لومړۍ 200 کرښې.
فوشی برای نجات میموری اقدام کرد
روز تعطیلش با میزوها
تبدیل شد به منبع عصبانیت توناری
! با افکار کثیفت دوستان من رو آلوده نکن
می خوام که به خواهرم کمک بکنی
زندگی رد شده
نجاتش بدم ؟
نظرتون در مورد این چیه ؟
اگه بهتون بگم یه دختر ده ساله خودش تنهایی منو بسته چی ؟
! باورم نمیشه ! لباس بپوش
... آره
اما حقیقت داره
... فقط موضوع اینه که
اون یه دختر عادی نبود ، چه برسه خواهر من
! اون یه نوککر بود
تو برادر بزرگتر میموری هستی ؟
یه لحظه صبر کن
از کجا در مورد نوککرها فهمیدی ؟
جنگیدنت رو مقابل میموری دیدم
خیلی می دونم
هردفعه که سعی کردم بیشتر بفهمم
میموری پلید شبها منو با طناب می بست و بهم شلاق میزد
اون اتفاقی بود که امروز افتاد
موفق شدم طناب دستها و پاهام رو باز کنم
اما تنه ام اونقدر محکم بسته شده که نتونستم بازش کنم
میموری معمولاً خونه است ، مگه نه ؟
چطوری فرار کردی ؟
وقتی مدرسه بود یواشکی اومدم بیرون
هرچند ، بالاخره پیدام میکنه
بطور عجیبی ، اصرار داره که سبک زندگی ای که میموری قبلاً داشته رو ادامه بده
و به دلایلی از دیروز خونه نیومده
موقعیت خوبی برای درخواست کمک از تو بود
راستی ، نیکسون و فن با تعقیب میموری چیکار می کنند ؟
... در اون مورد
هنوز برنگشتند
حداقل تا الان باید گزارش می دادند
نمی تونند گیر افتاده باشند ، مگه نه ؟
غیرممکنه
ارواح نمی تونند ارواح دیگه رو مهار کنند
همه ی ارواح برابرند
پس شاید تهدیدشون کرده ، برای همین نمی تونند برگردند ؟
کاملاً امکانش هست
دوستانت دارن میموری رو تعقیب می کنند ؟
آره ، الان باید بتونیم رد بوش رو بگیریم و شکستش بدیم ، بون
... صبر کن ، اگه شکستش بدی
اون به اون معناست که ، شاید میموری واقعی برمی گرده ؟
آره ، فکر میکنم
که اینطور
... که اینطور
دلم می خواد برگرده
اما بنظر نمیاد خودش اینطور فکر بکنه
خودش ؟
من با روح خواهرت حرف زدم
!روح میموری اینجاست ؟
همینطوره ، فقط من می تونم ببینمش
درست همینجاست
... میموری
! میموری ، گوش کن ببین چی میگم
! قراره تو رو به زندگی برگردونیم
و وقتی اون کار رو بکنیم ، قول میدم برادر بزرگترت ! بهت کمک بکنه که زندگی شادی داشته باشی
اون برای اون خونه مناسبه
مامان هم خوشحاله
اون برام مهمه
این چیزیه که میموری میگه
با اینکه اون یه غاصبه ، اون خونه الان در بهترین وضعیت خودشه
دلش نمی خواد به مادرش دردسر بده اون بهش اهمیت میده
! میموری
! از اولش هم هیچکس به تو اهمیت نمی داد
! نه حتی خودت
چطور می تونی به مادرت اهمیت بدی وقتی نمی تونستی به خودت اهمیت بدی ؟
... دلم می خواد زندگی بکنی
بنظر میاد می دونی چرا میموری دلش نمی خواد به زندگی برگرده
خواهرم دلش می خواست بمیره
پس ... مرد
اون روز ، یکسال پیش ، میموریه در حال ... سقوط و گودال خون رو دیدم
و خواهرم ، کاملاً عوض شده بود
میموری مرده ؟
به قتل رسیده ؟
نمی تونستم به اینکه چه اتفاقی براش افتاده فکر نکنم
به تحت نظر گرفتنش ادامه دادم
اصلاً اونو از کجا آوردی ؟
! از اینترنت
میشه دیگه بهم بگی ؟
با میموری چیکار کردی ؟
تو باعث مرگش شدی ؟
نه ، من نکشتمش
شرط می بندم می دونی چه اتفاقی افتاد
! بچه ها ، بیاید وسطی بازی کنیم
! منم هستم
! اینو بگیر ، بازیکن مرده
! گرفتمت ! آدم مشکوک
ائـ ، شما پدر میموری-سان هستید
ائـ ؟ پدر یکی از دانش آموزانید ؟
منو ببخشید
! عصبانی نیستم
چی باعث شد بیاید اینجا ؟
اوه ، فقط داشتم دخترم رو تماشا می کردم و اونها فکر کردند رفتارم مشکوکه
اون وحشتناکه
! اوه ، راستی یادم رفته بود
می خواستم اینو بهتون پس بدم
انشاء میموری-سان
قرار بود موقع روز والدین سال قبل اینو بخونه
اون موقع نگران بودم
از تصدیق اینکه نمی تونستم خوب کلاس رو کنترل کنم متنفرم
میموری-سان بنظر نمیومد خیلی خوب توی کلاس جا افتاده باشه
اما به محض اینکه این انشاء رو دیدم ، مطمئن شدم مشکلی براش پیش نمیاد
به هر حال ، اون یه خانواده ی زیبا داره که ازش حمایت می کنند
بخاطر همونه که میموری-سان این روزها شادتره ، درسته ؟
چی نوشتی ، میموری ؟
خاطرات خانواده ی من ؟
خانواده ی من خیلی صمیمی هستند
هر بهار ، برای دیدن شکوفه های گیلاس میریم
تابستان ، میریم به ساحل
پاییز ، میریم کوهنوردی و زمستان میریم اسکی
از وقتی بدنیا اومدم
بابا هر روز بهم میگه دوستم داره
مامان هیچوقت منو تنها نمیذاره حتی یک روز
هرموقع ناراحتم
برنامه هاشون رو عوض می کنند تا برای بغل کردن و سرحال آورن من وقت پیدا کنند
سال دیگه ، قراره برای تعطیلات به یه جزیره ی جنوبی بریم
بابا قراره یادم بده چطوری شنا کنم
و می خوام از مامان بخوام کمکم بکنه تا لباس انتخاب کنم
تا وقتی خانواده ی خودم رو دارم ، می تونم قویتر باشم
برای ساختن خاطرات بیشتر با اونها صبر ندارم
! اینها که همش مزخرفه
آفرین ، میموری
یعنی میابی-سان در مورد این انشای مزخرف چه فکری میکنه ؟
... البته
دلش می خواسته یه چیزی رو احساس بکنه
دلت می خواسته مادرت اینو بخونه و یه چیزی رو احساس بکنه
اونو بخاطر یه تعطیلات خارج از کشور ولش کرده بودند و رفته بودند
مادرش هیچوقت برای روز والدین مدرسه نیومد
توی درماندگی و ناامیدیش بهش رسیدگی نمی کرد
این اعتراضش بود
حدس زدم اون اتفاقی بوده که اون روز افتاده
خوب ، میموری ؟
درست فهمیدم ؟
دقیقاً همینطوره
و بنابراین من بهش لطف کردم و بدنش رو قبول کردم
! بازیافت
! نوککر
مزخرف نگو
بهش لطف کردی دیگه چیه ؟
! تو دزدیدیش
خفه
ما میریم خونه ، اونی-چان
وقت تنبیهته
صبر کن
واقعاً فکر کردی همینطوری می تونی بری خونه ؟
ما بدن میموری رو پس می گیریم
هوی هوی ، گوش نمی کردید ؟
چرا یکی رو به زندگی برگردونید ، وقتی که دلش می خواسته بمیره ؟
فایده اش چیه ؟
بهش گوش نکن ، فوشی
این به میموری بستگی داره که می خواد به بدنش برگرده یا نه
تنها چیزی که به تو مربوطه اینه که بدنش رو پس بگیری
نمی فهمید ، مگه نه ؟
دادن انتخاب به اون دادن مسئولیته به اونه
چی ؟ مسئولیت ؟
آره
تا مطمئن بشید وقتی برگشت به بدن خودش بتونه خوب زندگی بکنه
خوب ؟ میموری قراره زندگی خوبی داشته باشه ؟
شماها واقعاً می تونید ازش مراقبت کنید ؟
چون نمی تونید دلش نمی خواد به زندگی برگرده
برای همون مرده
... هوی تو ، گوش کن
عدالت اینه که مطمئن بشیم اون می تونه ! در آرامش زندگی بکنه
! بچه ها لازم نیست مسئولیتی داشته باشند
! من بجاش مسئولیتش رو به عهده میگیرم
و چطوری ؟
قراره بجای من براش دوست پیدا بکنی ؟
یه پیرمرد که نه کاری داره نه دوستی و با کلیشه های تکراری خواهر کوچکتر حال میکنه ؟
هوی هوی تو بو میدی ، حداقل قبل از رویاپردازی حموم کن
اوه ، صبر کن ، الان داری رویاپردازی میکنی
ببخشید ، ببخشید
می تونی برای همیشه اینجا بمونی ، لولیکون
... پسر
شمشیر خشم عادلانه رو به من بده
منظورت اینه ؟
... نه ! اونو بهش نده
! من بیدارت میکنم
هی چی شده اونی-چان ؟ اون اسلحه ی ترسناک دیگه چیه ؟
تو که نمی خواهی خواهر خودت رو با اون شمشیر بکشی ، مگه نه ؟
آره
... من قراره شکستت بدم
! و میموری واقعی رو برگردونم
! هیروتوشی ! دست نگه دار
! هیروتوشی
داری شوخی میکنی
چرا فکر کردی می تونی منو شکست بدی ؟
اساساً من بهانه ی میموری برای مجبور نبودن به زندگی کردنم
من تنها کسی هستم که می خواد روحش رو نجات بده ؟
سفسطه میکنی
مطمئناً تو انگیزه های خودت رو داری
! آره ! آره
!تو توی بدن میموری-چان چیکار میکنی ؟
بهت که گفتم ، آرامش دنیا
!گرفتن بدن یه نفر کجاش صلح آمیزه ؟
گرفتن ، ها ؟
ما 500 سال قبل عادت داشتیم اونجوری کارهامون رو بکنیم
No comments yet. Be the first to leave one.