لومړۍ 200 کرښې.
قسمت 21
.عزیزم
بعد ازیه مدت طولانی داری به کره برمیگردی چه احساسی داری؟
.مادرت خیلی بزرگش کرده
.اون نباید این همه کارُ انجام میداد
.فکر نمیکنی که این بخاطر اعتماد زیادش به توئه
،شرکتمون، که درحال حاضر بهترین بِرندُ داره
تبلیغاتمون بطور مستمر در برابر یک واحد .فروشگاه تو کره با شکست روبرو شده
...برای همین، مامانم
.انتظار زیادی ازت داره، عزیزم
،بابت موفق بودن
ازش مطمئنی؟
،اگه مطمئن نبودم .هیچ وقت به اینجا برنمیگشتم
.آه، پس خیلی خوبه
ما مدت زیادی رو تو خارج گذروندیم .و بالاخره برگشتیم
یه احساس آرامش خاصی میکنم که .واقعاً این احساسُ دوست دارم
موافق نیستی؟
.خوب زندگی کن
.نابی
!دخترم "یک ماه بعد"
!دامادم
.آیگو، یه مشکل بزرگی هست
!بیدارشید
!بیدارشید .بیدارشید
چرا؟
مادر، چی شده؟
.مادرشوهرت دوباره غیبش زده
،دیروز، بعد اینکه نوشیدنی خوردم
.محکم با این بستمش، اما بازم دررفته
.دوباره عود کرده! این مرض فراری بودنش
.هِی، برو رستورانُ یه چکی بکن ومطمئن شو
.باشه - .داداش باهام بیا -
.مادربزگ مثل یه پرنده پاهای ضعیفی داره با چه توونی بازم پاشده رفته؟
اگه روی آب هایی که تموم شب یخ بسته سُر بخوره چی؟
اگه تو این هوای سرد کشنده تا حد مردن یخ بزنه چی؟
!فامیل
.گاوصندوق هنوز سرجاشه
ولی پدر کجاست؟
.اونُ هم نمیبینم
چون فردا وقت تحویل دادن کفش هاست .تموم شبُ تو کارگاهش میمونه
.غیر از اون، عروسمونُ هم اینجا نمیبینم
فکرشُ که میکنم میبینم واقعآً واسۀ خودم .یه پا استادما
.پدر، این کفشِ چطوره، خودم درستش کردم
.اوه، خیلی خوب درستش کردی
!پدر
.پدر! یه مشکل بزرگ
.اوه
زن داداش، تو اینجا بودی؟
اول صبحی چی شمارو کشونده اینجا، برادرای شوهرم؟
.مادربزرگ بازم غیبش زده
...فوراً، برای پیدا کردن مادربزرگ - مادربزرگ؟ -
.اون اونجاست
!مادربزرگ
...این
.خوشکله
!مادر، مادربزرگُ پیدا کردیم .اون اینجاست
چان گی و سال گو کجان؟
.رفتن مدرسه
بهرحال، عروس از کِی شروع به کفش ساختن کردی؟
.یه نصف ماهی میشه
میخواستم بعد از اینکه خوب ماهر شدم .به عنوان یه سوپرایز خودمُ یه نشونی بدم
ولی به لطف مادربزرگ همه چیز .دود شد و رفت تو هوا
!واقعاً به کفش ساختن علاقه دارم
...عروس
.تو کفش ساختن استعداد داره
،وقتی یه چیزُ بهش یاد میدم .اون دو چیزُ یاد میگیره
واقعاً؟
وقتی بازیگری میکردم تموم 15 سالُ .دیوانه وار مورد انتقاد قرار گرفته بودم
بهت چی گفته بودم، راه درستش اینه که از این هنرپیشگی دست بکشی؟
.دست بکشه؟ عمراً
اون بعد از درست کردن اون بلوای بزرگ .با زور اخراج شد. با زور و اجبار
.آه، آه، میکروفون تست میشه ،هر چند داداش و سال گو اینجا نیستن ،حالا که همۀ خونواده دور هم جمعَن
.میخوام یه چیزی بهتون بگم
...من
.میخوام ازدواج کنم
چی؟
چی، نه...ازدواج؟
وقتی هنوز حتی عُرضه نداری مراقب خودت باشی، چرا میخوای ازدواج کنی؟
نمیشه، اول باید برادر بزرگترت .سروسامون بگیره
وقتی چانگی هنوز زن نگرفته ...معنی نداره که
سال گو گفته که معلمه بعداز گرفتن مرخصی .استعلاجی، یه ماه که پیداش نشده
میدونید این یعنی چی؟
.یعنی به وضوح داداشُ غال گذاشته رفته
میبینم که انقدر عجله داری نکنه یه دختر و حامله کردی؟
...چی
چی دربارم فکر میکنید؟
...من
.من میخوام با گوک هی ازدواج کنم
آه، نه، اینطور نیست .من قصد ازدواج ندارم
همتون دیدید؟
با این، چندمین بار میشه؟
.ده بار
.برای دهمین بار که دست رد به سینه ام زدن
حتی اگه امروز هم دست رد خوردم .ولی دلسرد نمیشم
.برای یازدهمین بار هم سعیمُ میکنم
.گوک هی
چندبار باید حالیت کنم؟
بهت هم بگم که تو شخص موردنظر من نیستی؟
چرا؟
مگه من چمه؟
...واقعیتش من - .من یه پناهندۀ کرۀ شمالیم -
چی؟
.من از کرۀ شمالیم
.من یه مادر تو کرۀ شمالی دارم
هدف زندگیم اینه که مادرمُ پیش خودم .بیارم و کنار هم با خوشبختی زندگی کنیم
.از سرم زیادیه که دنبال قرار گذاشتن باشم
...حبّه، اون، اون، اون
اون روش عجیبی برای دست رد زدن .به یه آدم داره
.اسم خودشُ گذاشته پناهندۀ کرۀ شمالی
.گوک هی من اهل کرۀ شمالیه
.گوک هی چند سال پیش از کرۀ شمالی فرار کرد
بعداز مرگ پدرش، وقتی همراه مادر و ،دوست پسرش تو راه رد شدن از مرز بودن
فقط گوک هی موفق شد رد بشه و بقیه رو میگیرن و برمیگردونن عقب
،گفتی دوستش داری پس چطور تا الان هیچی نمیدونستی؟
،پناهندۀ کرۀ شمالی، پناهندۀ کرۀ شمالی .پناهندۀ کرۀ شمالی
اون تو کرۀ شمالی بدنیا اومده و تو کرۀ شمالی هم بزرگ شده؟ اونم گوک هی؟
،با اینکه برادر شوهرم واسم عزیزه
اگه به احساسات گوک هی فقط بخاطر ،اینکه از کرۀ شمالیه لطمه ای بزنی
.به حال خودت ولت نمیکنم، کیم بک گی
چی گفتی؟
گوک هی من واسم مثل خواهر کوچیکم میمونه .نه، اونُ به عنوان خواهر خودم میدونم
.گوک هی با پاکدامنی و سختکوشی زندگی میکنه
فقط به این خاطر که از کرۀ شمالی اومده، تحمل .ندارم که ببینم که حق عاشق شدنُ نداشته باشه
.زن برادر - .در عوضش -
،با همۀ اینا، اگه هنوزم دوستش داری
.پس با تمام وجودم کمکت میکنم
بشین بادقت و بادقت فکراتُ بکن و بعدش بیا و احساسات صادقانه ات نسبت .به گوک هی رو بهم گو
بعدش تصمیم میگرم که فحش بارونت کنم .یا برات دست بزنم
عزیزم
جانگ ووک
داری گوش میدی؟
...داداش کوچیکت، بک گی
.عاشق شده
.اون دختر خوبیه، پس لطفاُ کمک کن، عزیزم
باشه؟
دیگرونُ بهانه نکن
همش تقصیر خودته
یادت رفته چرا رفتارم اینجور خشن شده؟
فراموش کردی چرا دنبال انتقام گرفتن !از تو بودم؟ شوهرت
.تو باعث مرگش شدی بخاطر گذشته و اشتباهاتته
!نابی، عروسم
.زندگی کن، همه چی رو فراموش کن
بعداز فرستادن جانگ ووک، حتی من که مادرشم دارم زندگیمُ میکنم پس چرا تو نمتونی زندگی کنی؟
.حداقل، بخاطر من زندگی کن
.خواهش میکنم. التماستُ میکنم
...حالا، تو واسۀ من
دو برابر بیشتر ارزش داری، بیشتر از جانگ ووک
.نابی
.زندگی کن. باید زندگی کنی.بیا زندگی کنیم
.من بخاطر مادرشوهرم زنده موندم
،درست مثل حرفای مادرشوهرم
،که جزیی از توئه
.با تمام وجودم میخوام زندگی کنم
پس من همۀ ثروتمونُ از یون سول آه .پس میگیرم
من وظیفۀ فرزندی رو برای پدر و .مادرشوهرمُ بجا میارم
!عاشقتم، عزیزم
.عزیزم
.آه، اومدی
.تموم شبُ اونقدر دلم واست تنگ شده بود عزیزم
.میشه منم اینجا باهات زندگی کنم
.وقتی مادرت بفهمه، حتماً کلی عصبی میشه
.میتونیم مثل یه راز از مامان مخفیش کنیم
.نه
.شایدم مامان همینُ بخوات
.مادرم این روزا از سخت کوشیت خوشش اومده
شرکت ما هم تو رقابت فروشگاه های معروف ،کره ای تأیید شده و فقط یه چیز مونده
...اون کجا بود
.واحد فروشگاه جهان
.درسته. واحد فروشگاه جهان مامان گفته که بیش از هر جای دیگه ای .باید در برابر کفش جهان موفق بشی
برای برآورده کردن دستورش باید .الان دیگه از شرکتتتون اخراج بشم
.باید شرکت هوا-سونگُ رها کنم
.باشه، عزیزم
CEOسومین نسل از چِبول و شرکت کفش .دارن دوبار باهم ازدواج میکنن
.شما دونفر مثل یه جفت مرغ عشق میمونید
برای سول آه سخته که بتنهایی ،به دنبال تدارکات عروسی باشه
عروسم اونُ مثل دختر واقعی خودت بدون .و بهش کمک کن
...من اونقدرا هم از سول آه بزرگتر نیستم
.بله، پدر
.دوش به دوشش بهش یادم میدم و کمکش میکنم
یه پسر خوشکل به دنیا بیارید .که تو بغلم بگیرمش و بخوابونمش
من واسۀ شنیدن خبر بارداریش .شوکه نمیشم
این که اولین بار نیست که دارن ازدواج میکنن .این یه ازدواج مجددشونه
.هردوشون سنشون بالاست .داشتن بچه تو این سن همچین آسون هم نیست
.همینطور، سول آه قبلاً تجربۀ سقط جنینُ داشته
چی گفتی؟
.اون دهن گشادتُ ببند
.تو حتی مشوّق هم نیستی
.کِی من همچین کاری کردم
...من فقط نگران بودم که
چیه؟ چرا چیزی نمیخوری؟
.بابت غذا ممنونم. با اجازتون میرم
.بله
این "بله" چیه که داری به همسر آینده ات میگی؟
امیدوارم بیشتر صمیمی بشی؟
"بله"
بازم؟
مقاله رو دیدی؟
.تماسای تبریک زیادی داشتم تو چطور، عزیزم؟
.منم همینطور
میدونی که باید لباس و هدیه های عروسی رو .بخریم، به موقعش تو دفترتم
No comments yet. Be the first to leave one.