The Gate of the Sun

The Gate of the Sun (باب الشمس‎‎)

د Farsi/persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

د خپرونې معلومات

The Gate of Sun Part II – The Return
د لخوا تبصره OldMan505

تګونه

dvd
په خپور شو: 2026-06-22
ډاونلوډونه: 12
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi/persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 200 کرښې.

‫بین سال‌های ۱۹۸۳ و ۱۹۸۵، در ‫جریان اشغال لبنان توسط اسرائیل، ام‌حسن

‫توانست دو بار از مرز عبور کند تا ‫.با خویشاوندانش در جلیل دیدار کند

‫پارسال، دوباره خانهٔ پدرم را ‫دیدم.‬

‫برادرم نتوانست مرا ‫به کویکات ببرد.‬

‫نمی‌توانستم تنهایی به آنجا بروم.‬

‫،من به دیر الاسد ‫به شعب رفتم.‬

‫.اما این بار فرق داشت ‫برادرم مرا به کویکات برد.‬

‫خب، خاله؟‬

‫بعدش چی؟ من چیزی نمی‌بینم.‬

‫برای اینه که پیر شدی.‬

‫یواش، یواش.‬

‫خانه‌ها ویران شده بودند.‬

‫خانهٔ من کجاست؟‬

‫اما این خانهٔ شماست.‬

‫...سلام ‫ما اهل کویکات هستیم، قدیما...‬

‫چرا عبری حرف می‌زنی؟ عربی صحبت کن.‬

‫خواهر من، تو عرب هستی؟‬

‫نه.‬

‫عربی یاد گرفتی؟‬

‫من عبری یاد گرفتم ‫بدون اینکه عربی رو فراموش کنم.‬

‫این خانهٔ شماست، درست است؟‬

‫.اینجا پیدایش کردم ‫از آن استفاده نمی‌کنم.‬

‫اگر می‌خواهی، آن را بردار.‬

‫نه.‬

‫ممنون.‬

‫آن را به شما تقدیم می‌کنم.‬

‫ممنون.‬

‫من یک قابله هستم.‬

‫مادربزرگم مریم ‫این کار را به من یاد داد.‬

‫من مدرکی از ‫دولت انگلستان دارم.‬

‫من قابلهٔ ‫تمام منطقهٔ عکا بودم.‬

‫.این یک «بیاره» است ‫ما به باغ میوه این را می‌گوییم.‬

‫همین است. «بیاره».‬

‫«چشمه» من کجاست؟‬

‫.بهتر از عسل ‫به خدا قسم...‬

‫نه، برای خوردن نیست.‬

‫این فلسطین است.‬

فیلمی از یسری نصرالله

بر اساس رمان «باب‌الشمس» نوشته الیاس خوری

باب‌الشمس (دروازه خورشید)

بازگشت

بخش دوم

‫ توافقنامه توافق غزه-اریحا : اسرائیل موافقت کرد که ‫نیروهای نظامی خود را از بخش‌هایی از نوار غزه و منطقه

‫ اریحا خارج کند و اختیارات مدنی و بخشی از اختیارات ‫امنیتی را به تشکیلات خودگردان فلسطین واگذار نماید

‫با توافقات اسلو و عرفات،‬

‫که تشکیلات خودگردان را ‫در غزه و اریحا مستقر می‌کند،‬

‫سرنوشت شما چه خواهد شد؟‬

‫،همهٔ فلسطینی‌ها به میهن خود ‫فلسطین، بازخواهند گشت.‬

‫و شما؟ آیا بازمی‌گردید؟‬

‫من دیگر نمی‌خواهم در لبنان بمانم.‬

‫توافقات اسلو فقط شامل ‫فلسطینی‌های غزه می‌شود.‬

‫اسلو یا هر چیز دیگری را ول کن.‬

‫فلسطین در صلح ابراهیم ‫وجود خواهد داشت‬

‫برای فرزندان مسلمانش.‬

‫در غیر این صورت، نه فلسطینی خواهد بود و نه هیچ چیز دیگری.‬

‫چرا ما توافقات اسلو را ‫قبول می‌کنیم؟‬

‫،شامیر، وزیر اسرائیلی ‫خوب گفت‬

‫که او سال‌ها مذاکره خواهد کرد‬

‫تا زمانی که فلسطینی‌ها ‫حق بازگشت را فراموش کنند.‬

‫مقاومت کن، ای ملت فلسطین!‬

‫تا زمان فروپاشی ‫اشغالگر!‬

‫،نه به شهرک‌سازی‌ها ‫نه به اخراج‌ها!‬

‫نه به اسلو، نه به مادرید!‬

‫این پنجره را ببند.‬

‫اسلو بهتر از یک سیلی است.‬

‫تو چی فکر می‌کنی، یونس؟‬

‫حتی یک کلمه دربارهٔ ۵ میلیون ‫پناهندهٔ فلسطینی نیست.‬

‫عرفات فکر می‌کند با تشکیلات خودگردان ‫در غزه، صلح برقرار خواهد شد؟‬

‫قطعاً اوضاع منفجر خواهد شد.‬

‫زودباشید بچه‌ها، تمومش کنید.‬

‫تقریباً تموم شده.‬

‫از طرف مادرت.‬

‫مادر من تویی.‬

‫دیدیش؟‬

‫.نه ‫این نامه را از رام‌الله دریافت کردم.‬

‫او وقتی کوچک بودم مرا ترک کرد.‬

‫از من چه می‌خواهد؟‬

‫تو مادر منی.‬

‫،تو پدر منی ‫تو تمام خانوادهٔ منی.‬

‫مادرت خیلی عذاب کشید.‬

‫به من اعتماد کن... این را می‌دانم.‬

‫مجبور شد تو را ترک کند.‬

‫پدرت فوت کرد، مادربزرگت ‫آزارش می‌داد،‬

‫او فرار کرد.‬

‫درکش کن.‬

‫نزدیکش بمان، خلیل.‬

‫این پیرمرد دوباره ‫مثل یک نوزاد می‌شود.‬

‫حالا به داستان من گوش کن.‬

‫تو که عشق من به «شمس» ‫را یک توهم می‌دانستی،‬

‫هیچ‌وقت نگذاشتی دربارهٔ او حرف بزنم.‬

‫آیا تو تنها متخصص ‫عشق هستی؟‬

‫یونس الاسدی ‫تنها عاشق است؟‬

‫...و ما، مردم عادی ‫دیوانه‌ایم؟‬

‫تو از عشق و توهم ‫چه می‌دانی؟‬

‫چرا خودت را می‌پوشانی؟‬

‫از روی حیا.‬

‫داری با من چینی حرف می‌زنی؟‬

‫امرؤالقیس، بزرگ‌ترین ‫شاعر عرب دوران جاهلیت،‬

‫سینه‌های معشوقه‌اش را ‫به آینه‌ها تشبیه می‌کند.‬

‫زیباست، مگه نه؟‬

‫چندش‌آور است.‬

‫اون یه اوبنه‌ایه، این شاعر تو.‬

‫او خودش را در سینه‌های ‫همسرش تماشا می‌کند‬

‫و با خودش عشق‌بازی می‌کند.‬

‫اما نه، شمس.‬

‫او دنیا را در سینه‌های ‫معشوقه‌اش می‌بیند.‬

‫تمام دنیا را.‬

‫آینه، آینه، به من بگو ‫چه کسی زیباتر است،‬

‫من یا خلیل من.‬

‫البته که خلیل تو.‬

‫با من ازدواج کن، شمس.‬

‫،و مثل شوهر سابقم ‫مرا کتک خواهی زد؟‬

‫کافیه لب تر کنی ‫تا دست‌هایم را قطع کنم.‬

‫،و آن‌ها به خوبی و خوشی زندگی کردند ‫به فلسطین برگشتند و صاحب...‬

‫من بچه نمی‌خواهم!‬

‫می‌ترسم از اینکه ‫قبل از من بمیرند.‬

‫ما به امان می‌رویم و ‫دخترت دلال را می‌دزدیم.‬

‫دلال را برباییم؟‬

‫من فقط می‌خواهم با یک مبارز ازدواج کنم.‬

‫او، او به من کمک خواهد کرد تا او را بربایم.‬

‫اما من یک مبارزم!‬

‫.نه، خلیل ‫تو یک مبارز «بودی».‬

‫حالا تو یک دکتری.‬

‫تو آدمِ ازدواج کردن نیستی.‬

‫تو یک عاشق فوق‌العاده‌ای‬

‫و من می‌خواهم همین‌طور بمانی.‬

‫در آغوش تو، من ملکه‌ای می‌شوم‬

‫که تمام مردان جهان را ‫در آغوش می‌کشد.‬

‫بگذار آشپزی کنم.‬

‫- من را در شلوار جین دوست داری؟ ‫عاشقشم.‬ -

‫می‌دانی اولین بار کی ‫آن را پوشیدم؟‬

‫بعد از قتل‌عام تل زعتر.‬

‫ یکی از فجیع‌ترین رویدادهای جنگ داخلی لبنان که در خلال محاصرهٔ طولانی اردوگاه فلسطینی‌ ‫تل‌الزعتر در شرق بیروت رخ داد. این کشتار با همکاری نیروهای شبه‌نظامی مسیحی لبنان و ارتش سوریه رقم خورد

‫شوهرم مرا از پوشیدن شلوار ‫منع کرده بود. او مرا می‌ترساند.‬

‫فالانژها اردوگاه را ‫گرفتند، او مرا ول کرد

‫‬ یک حزب سیاسی مسیحی در لبنان که ‫در جنگ داخلی با فلسطینی ها و گروههای

‫ چپ میجنگید. امروز به عنوان یک ‫حزب سیاسیِ مخالف حزبالله فعالیت میکند

‫«من را با خودت ببر، من ‫از فالانژها می‌ترسم.»‬

‫آن‌ها به زن‌ها تجاوز می‌کردند.‬

‫،به من گفت: «می‌ترسی بهت تجاوز بشه ‫سلیطهٔ کثیف؟»‬

‫بگو، آیا من شبیه جنده ها هستم؟‬

‫تو یک فرشته‌ای.‬

‫من فرشته نیستم.‬

‫شلوار جین پوشیدم ‫و پیش فداییان رفتم

‫ مبارزان مسلح فلسطینی که با عملیات‌های چریکی علیه اسرائیل از پایگاه‌هایشان در اردن، لبنان و سوریه مقاومت می کردند

‫،آن‌ها به من یک تفنگ دادند ‫من هم دنبالشان رفتم.‬

‫وقتی تیراندازی در ‫مونته‌وردی شروع شد،‬

‫گفتند: «پخش بشید!»‬

‫اما من بلد نبودم خودم ‫را پخش کنم.‬

‫تنها مانده بودم،‬

‫که پسری مرا کشید ‫پشت یک صخره.‬

‫یک مرد جوان، احمد کیالی.‬

‫او سینه‌هایم را بوسید و تا حالا ‫هیچ‌کس با من این کار را نکرده بود.‬

‫لذت بردم.‬

‫در حمانا، میان پناهندگان ‫گم شدیم.‬

‫.شوهرم را پیدا کردم ‫او مرا به هتل برد،‬

‫با تفنگش تهدیدم کرد و من را گایید.‬

‫مثل اردوگاهِ بیت‌لحم است.‬

‫حلبی و قوطی.‬

‫پدرم در کارگاه پاستا ‫کار می‌کرد، ما خیلی پاستا می‌خوردیم.‬

‫به ما می‌گفتند «ایتالیایی‌ها».‬

‫ایتالیایی‌های حلبی‌نشین.‬

‫دیوارهای حلبی، سقف‌های حلبی...‬

‫،تابستان‌ها مثل تنور ‫زمستان‌ها مثل یخچال.‬

‫و در انواع رنگ‌ها،‬

‫مثل یک بیلبورد حلبی.‬

‫بعد از آن، به اردوگاهی در عمان ‫نقل‌مکان کردیم‬

‫که کاملاً بتنی بود.‬

‫،همان‌طور: تابستان‌ها تنور ‫زمستان‌ها یخچال.‬

‫من خانهٔ حلبی را خیلی دوست داشتم.‬

‫،وقتی دیواری خراب می‌شد ‫پدرم جعبه‌ها را جایگزین می‌کرد.‬

‫این‌گونه بود که شوهرم‬

‫مرا به دیوار چسباند...‬

‫او تفنگش را بالای سرم ‫و جلوی پایم خالی کرد،‬

‫و من از ترس لال شده بودم.‬

‫سپس سرش را به دیوار کوبید‬

‫و بعد من را کرد‬

‫و به من می‌گویند دیوانه.‬

‫می‌دانی، وقتی با او ازدواج کردم،‬

‫.۱۵ سالم بود ‫هیچ مردی به من دست نزده بود.‬

‫پدرش مرا به تل زعتر برد.‬

‫:اولین جمله‌ای که به من گفت ‫«خودت رو بشور.»‬

‫اما آن روز، در هتلی که ‫به سمت من هجوم آورد،‬

‫اجازه نداد اول خودم را بشویم‬

‫و مرا روی تخت انداخت‬

‫در حالی که بوی احمد ‫را روی بدنم حس می‌کردم.‬

‫بعد از بیروت...‬

‫ما را از بیروت بیرون راندند.‬

‫در سال ۱۹۸۲ به اردن برگشتیم.‬

‫با خانوادهٔ شوهرم زندگی می‌کردم.‬

‫.پانزده روز ‫پانزده روز بدون او.‬

‫.کار می‌کردم، این شوهر را فراموش کرده بودم ‫او برگشت.‬

‫او یمن را رها کرده بود‬

‫و در مغازهٔ بقالی به پدرش ‫کمک می‌کرد. بسیار مهربان شده بود.‬

‫جرئت نداشت جلوی او ‫صدایش را بلند کند.‬

‫حرف نمی‌زد، پچ‌پچ می‌کرد.‬

‫دلال را باردار شدم.‬

‫بعد از فوت پدرش،‬

‫شوهرم دوباره به یک هیولا تبدیل شد.‬

‫او روش جدیدی برای همخوابی اختراع کرد.‬

More Farsi/persian subtitles for The Gate of the Sun

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left