میگیرم.
گوش کن. میخوام برم خونۀ قدیمی مادربزرگم رو ببینم.
تو خیابون دوهانی.
الان تو نیویورک 3 صبحه، نمو.
3 صبح همیشه اون زمان از شبهاست که...
که غمگمین میشیم و سعی میکنیم بفهمیم داستان خانوادهمون چیه.
باشه، میریم مادربزرگت رو ببینیم.
میدونی، مادربزرگ منم جدیداً زیاد باهام حرف میزنه.
نه بابا؟
آره. خوابهای واضح.
درست قبل اینکه بخوابی، یه چسب نیکوتین میزنی اینجا.
یه سیر و سیاحت فوقالعادهست.
تو از خل هم خلتری.
- آره. - ببین، پلههایی که حرکت میکنن.
جالب میشه.
هر چی یادبوده واسه مردهای مُردهست.
آره، همین رو بگو، نه؟
مثلاً یادبودهای ما زنهای زنده کجان؟
تنفروشی نکنین!
چی داره میگه؟
سلام.
هرزه!
و بیا من رو بکن!
باشه؟
چند تا فحش مجارستانی یاد گرفتم.
- به کار میاد. - آره.
اینجا پرسه نزنین!
فکر نکنم بخواد تاسکباب بده بخوریم.
من تاسکباب دوست ندارم.
میخوام بخوابم.
با یه مجارستانی، ولی اول با خودم.
اگنس، عالیه. بچهها داخلان.
مشکلی نیست، برونو.
نقشه رو اگنس کشیده.
پس ایشون اگنس هستن، بالاخره دیدیمتون.
آره. آلمانیش هنوز خیلی کامل نیست.
سیاهپوسته.
آره. اگنس، این آقایون برونو و لوکاسان.
- سلام، سلام. من اگنس هستم، بله. - و بقیهمون.
- باشه. - تو یه اثر هنری خلق کردی، اگنس.
من چی کشیدم؟
امشب پنج متر نهایی رو حفر میکنیم...
بعد منتظر علامت اگنس میمونیم...
تا از کف زیرزمین بیایم بیرون.
اینجا، نونوایی خیابون پرینتزن.
بیاید بهخاطر اگنس انگلیسی صحبت کنیم.
آهان، آره. ببخشید.
واسه فردا شب کاملاً با زمانبندی هماهنگیم.
من و لنی سرکشی نهایی رو انجام میدیم...
و بعد اولین گروه دقیقاً بعد نیمه شب وارد میشن.
در لابی «بوید هال» دور هم جمع میشیم...
بعد با هم به آزمایشگاه بی73 تو زیرزمین میریم.
اگه کسی پرسید، داریم برای امتحانات مهندسی مطالعه میکنیم.
حتماً با خودتون کتابهای درسی بیارین.
باید قید هر چیز دیگهای که داریم رو بزنیم.
ببخشید. چی کار میکنیم؟
شوخی میکنه دیگه، مگه نه؟
اگنس و پترا صبح از ایستهای بازرسی...
ورود خارجیها عبور میکنن...
و خواهرم و بقیۀ پیکها رو در خیابون پرینتزن ملاقات میکنن.
تو خواهر داری؟
تو که خواهرم رو میشناسی.
وایستا، این...
این تونل زیر دیوار برلینه؟
No comments yet. Be the first to leave one.