لومړۍ 200 کرښې.
تو رو خدا درو باز کنین!
راهزنا بهم حمله کردن.
- ترکها؟
- آره، خب...
ترک و مولداوی و یونانی...
به من چه ربطی داره؟
تو رو خدا بذارین بیام تو.
این وحشیا همراهامو کشتن،
وسایل و اسبامو دزدیدن.
زخمی شدم. هیچی برام نمونده.
- آقا برو رد کارت.
ما این درو به روی هیشکی باز نمیکنیم.
یه جا واسه شب پیدا کن.
فردا صبح زود راه غربی رو بگیر و برو.
بدون توقف برو.
میرسی به خونه پیرمرد گورچا.
اون بهت غذا میده،
یه اسبم واسه سفرت جور میکنه.
- گفتین گورچا؟
باشه!
- هر چی شد تو راه وانستا.
این جنگل پر از خطرای دیگهس.
خدانگهدار آقا.
- تو رو خدا بهم آسیب نزنین.
خانم، من...
مارکی ژاک آنتوان ساتورنن دورفه هستم،
فرستاده پادشاه فرانسه.
آه...
ببخشید. آقا، من...
اِ...
من یه مسافر گمشدهم. دنبال...
خونه پیرمرد گورچا میگردم.
بهم گفتن اون میتونه کمکم کنه.
اینجا چه اتفاقی افتاده؟
کار ترکهاست؟
چه بلایی سر اهالی اومده؟
- بشینین.
میخواد پیرمردو ببینه.
- خیلی ممنون، من...
دارم از گشنگی میمیرم.
خانم... اجازه بدین خودمو معرفی کنم.
من مارکی ژاک آنتوان ساتورنن دورفه هستم،
فرستاده دیپلماتیک...
(پادشاه فرانسه.)
- آهای!
آنیا!
- بابا! - ولاد!
بابات برگشته.
خدا رو شکر.
یگور.
- دلم براتون تنگ شده بود.
این چه لباسیه باز پوشیدی؟
بابا بیدار شده؟
آه
این کیه؟
- اِ...
آقا، من مارکی ژاک آنتوان ساتورنن دورفه هستم،
فرستاده دیپلماتیک پادشاه فرانسه.
یه اتفاق بد باعث شد
همراهان و وسایلمو از دست بدم.
بهم گفتن یه نفر به اسم گورچا بهم یه اسب میده
تا بتونم به سفرم ادامه بدم.
البته وقتی به مقصد برسم، مطمئن میشم که...
خوب جبران بشه.
- شما الان خونه پیرمرد گورچا هستین.
ما بچههاش هستیم.
من یگور هستم، پسر بزرگش.
اینم زنم، آنیا.
پسرمون، ولاد.
برادرم،
پیوتر.
و خواهرم، زدنکا.
ما عادت نداریم مهمون داشته باشیم، آقا.
اونم کسی مثل شما.
ولی به هر حال خوش اومدین.
هر کاری از دستمون بربیاد براتون انجام میدیم.
- یگور، ما دیگه اسب نداریم.
- آنیا.
- همه چیزمونو ازمون گرفتن.
- میدونم از کجا گیر بیارم.
فردا میرم یکی براتون پیدا میکنم.
-ممنونم آقا.
خیلی لطف کردین.
-حتماً متوجه شدین:
روستای ما رو ترکها غارت کردن.
یه کم بیشتر از یه ماه پیش.
تا جایی که تونستم از خانواده و خونهم دفاع کردم.
صدای به هم خوردن بطری
بعد از اون،
به چند تا از بازماندههای منطقه ملحق شدم
که تصمیم گرفته بودن دست به اسلحه ببرن.
دنبالشون رفتیم،
براشون کمین گذاشتیم
و انتقام گرفتیم.
حدود ده نفرشون رو سر بریدیم.
متأسفانه رئیسشون،
اون پست فطرت علی بیک،
از دستمون در رفت.
-جالبه. راستش...
من هم از یه خانوادهای هستم که به خاطر جنگیدنشون معروف بودن.
نه علیه ترکها،
بلکه علیه اربابای بوژو
تو...
تو قرن سیزدهم.
-من میرم به پدرم سلامی بکنم و ببینم میتونه شما رو بپذیره یا نه.
پدر؟
اتاقش خالیه. کجا رفته؟
جواب بدین. کجاست؟
-رفته.
-یعنی چی رفته؟
-رفته بجنگه.
-بجنگه؟
-تفنگ قدیمیش رو برداشت و رفت.
نمیخواست یه روزی بهش بگن ترسو.
-ولی این دیوونگیه.
چطور گذاشتین این کارو بکنه؟
با این سن و سالش؟ با این وضعیتش؟
کجا رفته؟
کدوم طرفی رفته؟
چی گفت؟
-"فرزندانم،
"من میروم.
"شش روز منتظرم باشید.
"اگه بعد از این شش روز بازنگشتم،
"برای روح من دعا کنین
"چون این به این معناست که در جنگ کشته شدم.
"اما اگر یک وقت،
"که خدای ناکرده،
"بعد از این شش روز برگشتم،
"به شما دستور میدهم فراموش کنید که پدرتان بودم
"و نگذارید وارد شوم،
"هر چه که بگویم یا هر کار که بکنم،
"چون آن موقع،
"دیگر فقط یک ووردالاک نفرین شدهام."
-این چه داستانیه؟
آخه همهتون عقلتون رو از دست دادین؟
کی رفت؟
-امشب دقیقاً شش روز میشه.
ساعت شیش.
-پس آماده باشیم که ازش استقبال کنیم.
آنیا، شام رو آماده کن. از هیچی کم نذار.
اسدنکا، برو براش توت سیاه بچین.
و تو، برو لباست رو عوض کن.
زود باشین!
-خب، خیلی ممنون بابت سوپ. واقعاً...
خیلی خوشمزه بود.
بازم براتون بریزم؟
-هان؟ نه، نه...
نه، مرسی.
ببخشید. میتونم یه سؤال بپرسم؟
یه کلمهای شنیدم
که نمیدونم معنیش چیه.
ووردالاک... ووردالاک چیه؟
-نمیدونم.
-آها؟
این اسدنکا خیلی سرد و بیروحه.
و همین هم باعث بدبختیش شد.
-چطور مگه؟
-دختر بیچاره...
اینجوری دل بستن به اولین ولگردی که از راه میرسه.
اینجا همه چی زود پخش میشه.
خلاصه، به همین خاطره که هیچکس حاضر نشد باهاش ازدواج کنه.
(افسوس!)
(مجبوره همینجا بمونه.)
پیش ما.
برای همیشه.
که البته ما هم ناراحت نمیشیم،
ته دلمون.
ولی همش تو رؤیاهاش غرقه،
زیر لب دعا میخونه
و کارهای...
عجیب میکنه.
فکر کنم دیوونه شده.
-خب،
خیلی ممنون بابت آب گوشت.
چه منظره قشنگی!
میخوای کمکت کنم توی چیدن میوهها؟
-تمشک دوست داری؟
-آره، من...
نفس نفس زدن
من عاشقشونم.
-من ازشون متنفرم.
-تو باید...
خیلی نگران پدرت باشی؟
-نه.
-آها؟
بگو ببینم، یه...
یه وردلاک چیه؟
-چه فایده داره؟ شما باور نمیکنید.
-بگو حالا.
من دوست دارم چیزای جدید یاد بگیرم.
-بعضی چیزا هست که بهتره درموردشون حرف نزنیم.
-اگه تو میگی.
اسدنکا!
اسدنکای زیبا!
چشمات دوتا مشعلن که روشن میکن...
اوه! ببین.
یه سیب.
-مواظب باش قضاوتمون نکنی، غریبه.
اینجوری ما هم قضاوتت نمیکنیم.
No comments yet. Be the first to leave one.