The Night of Counting the Years

The Night of Counting the Years (المومياء)

د Farsi/persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

د خپرونې معلومات

The Mummy 1969 720p WEBRip 30NAMA fa
د لخوا تبصره OldMan505

تګونه

webdl
په خپور شو: 2026-05-17
ډاونلوډونه: 86
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi/persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 200 کرښې.

‫ای که می‌روی، باز خواهی گشت.‬

‫ای که در خوابی، برخواهی خاست.‬

‫ای که گام برمی‌داری، رستاخیز خواهی یافت.‬

‫زیرا شکوه برازنده‌ی توست،‬

‫به آسمان‌ها و بلندایشان،‬

‫به زمین و پهنایش،‬

‫به دریاها و ژرفایشان.‬

‫وزارت فرهنگ، سازمان سینمایی مصر‬

‫تقدیم می‌کند محصولی‬

‫از شرکت تولید فیلم قاهره‬

‫شبی که سال‌ها شمرده می‌شوند‬

‫مومیایی‬

‫بر اساس داستان کشف گنجینه‌ی مومیایی‌ها‬

‫در دیرالبحری در سال ۱۸۸۱‬

‫وانیس: احمد مری‬

‫طراح لباس: شادی عبدالسلام‬

‫موسیقی: ماریو ناشیمبنه‬

‫تدوین: کمال ابوالعلا‬

‫مدیر فیلمبرداری: عبدالعزیز فهمی‬

‫نویسنده و کارگردان: شادی عبدالسلام‬

‫«ای خداوندگار نور، تو را اطاعت باد،‬

‫«ای که در قلبِ آن سرای بزرگ زندگی می‌کنی.‬

‫«شهریار شب و ظلمت،‬

‫«من با روحی پاک به سوی تو آمده‌ام.‬

‫«به من دهانی عطا کن تا در حضور تو سخن بگویم.‬

‫«قلبم را به زودی به من بازگردان،‬

‫«در روزی که ابرها سنگین می‌شوند‬

‫«و تاریکی غلیظ می‌گردد.'‬

‫«نامم را در آن سرای بزرگ به من بازده،‬

‫«و نامم را‬

‫«به یادها بازگردان، در روزی که سال‌ها شمرده می‌شوند.»‬

‫پژواکی دور‬

‫که از طیوه دوردست به گوش ما می‌رسد،‬

‫جدا شده از روزگار ما‬

‫با فاصله‌ای ۳۰۰۰ ساله.‬

‫شاید آن را به عنوان فصلی از «کتاب مردگان» شناخته باشید.‬

‫تکرار این پاپیروس‬

‫تواناییِ فرد درگذشته را بازمی‌گرداند‬

‫تا نام خود را به یاد آورد.‬

‫هر روحی که نامی نداشته باشد‬

‫در رنجی بی‌پایان سرگردان خواهد بود.‬

‫زیرا گم کردن نام خود به معنای از دست دادن هویت است.‬

‫اما من شما را برای این جلسه‬

‫فرا نخوانده‌ام تا درباره‌ی‬

‫«کتاب مردگان» بحث کنیم، که همگی آن را به خوبی می‌شناسید.‬

‫سلف من، مرحوم ماریت پاشا، آن را به من داد:‬

‫یک پاپیروس مراسم تدفین متعلق به «پنجم اول»،‬

‫از سلسله‌ی بیست و یکم.‬

‫این تصویری از یک پاپیروس مراسم تدفین است‬

‫که حدود پنج سال پیش‬

‫به خارج از مصر قاچاق شد.‬

‫متأسفانه، موزه‌ی مصر ما فقط همین تصویر را دارد.‬

‫این تصویر به وضوح نام ملکه‌ «نجمت» را نشان می‌دهد.‬

‫این پاپیروس توسط یک‬

‫بازرگان ناشناس در طیوه فروخته شد.‬

‫از تمام این‌ها،‬

‫می‌توانیم نتیجه بگیریم که کسی‬

‫مکان دقیق این مقبره‌های ناشناخته‬

‫از سلسله‌ی بیست و یکم را می‌داند،‬

‫و آن شخص این راز را‬

‫مدت‌های طولانی در سینه داشته است.‬

‫اما هیچ اثری از مقبره‌های آن سلسله‬

‫در طیوه نیست، آقای ماسپرو.‬

‫درست است.‬

‫و حفاری در این مورد هدر دادن وقت و هزینه خواهد بود.‬

‫کسی در طیوه‬

‫می‌داند آن مقبره‌ها کجا هستند.‬

‫وگرنه، چطور تمام این اشیاء‬

‫به بازارهای عتیقه‌ی جهان راه یافته‌اند؟‬

‫اولویت اصلی ما در فصل آینده،‬

‫مسئله‌ی این مقبره‌های ناشناخته خواهد بود.‬

‫احمد کمال،‬

‫آیا پیش از پایان دادن به این آخرین جلسه‌ی فصل، موضوع دیگری داری؟‬

‫بله. می‌خواهم تابستان امسال را در طیوه بگذرانم‬

‫تا دقیقاً روی همین موضوع کار کنم.‬

‫همه می‌دانند که مقامات آثار باستانی در تابستان کار نمی‌کنند.‬

‫بنابراین، این فصلی است که سارقان آثار باستانی در امنیت هستند‬

‫و سعی می‌کنند کالاهایشان را قاچاق کنند.‬

‫ورود غیرمنتظره‌ی من‬

‫آن‌ها را به سردرگمی خواهد انداخت،‬

‫و سردرگمیِ آن‌ها‬

‫مطمئناً مرا به شواهدی خواهد رساند.‬

‫از پیشنهاد شما خرسندم.‬

‫این اسناد برای شما مفید خواهد بود.‬

‫اطمینان دارم که با بردباری‬

‫و خردمندی عمل خواهید کرد.‬

‫پس من بلافاصله حرکت می‌کنم.‬

‫در طیوه، نیروی کوچکی از نگهبانان کوهستان را خواهید یافت‬

‫که از «کوه مردگان» محافظت می‌کنند.‬

‫آن‌ها تا جایی که در توان داشته باشند به شما کمک خواهند کرد.‬

‫برای شما آرزوی موفقیت دارم.‬

‫خداوند روحش را بیامرزد.‬

‫او تو را برای چنین روزی آماده کرد،‬

‫تا بتوانی به نام او احترام بگذاری و از قبیله‌اش محافظت کنی.‬

‫تا بتوانی به نام او احترام بگذاری و از قبیله‌اش محافظت کنی!‬

‫قبیله‌ی حُرابات.‬

‫اینجا، در برابر مزار برادرم،‬

‫راز آنچه متعلق به ماست را برایتان فاش می‌کنم،‬

‫و آنچه برای ما باقی خواهد ماند‬

‫تا زمانی که این کوه پابرجاست.‬

‫رازی که باید با خون خود، با جان خود از آن محافظت کنید.‬

‫راز گنجینه‌ای پنهان که حفاظت از آن‬

‫از پدر به پسر رسیده است.‬

‫چرا از این راه می‌رویم؟‬

‫این راهی برای بزهاست.‬

‫چون امن‌تر است.‬

‫امن‌تر برای شغال‌ها!‬

‫شجاعت خود را برای مردم شهر و نگهبانان نگه دارید.‬

‫آن‌ها مانند طاعون در کوهستان پخش شده‌اند.‬

‫بالا بیایید. راه امن است.‬

‫دنبال من بیایید.‬

‫وانیس، موضوع چیست؟‬

‫هیچ‌چیز. اما پنهان شدن ذلت‌بار است.‬

‫عجله کنید!‬

‫دنبال من بیایید.‬

‫دنبال من بیایید.‬

‫مراقب باشید و سوال نپرسید.‬

‫اینجا شما چیزی نیستید جز دانه‌های شن در دل کوه.‬

‫آیا وانیس تا زمان بازگشت ما اینجا می‌ماند؟‬

‫من برای عملی کردن خواسته‌ی پدرم به اینجا آمدم.‬

‫او با ما خواهد آمد تا هر آنچه را که من می‌دانم، بداند.‬

‫مردها باید این‌گونه حرف بزنند.‬

‫به راستی که هر دوی شما به پدرتان رفته‌اید.‬

‫این را نزد ایوب بازرگان ببرید.‬

‫این راز چیست؟‬

‫پدر، کاری کردی که از نگریستن به تو می‌ترسم.‬

‫حالا تقدیر من چیست؟‬

‫این راز چیست؟‬

‫دانستنش گناه است،‬

‫و ندانستنش گناهی بزرگ‌تر.‬

‫گناه؟‬

‫چه گناهی پسرعمو؟‬

‫من این حرف‌ها را نمی‌فهمم.‬

‫من هم آرامش تو را نمی‌فهمم.‬

‫سال‌هاست که من اجناسی را برای ایوب بازرگان می‌برم.‬

‫به من گفتی که آن‌ها در کوه پیدا شده‌اند.‬

‫به من یاد دادی سوال نپرسم و من حرفت را باور کردم.‬

‫آیا این راه و رسم زندگی ما بود؟‬

‫این راه و رسم ما بوده و خواهد بود.‬

‫نمی‌بینی چه می‌کنی؟‬

‫آیا کسی نیست که وجدانش او را بیازارد و زبان به سخن باز کند؟‬

‫حالا راز گنجینه‌ی پنهان را می‌دانی.‬

‫سهم پدرت اکنون متعلق به تو و برادرت است.‬

‫آیا شریک شدن با برادرت چیزی است که تو را می‌آزارد؟‬

‫شریک شدن در مردگان؟‬

‫آن‌هایی که تو مرده می‌خوانی،‬

‫فقط خاک یا چوبی از هزاران سال پیش هستند.‬

‫هیچ‌کس از والدین یا فرزندان آن‌ها خبری ندارد.‬

‫بانوی مهربان این سرا،‬

‫تسلیت ما را پذیرا باش.‬

‫ما به خانه‌ی شما آمده‌ایم،‬

‫به خانه‌ی برادر مرحومم سلیم،‬

‫تا به شما تسلیت بگوییم و در غم‌تان شریک شویم،‬

‫و هر آنچه می‌خواهید برایتان فراهم کنیم.‬

‫حضور شما مایه‌ی تسلی من و عزت این خانه است.‬

‫خداوند به شما قدرت تحمل این سوگ را عطا کند.‬

‫درونت چه می‌جوشد، برادرزاده؟‬

‫چه؟ چرا این را به ایوب بازرگان تحویل ندادی؟‬

‫تمام قبیله منتظر فروش آن هستند! اگر پدرت زنده بود...‬

‫مردگان را به حال خود بگذار!‬

‫منظورت این است که آن‌ها را برای شهری‌ها بگذاریم؟‬

‫ما چه معامله‌ای با آن‌ها داریم؟‬

‫آن قاهره‌ای‌های متکبر‬

‫اگر این را نزد تو پیدا کنند، زندانی‌ات می‌کنند.‬

‫آن‌ها همه چیز را غارت می‌کنند.‬

‫و برعکس ایوب، پولی به ما نمی‌دهند.‬

‫برای تو این تکه‌ای طلاست.‬

‫اما من آن را چون چشمی می‌بینم که تعقیبم می‌کند.‬

‫چشمِ مرده‌ای که طلای کافی برای سیر کردن صد دهان را در خود دارد.‬

‫صد دهانی که اگر گرسنه باشند گوشت تو را خواهند خورد.‬

‫پس خودت چی؟ تمام عمرت غذای تو از کجا آمده است؟‬

‫هرگز فکر نمی‌کردم بشنوم که پسر سلیم مثل مردم شهر حرف بزند.‬

‫می‌خواهم بدانی‬

‫که ورود و خروج از آن غار‬

‫تو را به آدم دیگری تبدیل کرده است،‬

‫متفاوت با مردم دره،‬

‫و متفاوت با مردم شهر که آرزوی دانستن این راز را دارند.‬

‫همچنین می‌خواهم بدانی‬

‫که راز گنجینه‌ی پنهان‬

‫ارزشش بیش از جان هر فردی در قبیله‌ی سلیم است.‬

‫برادرم تو را برای چنین روزی آماده کرد،‬

‫اما می‌بینم که مثل یک کودک در برابرم می‌لرزی.‬

‫زندگی ما مبارزه‌ای سخت است!‬

‫اما به نظر می‌رسد که تو ضعیف یا ناتوانی.‬

‫آنچه تو زندگیِ ما می‌نامی،‬

‫برای من مثل زهری در بدنم است.‬

‫این زندگیِ شغال‌هاست!‬

‫این گناهان را خودتان به دوش بکشید.‬

‫این زندگی پدرت بود،‬

‫و زندگی پدرش پیش از او.‬

‫او می‌خواست تو راز گنجینه‌ی پنهان را بیاموزی.‬

‫اگر او اکنون زنده بود، مرگ تو را می‌خواست.‬

‫من از حرف‌های تو نمی‌ترسم.‬

‫باید از فرزندانت بترسی وقتی روزی از تو بپرسند،‬

‫«آیا زندگی ما این است؟»‬

‫ما آن‌ها را طوری بزرگ می‌کنیم که به سنت‌های والدینشان احترام بگذارند.‬

‫دیگر کافی است!‬

‫من کسی هستم که فرزندانم را بزرگ کردم.‬

‫من آن‌ها را طوری بزرگ کردم که مثل کوه مغرور و سربلند باشند.‬

‫ما توهین را در خانه‌ی برادرم نمی‌پذیریم.‬

The Night of Counting the Years subtitles in other languages

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left