لومړۍ 190 کرښې.
ترجمه و تنظیم زیرنویس از محسن جوان
مایک اوتیس: من چطور به اینجا رسیدم؟ (میخندد)
چطور این اتفاق افتاد؟
آیا یه چیز نامقدس بود، یه چیز...
مشکوک، یه چیزی که شیطانی بود؟
وندی بابست: میدونی، باورم نمیشه که...
ما تنها باشیم.
جاناتان استنسلند: هی فکر کردی یه روز بفهمیم؟
کتی هولم: اون روزا، دههی ۶۰،
باید ازدواج میکردی...
بچهدار میشدی...
و همه چیز قرار بود تا آخر عمرت خوب پیش بره.
کتی: لاس وگاس اون موقع به شلوغی الان نبود.
خلوت بود.
خوب بود.
من ۲۲ سالم بود.
همهی دوستام سریع بچهدار میشدن
و همه چیزشون روبهراه بود،
و ما بچه نداشتیم.
مردم میپرسیدن، "خب شما کی میخواید
خانوادهتون رو شروع کنید؟" میدونی؟
اما باردار شدن اصلاً آسون نبود.
فشار زیادی روم بود.
فقط فشار نبود. من خودم واقعاً بچه میخواستم.
دلم بچه میخواست.
هیچکس راه حلی نداشت...
تا اینکه رفتم پیش دکتر فورتیه.
دکتر فورتیه تو دفتر تلفن به عنوان متخصص باروری ثبت شده بود
و فقط بهمون گفت نمونه بیاریم
و اینکه خودش لقاح رو انجام میده
با نمونه اسپرم شوهرم.
با خودم گفتم، "خب، امتحان کردنش ضرری نداره،" میدونی؟
کتی: و بعدش به مرور زمان، میدونی، به وندی نگاه میکردم
و با خودم میگفتم، "وای، خیلی عجیبه که
اصلاً شبیه...
خانوادهی پدریش نیست."
هر چی بزرگتر میشد، فکر میکردم،
"این همه هوش رو از کجا آورده؟"
از من که نگرفته،
و فکر نمیکردم پدرش هم خیلی باهوش باشه. (میخندد)
منظورم اینه، اون هم مثل من معمولی بود.
وندی: من تقریباً ۱۳ سال کارآگاه بودم.
از کارم بازنشسته شدم.
به چیزای بیشتری نیاز داشتم که سرم رو گرم کنه،
و با خودم گفتم، "خب، شاید شجرهنامهم رو دربیارم."
فکر کنم هر کسی وقتی بازنشسته میشه به این فکر میافته.
برای همین یه کیت انسستری دات کام خریدم.
میدونی، همیشه تبلیغاتش رو میبینی
و مردم نتایج فوقالعادهای میگیرن.
من کلی تطابق پیدا کردم،
که اولش فکر کردم پسرعمو/دخترعموهای درجه یک هستن.
اما من هیچ پسرعمو/دخترعموی درجه یکی ندارم.
وقتی دیدم تطابقهای خواهر/برادر ناتنی دارم،
فهمیدم یه چیزی درست نیست.
تنها اسمی که مدام میدیدم فورتیه بود.
میدونستم باید با مادرم حرف بزنم.
گفتم، "من تست دیانای دادم، و بابا، بابای واقعی من نیست.
و بابای من همون دکتر باروریه
که تو لاس وگاس پیشش میرفتی."
هانا اولسون: فکر میکنی اگه گزینهی اهداکننده بود قبول میکردی؟
کتی: نه، من حتی نمیدونستم.
نمیدونستم. حتی بهش فکر هم نکرده بودم.
میدونستی اصلاً مردم چنین کاری میکنن؟
نه.
هوم، آره، میخواستم بدونم که...
نمیدونستم.
میدونی، چون اونجور چیزا اصلاً حرفش هم زده نمیشد.
میدونی، احتمالاً اون موقع یه چیز جدید هم بوده.
ولی اگه گزینهش بود،
مطمئنم که ما قبول نمیکردیم.
دکتر فرانک سیلور: این یه تخمدان سالمه.
این یه تخمدان ناسالمه.
آره. این واقعاً یه... همونطور که میگن، یه...
هیولا بود.
اوه، اونجا... اونجا یه توموره.
اوه، ولی این چیزی نبود که میخواستم نشون بدم.
این دوباره همون خانمه. داشت کفشهاش رو بهم نشون میداد.
خیلی بامزهست.
این یه رحمه با لولههاش.
آه! یه غروب...
تو اقیانوس آرام، هان؟ نظرت چیه؟
میدونی چی گفت؟ گفت...
"ممنون. تو...
زندگی من رو عوض کردی."
من متخصص زنانم.
و زنان و زایمان، ام، یه جورایی تخصص
چیزی بود که، ام...
تو لاس وگاس درها رو به روم باز کرد
چون میگم که ۷۰ تا ۷۵ درصد
جمعیت زن بودن.
و اونا به یه جور، ام،
نظارت توسط یه پزشک زن نیاز داشتن.
نه یه پزشک زن. زنی که درمان میکنه...
یا مردی که زنها رو درمان میکنه. باشه؟
این موز باید به زودی، هر لحظه،
یه گل بزرگ بده...
که شبیه آلت اسب آبه.
یه چیز خیلی بزرگه. خیلی بزرگه.
و گلبرگهاش...
خب، همون میوههای موزی هستن که ما میخوریم. باشه؟
پس، وقتی این کار رو بکنه، میمیره.
پس این گیاه بعدش میمیره، اما یه بچه به وجود آورده.
باید بفهمی، من متخصص زنان و زایمانم.
کار من، به دنیا آوردن زندگیه.
بیا، یه کم از کارم رو نشونت بدم.
تعداد متخصص زنان و زایمان اینجا، که تخصص منه،
خب، میشد با انگشتای دست شمرد.
و برای همین دکتر فورتیه گفت،
"بیخیال بقیه. خودمون یه جای جدید راه میاندازیم."
دکتر سیلور: کوئینسی مبتکر
بیمارستان زنان بود.
ما هزاران، هزاران زایمان انجام میدادیم.
میگم که من...
احتمالاً بیشتر از شاید نزدیک ۵۰۰۰ تا بچه به دنیا آوردم.
یه مرکز کوچیک فوقالعاده برای خانمها بود.
دکتر هریسون شلد: ما شرایط مرتبط با ناباروری رو درمان میکردیم،
بدون داشتن هیچکدوم از امکاناتی که امروز داریم...
مخصوصاً ژنتیک. ما هیچکدوم از اونا رو نداشتیم.
بانک اسپرمی وجود نداشت.
ما هیچ راهی نداشتیم که بدونیم میشه اسپرم رو فریز کرد، باشه؟
یعنی مجبور بودیم از اسپرم تازه استفاده کنیم.
و توی دانشکده پزشکی یا بیمارستان،
میتونستی اهداکننده باشی.
کم و بیش غیررسمی بود.
میدونی، من خودم اهداکننده بودم.
وقتی دانشجوی پزشکی بودم،
ما جنسمون رو میفروختیم
نفری ۵۰ دلار برای هر نمونه،
و اونا اسپرم رو جدا میکردن و بعد به این زنها تزریق میکردن.
- هانا: چطور انجام میدید؟ - با سرنگ.
فقط از یه سرنگ با یه سوزن بلند استفاده میکنی،
و فقط میذاریش داخل دهانه رحم، در واقع.
و یک، دو، سه. واقعاً کاری نداره.
کوئینسی، یه کارهایی در زمینه باروری میکرد،
اما بیماران ازش خبر نداشتن.
اما اون روزا،
اونها حتی دیانای رو هم نمیفهمیدن.
اگه کسی با اون نمونه اسپرم بارور میشد،
هیچوقت نمیتونستن بگن پدر بچه کیه.
کوئینسی فورتیه جونیور: من تو اون بیمارستان بزرگ شدم...
(صدای پا) -...دنبال بابام تو بخشها میدویدم. خیلی باحال بود.
من چهار تا خواهر بزرگتر و یه برادر کوچیکتر داشتم.
خواهر بزرگم دخترِ مادر من بود.
مادرم قبلاً با یه نفر دیگه ازدواج کرده بود.
پدرم مرد بسیار، بسیار باهوشی بود.
میتونست به ناخن پات نگاه کنه
و بگه دندونات خرابه، و درست میگفت.
بدن انسان رو میفهمید.
زنها وقتی پیشش میرفتن باردار میشدن.
دکترای دیگه نمیتونستن بفهمن چطور. اون میتونست.
میدونست چیکار باید بکنه
یا هر کاری که لازم بود...
که باعث شد از اسپرم خودش استفاده کنه.
هانا: از کجا میدونی که پدرت این کار رو میکرد؟
چون خودش بهمون گفت.
هانا: چی گفت؟
فقط گفت که، "من فقط دارم کمک میکنم."
هانا: فکر میکنی چند تا خواهر و برادر داری؟
کوئینسی جونیور: صدها تا. جمع، آره. خیلی خیلی زیاد.
پدر من خیلی پرمشغله بود.
هانا: چند تا خواهر و برادر پیدا کردی؟
وندی: خب، حداقل ۱۴ تا.
اولین کاری که وقتی شروع کردم به تماس گرفتن کردم،
این بود که، "میشه یه عکس ببینم؟ قیافت چه شکلیه؟"
به همهی این ویژگیها نگاه میکردم،
سعی میکردم بگم، "خب، چی مشترکه؟"
آره، فکر کنم من تنها خواهر و برادری باشم
که شبیه بقیه خواهر و برادرا نیستم
که تا الان دیدم.
فکر میکنم بقیه همه یه بینی مشترک دارن.
میدونی، بعضی از خواهر و برادرام رو دیدم
که تو شجرهنامهشون اون رو به عنوان پدر ثبت کردن.
من هنوز آماده نیستم این کار رو بکنم.
خواهر و برادرهای ناتنی پیدا کردم که تو دههی ۱۹۴۰ به دنیا اومدن،
تو دههی ۷۰ و تو دههی ۸۰.
دو تاشون تقریباً همسن بزرگترین پسر من هستن...
و بعضیهاشون ۷۰ سالشونه.
به یه سری از کسایی که بهشون وصل شدم ایمیل زدم
و گفتم، میدونی،
"سلام، من یه تطابق نزدیک دیانای با تو دریافت کردم.
فکر کنم فهمیدم قضیه چیه، اما داستانش یکم طولانیه.
حاضری در موردش با من صحبت کنی/پیام بدی؟"
اون گفت، "من خیلی مشتاقم در مورد ارتباط نزدیکمون صحبت کنم.
اگه داستانت به ناباروری مربوط میشه، تو تنها نیستی.
من ممکنه مسنترین بچهاش باشم."
اون سال ۲۰۰۶ در ۹۳ سالگی مرد.
هر چیزی که بتونم پیدا کنم که تصویری از اینکه کی بود بهم بده
برام مهمه.
میدونی، دارم مثل یه پرونده سر همش میکنم،
دقیقاً مثل یه پرونده.
No comments yet. Be the first to leave one.