لومړۍ 106 کرښې.
« امپایر بـست تی وی در تلگرام و اینستاگرام و توئـیـتـر » .::@EmpireBestTV::.
ترجمه از محمد کرافت
[ سفینه دیمیتر، علاوه بر اینکه از روی اسمِ الههی کشاورزی نامگذاری شده، به کشتیای که در داستان «دراکولا» بود نیز اشاره دارد. ]
فوقالعاده بود.
توی تابستون من و برادرم هر روز
میرفتیم اونجا.
بعضی وقتا آتیش روشن میکردیم، کباب درست میکردیم و سنجاب شکار میکردیم.
خب، تو چطور؟
جایی که توش بزرگ شدی گشتوگذار یا ماجراجویی انجام میدادی؟
تو دردسری چیزی میافتادی؟
کاش اینطور میبود. ولی جایی که اهلشم خیلی خبرایی نیست.
اونجا فقط پر از تیرآهن زنگزده و پخش و پلا شده
و بتن درب و داغونه.
یادم میاد یه بار که سر کار بودم،
مجبور شدیم برای یه شب سوختگیری روی یه قمر پهلو بگیریم.
و یه همکاری هم داشتم،
که مثل من نمیتونست بخوابه،
پس بجاش رفتیم یکم پیادهروی.
و اونجا هم یه سکویفرود بیسکنه بود.
پس کاملاً تک و تنها بودیم،
توی هیچ جهتی هیچ موجود زنده دیگه وجود نداشت.
بعد برگشتیم به سفینهامون، و دقیقاً توی مسیرمون،
دقیقاً همونجایی که یکم پیش بودیم، دیدیم یه چیزی بهمون زل زده،
جمجمهی یه موجود بود.
عجیبه.
آره بابا.
بعدش عجیبتر هم شد.
دوستم متقاعد شده بود که این یهجور نشونهی نحسه
که منحصراً اونو هدف گرفته.
کل فکر و ذهنش غرق این موضوع شد.
بیوقفه دربارهاش حرف میزد.
و بعدش، بهخدا قسم،
دقیقاً یک سال که از اون روز گذشت، مُرد.
کاملاً غیر منتظره. بووم.
وای... یا مسیح.
آخه ببین، چقدر روی این اتفاق تصادفی
معنا و مفهوم گذاشت...
ولی بعدش به حقیقت پیوست، جدی جدی به حقیقت پیوست.
خب، جمجمه چطور از اونجا سر در اورده بود؟
نمیدونم. کاملاً اسرارآمیزه.
لعنتی، این چیزها بوی بدی میدن.
سم، نکن.
خیلیخب، وقت رفتنه.
گمونم سر در اوردن جمجمه از اونجا اهمیتی نداره.
همیشه یه میلیون توضیح منطقی
برای رخ داد هر اتفاقی هست.
گمونم دست خودمون نیست که غریزهامون
وادارمون میکنه به چیزهایی که درکشون نمیکنیم، معنا ببخشیم.
ولی انگار از درون چیزی که اصن واقعی نبود
مرگ خودش رو تجلی کرد.
خب، برای خودش یه چیز واقعی بود،
و گمونم تمام چیزی که اهمیت داره همینه.
صرفاً تو مغزم نمیگنجید که بخوام
اینجوری کنترلم رو زندگی خودمو تسلیم کنم.
متوجه میشی؟
خب، گوه توش.
لیوای؟! بهم گوش میدی؟
میتونی کمکم کنی؟
ببخشید، آزی.
داشتی چیکار میکردی؟
داشتم گروهی از حشرات رو تماشا میکردم.
وسط جابجایی یه محموله بود که یهویی تِرَق.
همهچی از کار افتاد.
احتمالاً فقط یه اتصالی ساده بوده.
نمیدونم چطور میتونی با این مسائل اینقدر صبور برخورد کنی.
ردیف شد. بی هیچ عیبی مثل روز اولش، آزی.
لیوای، فعال شدی؟
بله شدم، آزی. کاملاً فعال و قابل استفاده.
اگه ایراد دیگهای پیش اومد، برش گردون پیشم،
و بعدش یه تعمیر اساسی روش انجام میدیم.
بیا، لیوای.
لیوای، وقت رفتنه. سوار شو.
چشم.
خیلی عمیق بنظر میاد، ولی
میتونم یکم روشنایی اون طرفش ببینم.
شاید بتونیم از داخلش بگذریم.
هی، اونجا رو ببین.
متوجه نمیشم.
اون موجودات هماندازهامونن.
چطور تونستن از داخلش عبور کنن؟
روی زمین ردپا بجا گذاشتن.
پس قطعاً یه راهی برای رسیدن به اون طرف این سد هست.
اورسلا؟
خیلیخب.
یالا. یالا.
[ اسم این قدرت تلهکینزی میباشد؛ حرکت اجسام بهوسیلهی قدرت ذهن. ]
کیمن، برای تجهیزات معدنکاری توی قسمت خنککننده، نشتی پیش اومده.
چقدر خسارت داشتیم؟
نشتی رو پوشوندیم، ولی تخمین میزنم که
13 درصد از تدارکاتمون رو از دست دادیم.
و این به من چه ربطی داره؟
خب، باطریهای اون ماشینالات از جنس یه
آلیاژی هستن که باید زیر نقطه انجماد نگهشون داشت.
توی مسیر فعلیمون، قبل از اینکه
به زیستگاه برسیم، باطریها ذوب میشن.
ترتیبش رو میدم.
خدمهی پرواز رو در جریان بذاریم؟
ممکنه کل ماموریتمون به خطر بیفته.
گفتم خودم ترتیبش رو میدم.
[ احتمالاً درستش نکرد و این درنهایت باعث گیر افتادنشون تو این سیاره شد ]
[ حالا که فهمید «مکملش» توانایی قتل دارد، قدمی بزرگ به رسیدن به رأس سلطنت در حیات وحش خود برداشت. ]
بدو!
دیگه رسیدیم. یکم دیگه مونده.
No comments yet. Be the first to leave one.