لومړۍ 200 کرښې.
زيرنويس shine021
خدایا، فکر کردم مُردی،
_هی، دیر کارم تموم شد، برای همین، حدود یک ساعت عقَبم،_
_میخوای همونجا همدیگهرو ببینیم؟ چون که دارم از گرسنگی میمیرم،_
آره، موفق باشی، جا حسابی شلوغ میشه،
_میخوای من اصلاً نیام؟_
_داری سعی میکنی دوباره بپیچونی؟_
باشه، ببین، آماده شو، بیا اینجا،
من مشروب دارم، یه کم میخوریم و یه فکری میکنیم،
معلومه که برنامهها تغییر میکنه،
_بهتره غذا باشه_
_وگرنه من قیافهی لعنتیتو میخورم،_
ترجیح میدم تو اونو برای شام بخوری،
مثل اینکه برنامهریزی کردیم،
_من میام اگه غذا داشته باشی،_
ببین، اگه اینقدر لعنتی گرسنهای، من همین الان غذا سفارش میدم،
- من مشروب دارم، همینجا میمونیم، _- باشه، عالیه،_
صبر کن، مدیرم داره بهم زنگ میزنه،
میبینمت وقتی اومدی اینجا،
من به یه خبر خوب لعنتی نیاز دارم، چی داری؟
_- اونا دارن رَد میکنن،_ - چی؟
تو گفتی این یه معاملهی تمام شدهس،
اونا دارن لعنتی رَد میکنن؟
_تو یه مهرهی غیرقابل پیشبینی هستی بدونِ استیگز،_
یه مهرهی غیرقابل پیشبینیِ لعنتی؟
تمام فیلمهای لعنتی که من ساختم و پولسازی کرده
این همه پول برای این عوضیهای کتشلواری؟
_من فقط دارم به تو میگم اونا چی به من میگن،_
لعنتی بهشون بگو برن به درک، رفیق،
_غرورتو بذار کنار،_
_اوضاع رو درست کن، برای خاطر همه،_
_با استیگز، چراغ سبز میگیریم،_
من با اون کثافت چهار ماهه حرف نزدم،
و این عوض نمیشه،
_تو منطقی نیستی،_
_تو هی بهم میگی بیپول شدی،_
_باید به این قضیه نگاه کنی از دیدگاه تجاری،_
میدونی چیه، تئو؟
چطوره بری خودتو بگا بدی؟
باشه، مادر جنده؟
لعنتی!
کصکشهای مادر جنده،
عوضیهای کصکش، به خدای لعنتی قسم...
باورم نمیشه
این کصکشهای لعنتی،
تئو، من اون مادر جنده رو اخراج میکنم، به خدا قسم،
اخراجش میکنم، اون عوضی رو، شش ماه لعنتی هدر رفت،
آه، لعنتی،
آه، لعنتی،
چه کوفتیه؟ زلزلهی لعنتی،
آره، دقیقاً همون چیزی که لعنتی لازم دارم،
این کل شهر لعنتی کوفتی رو بریزه پایین،
بیفته رو سی,ای,ای, لعنتی،
کنار اون کصکشهای عوضی و لعنتی،
خیلی خب،
فقط آروم باش،
یه کم مشروب بخور و شب خوبی داشته باشی،
_فاز دو رو فعال کن،_
یکی دیگه؟
دو تا پشت سر هم، تا سه نشه بازی نشه،
_میخوام اون مادر جنده یه کیر بزرگ و خوشگل داشته باشه،_
چه کوفتیه؟!
اون نیست یه زلزلهی لعنتی،
مادر جندهها،
چه کوفتیه؟!
وای، لعنتی،
وای، لعنتی، چه کوفتیه؟
وای، لعنتی،
وای، لعنتی،
لعنتی،
الو؟
وای، لعنتی، اوه،
وای، لعنتی، چه کوفتیه؟ اون لعنتی چی بود...؟
چه خبره لعنتی؟ چه خبره لعنتی؟
وای، لعنتی،
کمک! چه کوفتیه؟
چه کوفتیه؟ منو بذار زمین، منو بذار زمین!
چه کوفتیه؟ منو بذار زمین،
لعنتی،
لعنتی، نمیتونم پاهای لعنتیمو تکون بدم،
چرا نمیتونم تکون بدم...؟
خدایا، سرم،
وای، سر لعنتیم،
چه کوفتیه؟ چه کوفتیه؟
اوه، نه، نه، اوه،
اون چه کوفتیه؟ اوه،
جیمی و استیگز
وای، لعنتی!
چه کوفتیه؟
_باشه، جدی؟_
_این چه کوفتیه؟_
_من بیرون بودم، درت رو میکوبیدم_
_برای ده دقیقه لعنتی،_
_قفله، ولی ماشینت رو اینجا میبینم،_
_خب، نمیدونم من فقط، نمیدونم،_
_دارم نتیجهگیری میکنم، یا شاید همینه که هست_
_و تو اونجایی با_
یه دختر لعنتی دیگه، ها، جیمی؟
پس حالا وقتشه که بهت بگم که خداحافظی کنی
به این سینههای بزرگ لعنتی و آبدار، باشه، جیمی؟
خداحافظی کن با این کص تنگ
که میگفتی خیلی دوستش داشتی،
تو هیچوقت نکردی یه کص به این خوبی رو،
آره، خداحافظی کن، بازنده لعنتی،
الو؟
الو؟
اوه! لعنتی،
لعنتی،
کیرم توت!
باید این رو ضبط کنم، باید یه جایی ثبتش کنم،
دیشب به مدت ۱۲ ساعت کاملاً بیهوش شدم،
و این نبود یه بیهوشی عادی،
فرق داشت، مثل یه تیکه بزرگ از زمان لعنتی گمشده،
من رو یاد این انداخت برنامه ویژه تلویزیونی
که قبلاً میدیدم با استیگز،
ما رو کشوند تو این گودال عمیق
که وسواس پیدا کنیم به آدمرباییهای فضایی
برای بقیه زندگیمون،
تو اون برنامه ویژه این آقا، جان ردگریو،
این مقام دولتی،
حرف میزد در مورد اینکه چطور ربوده شده بود
شبهای لعنتی پشت سر هم،
دردهای تیزی داشت توی فکش و سرش
از یه جور ایمپلنت یا یه کوفتی لعنتی،
و پیدا میکرد اینهای نارنجیرنگ درخشان
تکههای خون همه جای خونه لعنتیاش
درست مثل چیزهایی که من پیدا میکنم تو هر اتاق تو خونه خودم،
اون هم تیکههای بزرگ زمان لعنتی گمشده داشت، درست مثل من،
باید بفهمم که آیا من هم ربوده شدم یا نه،
چون اگه شده باشم،
اون عوضیها رو از بین میبرم،
بوم! یه نور خیرهکننده تو اتاق پخش شد،
و بعد اون حرومزادههای کوچیک رفته بودن،
هیچ ردی ازشون نبود،
غیر از خونی که تمام فرش منو گرفته بود،
یه دایره دور من درست کرده بودن، میدونی،
اون چشمای لعنتی که بهم زل زده بودن،
بعد نمیتونستم دستامو تکون بدم، نمیتونستم پاهامو تکون بدم،
خشکم زده بود،
و بعد اونا رفته بودن و من جای دیگه بودم،
میفهمم هیچ توضیح دیگهای برای این وجود نداره،
باید لعنتی با استیگز حرف بزنم
چون کی دیگه میتونه بدونه من دارم در مورد چی حرف میزنم؟
همه این آدما ادعا میکنن
که چیزی تو بدنشون کاشته شده،
شاید برای ردیابی، شاید برای کنترل ذهن،
خیلیها ادعا میکنن که نتونستن بدن خودشون رو کنترل کنن،
انگار دارن مثل عروسک خیمهشببازی کنترل میشن
توسط یه نیروی عجیب،
نورهای ناگهانی، توهمات، درد نبضدار،
همه چی داره لعنتی بدتر میشه،
دارم دیوونه میشم،
بارها و بارها به استیگز زنگ زدم،
پیغام پشت پیغام براش گذاشتم،
اون مادر جنده جوابمو نمیده،
مردم تعجب میکنن چرا من نمیخوام
با این مادر جنده حرف بزنم،
این یه مسئله مرگ و زندگی لعنتیه
و استیگز جوابمو نمیده،
استیگز هیچ کاری نمیتونست بکنه
چون خورشید داره غروب میکنه
و اون ایگواناهای کلهطالبی لعنتی
به زودی برمیگردن
و وقتی برگردن، من لعنتی آمادهام،
وقتی خاطرات برمیگشتن،
تو شروع کردی تکرارشو حس کنی،
حرکت خیلی عجیب بود، تقریباً مثل معلق بودن بود،
اونا، یه جورایی، سر میخوردن،
همونجا بود که منو بردن،
یه سال بعد با بولدوزر خرابش کردن،
این اولین دندونیه که درآوردن،
یه نوع دستگاه ردیاب جاش گذاشتن،
چیزی که نمیشنوی اینه که اونا فوقالعاده قویان،
هیچ جوری نمیتونستم مقاومت کنم،
این چیزه سمتم پرواز کرد، یه بطری رو شکوندم
ویسکی روش، و دستش شروع کرد به آب شدن،
الکل بود که نجاتم داد،
از اون موقع هر روز دارم مینوشم،
عجیب بود، هیچوقت چیزی شبیه اون حس نکرده بودم،
نمیدونم، ببین، گاهی وقتا فقط حس میکنم
که شاید اونا منو کلون کردن،
و از اون لحظه به بعد، دیگه هیچوقت مثل قبل نشدم،
تو نمیفهمی، اونا ذهن تو رو کنترل میکنن،
تو داری بهم میگی که اشعه ایکس هیچ کوفتی رو نشون نداد؟
یعنی این... این مکانیکی نیست، بیولوژیکیه،
و اون چیز داره تو وجودم رشد میکنه، حسش میکنم،
یه چیزی داره تو وجودم رشد میکنه،
و تو باید درش بیاری،
هنوز باورم نمیکنی، مگه نه؟
نمیتونی جلوشونو بگیری،
هر جا که برم…
...منو پیدا میکنن،
باید از اینجا برم،
جیمی، تو اینجایی؟
الو؟
- استیگز؟ - اوه، خدایا، تو اینجایی،
این چه کوفتیه؟ چرا در لعنتی منو باز گذاشتی؟
یه چیزی داره سعی میکنه بیاد تو،
چطوری لعنتی اصلا اومدی تو؟
کلید یدکی،
No comments yet. Be the first to leave one.