لومړۍ 108 کرښې.
فرشتگانِ مرگ
آره...، من یه هیولام.
خدایی در این دنیا نیست.
www . AnimeSubtitle . ir | instagram.com/animesubtitle.ir | t.me/animesubtitle
جسده... نیست؟
وقتی برای نگران شدن ندارم.
اون ازینجا مارو نگاه میکرد...
باید از شرشون خلاص بشم.
لطفا... سر راهم قرار نگیرید.
برین کنار
برین کنار
برین کنار
برین کنار
برین کنار
حالا میتونم رد بشم.
ریچل، عجب کارِ وحشتناکی انجام دادیها!
کشتن و جر دادنِ اون آدمهای بدبختِ فلکزده
فقط به خاطر اینکه سرِ راهات بودن؟
بدونِ حتی یه ذره خم به ابروت؟
تا وقتی که زاک بتونه بعدا بکشدت، هدف وسیله رو توجیه میکنه؟
به راستی که دخترِ گناهکاری هستی، ریچل.
اون الان...
میبینم که کلید برق را زدهای.
با چه وسیلهای کلیدِ رسیدن به این طبقه را فعال کردی؟
آیا کسی دنبالات نبود تا مانع راهات شود؟
چرا بود... ولی همه رو با شلیک گلوله پرپر کردم.
چرا چنین کردی؟
چون سر راهم بودن.
که اینطور.
بسیار خب، به طبقهی بعد خواهیم رفت.
خشک شدن.
کلید مربوط به این طبقه در اتاق کنترل دمای آب است.
چرا باید این کار رو انجام بدم؟
تا دقیقا شخصیتِ واقعی تو را متوجه شوم.
من باید سریعا برگردم و اون دارو رو به دست بیارم.
شما موضوع مورد بحث و آزمون ما هستی.
من؟
بله شما.
زیرا شما یک نمونهی غیرمعمول هستید.
غیرمعمول
اون می خواد چی درموردم بفهمه؟
ولی هرچی. دیگه چه فرقی میکنه.
جسدـه نیست...
با من بیا.
چه بد منظرهای است اینجا.
ادی کودکِ مهربانی بود.
حتما به خاطرِ ویرانیِ قبرستاناش حسابی از کوره در رفته بود.
به خاطر مهربانی بیشاز حدش بود که شاید
همیشه بدشانسی نصیباش میشد.
ولی ترحمانگیز تر، آن افرادی هستند که زیر آن سنگِ قبرها آرمیدهاند.
آنها به خاطر رحم و شفقت ادی آرامش را دریافتهاند.
و باید به زندگی بعدی رهنمون میشدند ولی نشد که نشد.
بازم...
چرا همهش اونهایی که باید مرده باشن رو دارم میبینم؟
اتاق کنترل در مقابل توست.
حالا برو.
یه دست مصنوعی که تکون میخوره؟
یه اسباب بازیـه؟
حالم بد شد.
کمک... کمک... کمک...
چقدر رو اعصابن...
آیا او گوسفندی گمشده است... یا یک شیطان؟
وسایل شخصی من کسی دست نزنه
دیدمش ریچل.
دیدم که روی اون دستهایی که داد میکشیدن لگد کردی!
بازم یکی دیگه...
خیلی بیرحمی. بیرحم.
میگم، وقتی صدای زجههای سوزناکشون رو میشنیدی هیچ احساسی بهت دست نداد، ریچل؟
نخواستی باهاشون مهربون باشی؟
به این فکر نکردی که مثلا چیکار کنی تا خوشحالتر بشن؟
بهگمونم تو فقط به خودت فکر میکنی.
تو حتی خوشیهای دیگه رو هم نمیبینی.
برای همین هم، هرکی که تو میشناسی...
... زاک و بقیه... تا همیشه تو زندگیشون بدبختی میکشن.
تو زندگیشون بدبختی میکشن...
زاک هم؟
نه. باید زودتر برگردم.
کلید رو فعال کردم.
بله، که اینطور.
خب، با چه وسیلهای کلیدِ مربوط به این طبقه را فعال نمودی؟
من یخچال داخل اتاق کنترل رو باز کردم.
کسی مانع راهات نشد؟
دستهای مصنوعی که تکون میخوردن.
ولی لگدشون کردم.
وقتی اینکار را میکردی، فریاد نمیکشیدند؟
نه.
چرا چنین گفتی؟
چون...
مصنوعی بودن دیگه.
آیا مطمئنی که همانگونهاست که میپنداری؟
خیلی خب پس.
اگر اینطور به نظر رسید، پس باید درست باشد کهــــ
میشه ول کنی و سریعتر بریم پایین؟
خیلی خب.
رسیدیم.
اینجا را میخواستی، بله؟
بله.
دانی بسیار سختپسند، دقیق و دانشمند بود.
او از پس هر کاری بر میآمد. یکی پس از دیگری.
مطمئنم که قفسهی داروهایش نیز به خوبی مرتب کرده است.
هرچند...
سختپسندیاش این اواخر شدت گرفته بوــــ
چیزه.
چه شده؟
تو طبقهی زاک یه چیزی هست که باید بردارم.
اصلا مشکلی نیست.
وقتی که دارو را برداشتی، به سمت آسانسوری که به پایین میرود بیا.
من قبلا از این طبقه عبور کردم...
No comments yet. Be the first to leave one.