The Wolf Children Ame and Yuki (Okami kodomo no ame to yuki)

The Wolf Children Ame and Yuki (Okami kodomo no ame to yuki)

おおかみこどもの雨と雪

د Farsi Persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

د خپرونې معلومات

Wolf Children (2012) BluRay 720p 850MB Ganool
د لخوا تبصره slcreza

تګونه

BluRay
720p
720
ganool
په خپور شو: 2019-04-07
ډاونلوډونه: 91
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi Persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 200 کرښې.

Sabzchidori & Sfmking کاری از

. ممکنه همه بگن این یه داستانه و بهش بخندن

. داستانی که امکان نداره توی دنیای واقعی اتفاق بیوفته

. ولی باور کنید ، این داستان دقیقا چیزیه که برای مادر من اتفاق افتاده

... مردی که مادرم عاشقش شد

. یه گرگینه بود

بچه گرگینه ها : آمه و یوکی

مادر من دانشجوی یکی از دانشگاه های سراسری حومه ی توکیو بود

. که خرج تحصیلشو با کمک هزینه ی دانشجویی می داد

. و بقیه ی مخارجش رو با چند تا کار پاره وقت تامین می کرد

. مردها رو به عنوان افراد عاقل می شناختن

. که حقیقتا هم دانش زیادی درباره ی صنعت و مسائل از این دست داشتن

. اما درباره ی واقعیت ، تقوا ، زیبایی و کمال چیزی نمی دونستن

توی یکی از روزای اویل تابستون

. مادرم پدرمو توی کلاس دید

، که یه تیشرت یقه گرد تنشه

حتی کتاب درسی هم نداشت

و داشت با جون و دل یاداشت برداری می کرد

. و همون از پشت سر معلوم بود که با دانشجوهای دیگه فرق داره

. یه لحظه صبر کنید

. این یه کاغذ حضور و غیابه

. اگه پرش نکنید و تحویلش ندید غیبت می خورید

. من دانشجوی اینجا نیستم

. اگه مزاحم شدم ، دیگه نمیام

کی بود ؟

، وایسید

، نمی دونم دانشجو هستید یا نه اما

. فکر کنم فهمیدن سخنرانی استاد بدون کتاب درسی سخته

می خواید دوتایی از یه کتاب استفاده کنیم ؟

. خوش اومدید

. برای جمعه آماده میشه

. خیلی خیلی ممنون

. ببخشید منتظر موندید

. اوه ، خوش اومدید

. از اینطرف

سه نفر اصلیِ پشت این نظریه ، ملتیوس شاعر

آنیتوس سیاستمدار

. و لیکُن خطیب بودن

، ملیتوس نماینده ی فکریِ این نظریه بود

. ولی آنیتوس مغز متفکر اصلی مکتب بود

از چه کاری بیشتر خوشت میاد ؟

غذای مورد علاقت چیه ؟

تا حالا بیشتر عاشق چجور آدمایی شدی ؟

چرا "هانا" ؟

اسمم ؟

. آره

من موقعی به دنیا اومدم که گلای حیاطمون باز شده بودن

کسی نکاشته بودشون ولی همینجوری خودشون رشد کرده بودن

. دیدنِ اونا باعث شد بابام به این فکر بیوفته که اسم منو این بذاره یا یه چیزی توی این مایه ها

. به این امید این اسمو بهم داد که کسی باشم که لبخند هیچ وقت از روی لبام محو نشه

. بهم گفت هیچ وقت نباید لبخند از روی لبات بره حتی توی سختیا و ناراحتیا

. حتی اگه شده مجبوری لبخند بزنم

. چون اینجوی می تونم اون حادثه رو بگذرونم

، به همین خاطر توی مراسم خاکسپاریِ پدرم همش داشتم لبخند می زدم

فامیلا از دستم عصبانی شدن و دعوام کردن

. " ! و گفتن " چقدر بی مهری دختر

. خب شاید بی مهر بودم دیگه

. نبودی

. خدا رو شکر

. با اینکه همشون تو یه مجتمع زندگی می کنن ، خیلی با هم فرق دارن

، یه سری خونه هاشون شیکه

، یه سری فقیرونه

. یه سری هم خونواده های شلوغ دارن

، یه سری یه نفرست

، یه سری بچه ی کوچیک دارن

. یه سری هم پیرمرد پیرزنن

. چه خوب میشد اگه منم یه خونه داشتم

، وقتی می رسیدم خونه می گفتم : من اومدم

. کفشامو در میاوردم ، دست و صورتمو می شستم

. ولو میشدم روی صندلیم

. خیلی خوب میشد

. یه کتابخونه درست می کردم

. و وقتی که دیگه تا خرخره پر میشد یکی دیگه درست می کردم

. هر کاری دلم می خواست می کردم چونکه خونه ی خودم بود

. پس ، منم بهت می گفتم ، خوش اومدی

. هانا

بله ؟

. باید یه چیزی رو بهت بگم

. هر چی می خوای بگو

... راستش

. میذارمش برای فردا

. باشه

. هانا

. ببخشید ، هانا

. اشتباه کردم

. تا حالا اینو به کسی نگفتم

. ترسیده بودم

. از اینکه بذاری بری

. ولی باید زودتر از اینا بهت میگفتم

. نه ، باید نشونت می دادم

نشونم بدی ؟

. یه لحظه چشاتو ببند

. یکمی بیشتر

چشامو باز کنم ؟

. هانا

چجوری شدم ؟

می گفتن تبدیل شدن توی شب ماه کامل

. و حمله به آدما همش افسانس

" ، دنیا پر از چیزاییه که نمی دونم "

. احتمالا این چیزیه که مادرم اون لحظه به ذهنش رسید

جا خوردی ؟

دیگه دلت نمی خواد منو ببینی ؟

اما داری می لرزی . ترسیدی ؟

. نترسیدم

. چون تویی

. پدرم یکی از نوادگان گرگ های ژاپنی بود که فکر می کردن صدها سال پیش منقرض شدن

. اون آخرین کسی بود که خونِ هم گرگ ها و هم انسان ها توی رگ هاش بود

، مادر پدرش وقتی هنوز جوون بود تاریخچشون رو براش تعریف کردن

. و بهش گفتن برای کس دیگه ای تعریف نکنه و بعد مُردن

، بعد فامیل هاش که از چیزی خبر نداشتن قبولش کردن

. و بچگی سختی رو گذروند

. وقتی گواهینامش رو گرفت اومد شهر دنبال کار

. هیچ کس نمی شناختش و بهش توجهی نمی کرد

، زندگیش رو مثل آدمایی که مخفی می شن گذروند

. این حرفی بود که زده بوده ، البته اینطوری شنیدم

روی کتاب : آرامش ذهن و بدن زایمان طبیعی

. مادرم منو توی اون آپارتمان کوچیک بدنیا آورد

. اون روز برف می بارید

. نرفتن بیمارستان و زائو هم خبر نکردن

. همه ی کاراش رو خودشون کردن

، مادرم نگران بود که ممکنه دکترا جا بخورن اگه

. اتفاقا بچه ای که ظاهر گرگ داشت بدنیا بیاره

. خدا رو شکر سالم و سلامت به دنیا اومد

. نه ، هنوز کلی راه مونده

یعنی دختر مهربون و آرومی می شه ؟

. شاید هم باهوش بشه

یعنی وقتی بزرگ بشه چجور آدمی می شه ؟

... یه پرستار ، دکتر یا نونوا

. دلم می خواد هر کی دلش می خواد بشه

. دلم می خواد سالم و سلامت بزرگ بشه و مشکلی توی راهش نباشه

. تا وقتی به اون سن برسه مراقبشیم

. اوهوم

. برادرم بهار سال بعد بدنیا اومد

. یه روز بارونی بود

. یه دفعه ، پدرم غیبش زد

. هیچ کس نمی دونه اون روز پدرم به چی فکر می کرده

، ممکنه غریضه ی طبیعیش برای شکار برای تازه فرزندش ، بالا زده

. یا شاید می خواسته مادرم رو ، که تازه زایمان کرده ، تغذیه کنه

" . مراقب بچه ها باش "

. مادرم فکر می کرد همچین چیزی شنیده

. اوهوم . بسپارشون به من

. خوب بزرگشون می کنم

، مادرم بعد از اون ماجرا کلی سختی کشید

. اما اصلا یادم نمیاد

! واوا

. الان درست می کنم

. یه لحظه وایسا ، یوکی

! واوا

. یه کم دیگه

! واوا

! یوکی

. همیشه بهم می گفت همیشه تخص بازی در میاوردم و وقتی عصبانی یا هیجان زده می شدم ، گرگ می شدم

وای ، از دست تو چیکار کنم ؟

. بیسکوئیتی چیزی بخور

. خوشمزس

. و بهم گفتن شکمو بودم و شب و روز می گفتم غذا

. که زمین تا آسمون با برادر ضعیف و کم غذام فرق می کردم

. مادرم مجبور شد از دانشگاه انصراف بده و کارای پاره وقتش رو ول کنه تا بتونه ما رو بزرگ کنه

! نزدیک بودا

. پولی که پدرم پس انداز کرده بود همه ی سرمایمون بود

ها ؟

! نزدیک بود

مادرم می گفت انگار ما دوتا گیج بودیم که کدوم زندگی رو انتخاب کنیم

. انسان بودن رو یا گرگ بودن

... نگا کن

، چون نمی تونست از کسی کمک یا راهنمایی بخواد

. مادرم چاره ی دیگه ای نداشت جز اینکه با یاد گرفتن از کتابا ما رو بزرگ کنه

. چه شب چه روز ، باید هر دو ساعت شیر می خوردیم

، وقتی نمی تونستیم و میل نداشتیم شیر بخوریم

. ابر رو توی شیر می خیسوند و اونو میک می زدیم

. اما یه وقتایی هم بی دلیل شیر نمی خوردیم و فقط گریه می کردیم

، مادرم هم که نمی دونست چیکار کنه

. تنها کاری که ازش بر میومد این بود که کل شب پشتمونو نوازش می کرد

... خیلی سریع اثر خستگی خودشو نشون داد

. چیزی نیست

. بخاطر همین ، تا چشماشو می ذاشت رو هم خوابش می برد

. مامان

چیه ؟

. مشکل وقتی بود که مریض می شدیم

یوکی ؟

یوکی ؟

! یوکی

. نمی دونست ما رو ببره پیش دکتر یا دامپزشک

. بچم اشتباهی خشک کننده خورده

. دو سالشه

. بله ، بالا آورد

. خون توش نبود

. روش نوشته ژل سیلیکا

امم ، خطرناکه ؟

ها ؟ اشتها ؟

! گشنمه

. که اینطور

. پس چیزیش نیست

. مامان پشیمون بود که چرا از پدرم نپرسیده چجوری بزرگ شده

! بریم پیاده روی

... یوکی ، قبلا

! بریم پیاده روی

... تو که همین دیروز مریض بودی . بهتره

! بریم پیاده روی

. باشه . فهمیدم بابا

More Farsi Persian subtitles for The Wolf Children Ame and Yuki (Okami kodomo no ame to yuki)

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left