لومړۍ 200 کرښې.
این فیلم، با پیشزمینه تاریخی، وقایعی را روایت میکند که بیش از ۶۵ سال پیش رخ
دادهاند؛ وقایعی که موضوع یک محاکمه (دادگاه) بودند و درباره آنها حکمی صادر شده بود.
این حکم در زمان خود توسط دیوان عالی کشور مورد بازنگری قرار
گرفت و باطل (منسوخ) شد. در این فیلم کوچکترین نیت توهینآمیزی
نسبت به هیچ شخص، استان، نهاد یا ارگان دولتی وجود ندارد، چرا
که همگی آنها شایسته بالاترین احترام از سوی شهروندان هستند.
پدر و مادرانی که فرزند دارید!
فرزندانی که خویشاوند دارید!
شلوارهایی که پسرعمو دارید!
و پسرعموهایی که مادرشوهر دارید!
ببینید چه جنایت زشتتری در استان کوئنکا...
دو دزد مرتکب شدند...
حدود ساعت هشت و نیم!
پدر و مادرانی که فرزند دارید!
فرزندانی که خویشاوند دارید!
شلوارهایی که پسرعمو دارید!
و پسرعموهایی که مادرشوهر دارید!
خوزه ماریا!
پسرم!
خوزه ماریا!
آه!
پسرم!
آقای قاضی، به شما میگویم که او را کشتهاند!
آنها خوزه ماریای من را به قتل رساندهاند!
- به موضوعی که به خاطرش آمدید بسنده کنید.
برای گزارش ناپدید شدن پسرتان.
غیر از این است؟
او گفت میخواهد برای آبتنی برود و دیگر برنگشته است.
- الان سه هفته گذشته است.
چطور ممکن بود برود بدون اینکه خداحافظی کند؟
او برای اثاثکشی نیامد!
دو دختر او را جلوی کبوترخانه دیدند.
او رفت تا با لئون خداحافظی کند. آنها آخرین کسانی بودند که او را دیدند.
او کشته شده، قلبم به من میگوید!
- آقای قاضی، بگذارید منشی به شما بگوید...
گرگوریو و لئون چطور آدمهایی هستند، او آنها را میشناسد.
من نمیخواستم پسرم با آنها کار کند.
پسرم خداترس بود و آنها...
بگذارید او بهتان بگوید.
- بدذات هستند، دون آنتونیو.
- هیس!
تمام چیزهایی که گفتید فقط نشان میدهد که پسرتان، خوزه ماریا...
آخرین بار جلوی کبوترخانه دیده شده است.
و گفته بود که میرود برای آبتنی. و نه هیچ چیز دیگر.
نباید بدون مدرک کسی را متهم کنید.
دستور جستجو را به شهرهای استان ارسال کنید.
و بعد، خواهیم دید.
- آنها او را کشتند!
گرگوریو و لئون او را کشتند تا از او دزدی کنند!
او تعدادی گوسفند فروخته بود، تا پول را به خانه بیاورد.
او کشته شده است!
- بیایید دوباره شروع کنیم. شما مشخصات پسرتان را به من ندادید.
خانم، آرام باشید.
- او رفته بود تا با لئون خداحافظی کند و آنها او را کشتند!
آنها او را کشتند!
قاتلها!
قاتلها!
(شلیک)
(سوت زدن)
اون خرگوش مال من بود، لئون، و میخوام بخورمش!
بیا اینجا، پیش من! نه، پیش من، بگو!
برو پیش اون.
برو پیش اون!
نه، من نه. من از آب میترسم.
برو پیش اون، برو پیش لئون!
خوآنا، گفتم که دیگر پا به خانهام نمیگذارم.
زنت رو ببر، آنسلمو، وگرنه تضمینی نمیدم!
وقتی خوزه ماریا با دخترها خداحافظی کرد، به آنها گفت که میآید بالا تا تو را ببیند.
هیچکس اینجا بالا نیامد و من هم توی خانه بودم.
پایین توی دهکده.
و از کجا میدانی که کسی بالا نیامده؟
هیچکس اینجا بالا نیامد.
فکر میکنی نمیدانم چه حرفهایی آن بیرون پشت سر ما میزنند؟
پشت سر گرگوریوی من دروغ نگو وگرنه میکشمش. موهایش را میگیرم و روی زمین میکشم!
ساکت! برگرد عقب!
ما چیزی نمیدانیم.
اینجا زگال و لوسیلو بالا آمدند.
آنها گفتند که پسرتان برای آبتنی رفته است.
حالش بد شد و روی زمین افتاد.
لوسیلو سر پستش ماند و ما دیگر چیزی نمیدانیم.
- با او چه کار کردهاید؟
با او چه کار کردهاید؟
او حتماً گذاشته و رفته تا دیگر هرگز شما را نبیند!
اگر به خاطر موهای سفیدت نبود...
- سپای بیچاره من!
بله، سپا.
اما همانقدر نادان که پدر و مادرت هستند.
- توهین نکن!
خدا مجازاتتان خواهد کرد، قاتلها!
دوباره شروع کرد!
یک بار او را فرستادند آب بیاورد و ۱۷ روز طول کشید تا برگردد.
پیدایش میشود.
- اون موقع هنوز یه نوجوان چوپان بود.
کی ممکنه ازش بدش بیاد؟ اون پسر خوبیه.
حتماً برای خودش دوستی پیدا کرده.
- خوزه ماریای من! کجا پنهانش کردهاند؟
کجا پنهانش کردهاند؟
- آب مقدس.
دیگر حالم به هم میخورد!
سپا، بیرون!
من هیچوقت آدمهای «ترس خونکوس» را تحمل نکردهام، مذهبیهای ریاکار!
بیرون!
آنسلمو، برو پیش زنت، نباید دردسر درست بشه!
یالا، خوآنا.
میخواند: «دون آنتونیو رودیگز گونزالس،»
«قاضی بلمونته و بخش مربوطه».
«احضار شده است جهت حضور در برابر این دادگاه...»
«خوزه ماریا گریمالدوس، ۲۸ ساله.»
«چوپان و ساکن ترس خونکوس.»
«ناپدید شده از اوسا د لا وگا بین ۲۰ و ۲۱ اوت.»
«محل حضور وی نامعلوم است.»
«از تمامی مقامات کشوری و لشکری تقاضا دارم...»
«نسبت به جستجو و تحقیق در خصوص فرد ناپدیدشده اقدام نمایند.»
«و در صورت یافتن، محل اقامت او را به این دادگاه اطلاع دهند.»
«بلمونته،»
«۱۷ فوریه ۱۹۱۱.»
تا نباشد چیزکی...
- خوزه ماریا کمتر دیده میشد.
پسر نادانی بود.
خیلی خیالباف بود.
- من نمیگویم که آدمهای او این کار را کردهاند...
اما بیشتر از آنچه میگویند، میدانند.
هیچکس بدون ردپا ناپدید نمیشود.
- آنها مجبور نیستند به هیچکس بابت کارهایشان حساب پس بدهند.
- نه، گرگوریو و لئون عاجز از انجام چنین کاری هستند.
آنها یاغی هستند، بله.
من میگویم کمی سرکش هستند.
اما آدمهای خوبی هستند.
- خدا مرا حفظ کند از اینکه خدمتکارانش را متهم کنم.
من اصلاً آنها را نمیشناسم.
اما هر دو سابقه دارند.
و آدمهای خطرناکی هستند.
- بله، من سابقهشان را بررسی کردم.
گرگوریو به یکی از ماموران وصولش حمله کرده بود.
- با ضربه چاقو.
- و لئون در جریان انتخابات به خاطر دفاع از گرگوریو با باتوم کتک خورده بود.
- لیبرالها فکر میکنند که همه آدمهای خوبی هستند.
اما دلم برای آن مادر میسوزد.
آن خوآنای بیچاره.
زمانی به عنوان خدمتکار در خانه من کار میکرد.
و من آدم احساساتیای هستم، آقای قاضی.
- پرونده مختومه شده است.
هیچ مدرکی مبنی بر وقوع جرم وجود ندارد.
این مردان در پیشگاه قانون بیگناه هستند.
به آن مادر بگویید دیگر مزاحمشان نشود.
اختلافات بین اوسا و ترس خونکوس دارد بالا میگیرد.
- رابطه ترس خونکوس و اوسا همیشه بد بوده است.
بیشتر به خاطر سیاست تا هر چیز دیگری.
در اوسا عناصر چپگرای زیادی وجود دارد.
- آقای فرانسیسکو.
ممنون، دخترم.
سلام، وارونا.
خوشحالم که سر حال میبینمت.
نمیآیید تو؟ نه.
چرا به او نگفتی چه اتفاقی افتاده؟ داشتم به او میگفتم.
نه، ما اینجا خوبیم.
عجله دارم.
و حرف بد هر چه کوتاهتر، بهتر...
اتفاقی افتاده، دون فرانسیسکو؟
سال بدی است، گرگوریو.
از بالا به من فشار میآورند و تو هم باید به فکر بچهها باشی.
باید بدهیهایم را بپردازم و میخواهم از شر احشام خلاص شوم.
به لئون بگو وسایلش را جمع کند...
چون دیگر به خدمات او نیازی نیست.
لئون باید برود.
او باید به ویااسکوسا برود پیش خانواده همسرش.
اما لئون...
حرفی نزن.
من صلاح تو و او را بهتر میدانم.
او در ویااسکوسا کار پیدا خواهد کرد.
و اینجا هم دست از غیبت برمیدارند.
دون فرانسیسکو...
بله، میدانم که لئون مرد وفاداری است.
اگر او برود، من هم میروم.
ببین پسرم، من همیشه رفتاری خوب با تو داشتهام.
عاقل باش مرد، عاقلانه فکر کن.
این به صلاح خودت است.
و همچنین چون کنترراس اینطور گفته است.
گردنش را میزنم. او اصلاً شرف ندارد!
گرگوریو! او و اربابان انتخاباتیاش.
اما خواهیم دید.
گرگوریو!
اگر ما محافظهکاران برنده شویم، به خواست خداست.
بهتر است دیگر به دهکده برگردی.
پاییز امسال زود فرا میرسد.
آه!
یک چیز دیگر.
آن نیزارها را ببر، همین امروز.
چرا، دون فرانسیسکو؟
چون به دهن مردم افتاده...
که وقتی باد لای نیزارها میپیچد...
صدای سپا را میشنوی که از آن دنیا طلب عدالت میکند.
خداوندا!
خداوندا!
خداوندا!
خداوندا!
(نفسنفس زدن)
- آرام باشید، دون فرانسیسکو.
آرام باشید.
خواهش میکنم آرام باشید.
No comments yet. Be the first to leave one.