لومړۍ 200 کرښې.
زيرنويس از مهدي shine021
بوداپست چهار سال بعد از جنگ جهانی دوم
هیرش!
هیرش!
مال توئه، مگه نه؟
آندور.
من می خوام اینجا بمونم.
امروز همه بچه ها باید برن.
ولی تو پسر خیلی خوش شانسی هستی.
مادرت هنوز زنده است و ازت مراقبت می کنه.
خیلی از بچه ها کسی رو ندارن که پیشش برگردن.
- اوناهاش اومدن. - دارن کجا می برنشون؟
یتیم خونه های دولتی. نمی تونن صبر کنن تا ما رو بندازن بیرون.
- آقایون. - رفیق!
- منظورم رفقا بود. - درسته. روز بخیر.
ما داریم میریم.
همش مال تو.
باهاش صبور باش. تو رو یادش نمیاد.
مراقب خودت باش، هیرش.
خداحافظ، هیرش!
هیرش، داری کجا میری؟ با ما نمیای؟
آندور!
نمیای؟
نمی خوای منو نگاه کنی؟
بابای منم اینجاست؟
هنوز نه.
می خوای با من منتظرش بمونی؟
کجا داری میری؟
سال 1957 بعد از قیام ناموفق ضد شوروی
که توسط حکومت کمونیستی سرکوب شد.
عزیزم، بیا اینجا!
لطفا اینا رو برام نقد کن، به یه پیرزن بیچاره کمک کن.
انقدر پول بهت میدم که بتونی یه دهن پر دندون طلا واسه خودت بخری.
'نه به سلاح اتمی در خاک آلمان.'
سلاح اتمی دیگه چیه؟
'کشور آماده میشه برای روز کارگر.'
- تو تو زنگ تفریح چیکار می کنی؟ - تو مغازه کمک می کنم.
- تو میخوای کمک کنی؟ - عمرا.
من می خوام برم بازی، فقط باید بلیط گیر بیارم.
اگه با اینا گیر بیفتیم، اعدام میشیم.
به کسی نگو.
- چوب شور! - چوب شور!
وقت ندارم. داریم یه نمایش جدید میذاریم.
- این کیه؟ - شریک جدیدم.
با استعداد نیست؟
این کیه؟ پسرتونه؟
اینقدر شانس نداره.
پسر هیرشه.
- هیرش؟ - یه دوست قدیمی.
صمیمی ترین دوستش.
از این استفاده کن!
مگه تو برای این کار یه کم جوون نیستی؟
اون کلهشقِ.
وقتی پدرش رو سال ۴۴ تبعید کردن، مادر باردارش قایم شد.
بعد از جنگ، سالها تو پرورشگاه بود.
چه جور مادری این کار رو میکنه؟
تو از کجا میدونی؟
- بیشتر از پدرم بگو. - به اندازه کافی گفتم.
چی میخوای؟
- هنوزم میتونه برگرده، نه؟ - 'هیرش'؟
بیشتر از ده ساله که گذشته.
میتونم اینا رو بردارم؟
پس تو یتیمی؟
نه.
وقت تمومه، بچه.
یه زنی رو میشناختم،
که سالهای سال منتظر شوهرش بود...
تا از اردوگاه برگرده.
هر روز میرفت ایستگاه تراموا،
و یه روز، تراموا اومد...
و شوهرش پیاده شد.
واقعاً؟
برو فیلمت رو تموم کن، 'اندور'.
- اینجا چیکار میکنی؟ - منتظر رفیقمم.
واقعاً؟
- بلیط غیرقانونی میفروشی؟ - اینا بلیطهای قدیمیان.
- با ما میای. - ولش کن! شیفتش داره تموم میشه.
اون با ما میاد.
- چرا؟ - واقعاً میخوای ببریش؟
بیا تا زیرزمین یه دل سیر برقصیم، پسرجون.
- حرف میزنی. - التماست میکنم، خواهش میکنم.
- همونجا وایسا. - من اینجا بخاطر پسرمم.
اونهاش.
برو.
من بهت میگم کی میتونی حرکت کنی.
چیکار کرده؟
اسم؟
خانم 'هیرش'.
پدرش باید به این یکم ادب یاد بده.
اون دور و بر نیست.
یکی از اون 'قهرمانها' که پاییز گذشته کشور رو به گند کشیدن؟
فرستاده شده به اردوگاهها.
تعجب نکردم.
التماس میکنم،
میشه حالا بریم؟
خواهش میکنم.
دیگه بسه این مسخرهبازی.
گمشو.
دیگه نمیخوام اینجا ببینمت.
- پلیسه؟ - زود بیا.
شب بخیر.
- چیزی رو جشن گرفتین؟ - یه مقدار انبارگردانی کردیم.
- پسره هم بود؟ - آره.
دیگه منع رفت و آمد نیست.
بسه دیگه.
الان میخوابی؟
دیگه چیکار کنم؟
باید زود بیدار شم.
'آندور'.
بخواب.
آقای عزیز،
پدر عزیزم.
الان حمله میکنن!
آلمانیا دارن دفاع میکنن.
توپ به گل رسید و حالا یه شوت برای دور کردن توپ میاد.
یه پاس به پوشکاش که دفاع آلمان رو دریبل میزنه و...
گل!
خواربارفروشی
صبح بخیر، 'آقا'.
بیا کمک کن.
این تخممرغا.
یه چیزیشون درست نیست.
چیشون درست نیست؟
تمیز نیستن.
داری اشتباه انجامش میدی.
صبح بخیر، خانم برکوویتس.
صبح بخیر، رفیق سابو.
- صبح بخیر. - صبح بخیر.
الزا.
مگه شیفت بعد از ظهر نبودی؟
اصلاً نمیتونم بخوابم.
- ساری کجاست؟ - گفت همدیگه رو میبینین.
کجا؟
نمیدونم. شاید توی زمین خالی.
کسی رو پیدا کردی؟
نه. یه 'سوابی' هست که میتونه اونو رد کنه،
ولی من چیزی در موردش نمیدونم.
مردم دارن یه چیزایی میگن. داستانای ترسناک.
- چه جور داستانای ترسناکی؟ - مثلاً همون پسره...
میدونستی اگه لنین زنده بود الان ۸۷ سالش بود؟
متاسفانه نیست.
بزرگترین آدما همیشه زودتر از همه میرن.
به این قسمتش گوش کن!
- چیزی شنیدی؟ - نه.
دیروزم خواستم براش ناهار ببرم.
یه ساعت منتظر موندم تا برم پایین پیشش، ولی هی دور میزدن.
کلمها رو شمردم. فکر کنم یه چندتاش گم شده.
میدونی، رفیق سابو، وقتی خانوادهی من این مغازه رو داشتن...
خب، دیگه مال شما نیست، خانم برکوویتس.
الان میتونم برم؟
چی بگم؟ میخوای بری، برو.
میشه یه نگاهی به 'Sári' بندازی؟
از وقتی برادرش رفته تنها مونده.
صبر کن. به خودت نگاه کن.
بذار لباستو درست کنم.
بزن بریم رفقا!
شاری؟
داری چیکار می کنی؟ نکن!
تو یه کله پوکی! بهت گفتم دیگه هیچ وقت برنگردی!
- برو گمشو! - نکن!
میدونی حالش خوبه.
اگه سال پیش بزرگ تر بودم باهات می جنگیدم.
میان اینجا گُه میزنن (میشاشن).
بوش میاد.
چرا اومدی؟
بخاطر 'شاری'. مادرت نگرانته.
اون باید نگران این باشه که دارن منو دار میزنن.
مرزها رو بستن...
...ولی اون داره دنبال یکی میگرده که تورو از مرز رد کنه.
اون تفنگ رو بده من.
این یه راز بود!
خیلی خطرناکه.
خودتو جمع و جور کن.
وقتی بزرگ شدی، تو آمریکا به من ملحق میشی.
اون تپانچه مال منه.
برو خونه.
همیشه 'یورش' هست.
- تو میای؟ - من یکم دیگه میمونم.
خواهش می کنم این کارو نکن، من تا حالا سوار موتور سیکلت نشدم. امنه؟
زود باش دیگه!
گیشه بلیط
آقا، پدر عزیز.
من نمیتونم این نامه ها رو بخونم.
راستش رو بخوای، من ازت کاملاً راضی ام.
فکر می کنم پدر خوبی هستی، ولی اینجا نیستی.
اشکالی نداره اگه سال دیگه بیای، یا پنج سال دیگه.
امیدوارم وقتی همدیگه رو دیدیم منو بشناسی.
چرا چیزی نخوردی؟
- گرسنم نبود. - بخور.
- میتونی بخونیش؟ - نه.
پدرت میتونست.
این آدرس چیه؟
اون معبدی که قبل جنگ میرفتیم.
این دست خط اونه.
'پسح'(عید آزادی قوم یهود) فردا شروع میشه.
من تو رو با اون مرد روی موتور دیدم.
- چی؟ - اون مرد کی بود؟
آه، اون. یه دوست قدیمی. یادم رفته دیگه.
چه حرفا.
آه، آقای 'هیرش'!
No comments yet. Be the first to leave one.