لومړۍ 200 کرښې.
کدامین گاه دِگربار خواهد بودِمان دیدار؟
به تُندَرکوب، «کدامین گاه»
رَخشانداز و بارانبار؟
آن دَم کاین آشوب بنشیند؛
شکست آید یکی را، دیگری رویِ ظفر بیند
- به کدامین جا؟ - به خارِستان
آنجاست دیدارمان… با مکبث
چه زشت است زیبا،
و چه زیباست زشتی
بگردیم در میغ دودِ پلشتی
درود، دوست دلیر من!
با پادشاه بگوی که در میدان نبرد چهها دیدی، تا که از آن بِدَر آمدی
بازارِ کارزار آشفته بود
دو حریف بسانِ شناگرانی نفسبریده به هم درآویختند و توان یکدیگر را فلج کردند
مکدانلد سنگدل آنجا بود
و الهۀ بخت، روسپیوار، در آغوشِ آن شورشی
به ستیزهجویی شومش روی خوش نشان میداد
با این همه کارش زار بود،
چرا که مکبث دلیر، که بهراستی درخورِ این نام است…
خندهزنان بر الهۀ بخت،
با تیغ آختۀ خونفشانش، چونان دستآموزِ جنگاوری،
صف دشمن را بشکست تا با آن بندۀ سیَهرو رویاروی شود
و بی درود و بدرود،
تیغ در وی نهاد، و از ناف تا چانهاش را دَرید،
و سرش را بر کنگرههای ما نهاد
درود بر تو عموزادۀ دلاور،
جوانمردِ ارجمند!
آن دَم که داد به دستِ دلیری
پیادگان مزدور تیزپا را ناگزیر از گریز کرده بود…
پادشاه نروژ فرصت یافت
که با سلاحهایی رخشان،
و مردانی تازهنفس، آهنگ هجومی دیگر کند
این کار سرداران ما، مکبث و بنکوو، را نهراساند؟
چرا،
چون هراسی که گنجشک در دل شاهین،
و خرگوش در دل شیر افکنَد
پس ایشان همچون آتشباری با دوچندان بار بر دشمن آتشی باریدند چهارچندان
مرا دیگر جان در بدن نیست…
زخمهایم به فریادخواهی دهان گشودهاند
پادشاه در پناه خدا باد!
زِ کجا آیی، سپهسالار ارجمند؟
پادشاه بزرگ، از فایف، آنجا که
بیرقهای نروژی فلک را به باد سُخره گرفته، و عرق سردِ رعب بر جبین ملت ما مینشانند
آنجا پادشاه نروژ، خود
با سپاهی گران،
به دستِ یاری آن نابِکارترین خیانتکار،
یعنی سپهسالار کودور، کوس نبردی سهمگین را نواخته بود
که مکبث و بنکوو،
با جوشنِ رویین بر تن، رو در روی وی ایستادند،
تیغها آخته، و بازوان در هم آویخته،
سرِ سرکِشش را به بند آوردند؛ و سرانجام،
پیروزی از آنِ ما شد
خوش است!
سپهسالار کودور را دیگر مجال خیانت به مُراد ما نباشد؛
آری - بروید و فرمان مرگ بیامانش را اعلام دارید -
گوش به فرمانام
و مکبث را به مقامی که از آنِ وی بود…
مفتخر سازید
کجا بودی، خواهر؟
مشغول گُرازکُشی
خواهر،
تو کجا بودی؟
بنگر که چه دارم من
نشانم دِه، نشانم ده
بیا این شَست آن دریانورد
آنکه در هنگام بازگشت، کشتیاش بشکست
صدای طبل،
باش آگاه!
مکبث میرسد از راه
من…
همچو موشِ بیدُم،
بر سرِ غربال خواهم تاخت، و خواهم ساخت کارش را، و خواهم ساخت
چنان جانی زِ او گیرم… که اُفتَد بیتوان و تاب
و ننشیند…
…به زیرِ خیمهگاهِ پلکهایش خواب
شبان، روزان، به نفرین زیست خواهد خسته و نالان
شبانی هفت، نُهنُه بار،
خسته و رنجور، نزار و زار
خواهرانِ شوم جادوکار، دست اَندر دست،
تیزپیمایان خشکی و دریا،
راه میپویند گرداگرد این دنیا،
آن سه از من، این سه از تو
هان سۀ دیگر، که سازد…
…نُه
خاموش!
افسون کارگر گردید
روزی… بدین زیبایی و زشتی را هرگز ندیدهام
تا فورس چقدر مانده؟
چیستند این موجودات،
چنین ژولیده و چنین ژندهپوش،
به زمینیان نمیمانند و با این همه بر زمینند؟
در قید حیاتید؟ چنان هستید که بتوان از شما پرسشی کرد؟
گَر میتوانید لب بگشایید
چه هستید؟
درود بر تو، مکبث!
درود بر تو، اِی سپهسالار گلامز!
درود بر تو، مکبث!
درود بر تو، اِی سپهسالار گلامز!
درود بر تو، مکبث!
که زین پس پادشاه خواهی شد!
بگویید که زادۀ پندارید، یا همانید که مینمایید؟
گَر شما را یارای آن است که در زهدانِ زمان بنگرید،
و بگویید که آبستنِ چه هست و چه نیست،
پس با من سخن گویید؛
با منی که نه چشمی بر مهرِ شما دارم، و نه از کینتان بیم
ای کِهتر از مکبث و مِهتر از او
نه به نیکبختی او،
و با این همه بَسی نیکبختتر از او
نوادگانت به پادشاهی خواهند رسید،
بیآنکه خود پادشاه شوی
درود بر شما، مکبث و بنکوو!
بنکوو…
و مکبث…
درود!
بمانید، اِی کمگویان، پیشگویی ناتمام خود را پایان دهید
خود واقفم که سپهسالار گلامز ام
لیک، سپهسالار کودور چرا؟
سپهسالار کودور که در قید حیات است،
و نیکمردیست کامروا، پادشاهی را نیز در افق گمان خویشتن نمیبینم
بگویید که این خبر شگفت از کجاست؟
یا که چرا…
در این بیابان بیآب و علف، راه را با چنین درودهای پیشگویانهای بر ما بستهاید؟
خاک را نیز همچون آب، حبابهاست،
و اینان حبابهای خاکند
کجا محو شدند؟
آنچه تنآور مینمود، نسیمی شد و بر باد برفت
کاش مانده بودند!
بهراستی موجوداتی که از آنان سخن میگوییم، در اینجا بودند؟
نکند ریشۀ عقل دُزدَک خوردهایم
که عقل را در بَند میکند؟
فرزندانت پادشاه خواهند شد
تو پادشاه خواهی شد
و نیز سپهسالار کودور
مگر چنین نگفتند؟
با همین آهنگ و همین واژگان
« تراژدی مکبث »
که وارد میشود؟
مکبث، پادشاه مژدۀ پیروزیات را در کمال شعف دریافت کرد،
و چون از دلاوریات در نبرد تنبهتن با سرکِشان آگاه گردید،
شگفتیها و ستایشهایش با یکدیگر در کشاکش شدند که
کدامین را بهر تو به زبان آرد
ما مأموریم تا سپاسهای سرورمان را بر تو ارزانی داریم،
و تو را به پیشگاهش بَریم، نه که خود پاداشت دهیم
پادشاه مرا فرمود که به پایندانی سرافرازیِ بزرگتر،
تو را از سویِ وی سپهسالار کودور بخوانم
پس در این منصب نو،
تو را درود، اِی سپهسالار کبیر،
چرا که این عنوان از آن توست
نکند شیطان هم بتواند حقیقت را بازگوید؟
سپهسالار کودور زنده است
چرا جامۀ عاریت بر من میپوشانید؟
سپهسالار سابق کودور هنوز زنده است،
اما جانش در گروی حُکمیست گران،
و حقا که سزاوار جانسپردن است
اینکه او نروژیان را همراهی،
یا نهانی یاغیان را یاوری کرده،
یا که دست در دست هر دو
در پِی ویرانی کشور خویش بوده را، نمیدانم،
لیک خیانتهایی بزرگ که خود بدان اقرار کرده و به منصۀ اثبات رسیدهاند،
وی را سرنگون کرده
از زحمات شما سپاسگزارم
سپهسالار گلامز و کودور!
بزرگترین نوید هنوز در پِی است
مگر امید نداری که فرزندانت پادشاه شوند؟
پیشگویانی که مرا سپهسالار کودور نامیدند،
ایشان را نویدی کم زِ این ندادند
چنانچه نویدشان صادق باشد،
چهبسا بالاتر از سپهسالاری کودور، آرزوی تاج و تخت را در تو برافروزد
اما، شگفتا!
بسا که کارگزارانِ پلیدی حقایقی را با ما در میان میگذارند
تا ما را به وادی هلاکت برانند؛
زِ بهر فریفتنمان حقایقی اندک را بازمیگویند،
تا غَدارانه ما را به وخیمترینِ مهالک کشانند
این وسوسه از عالم غیب نه بَد تواند بود و نه نیک
گَر بد است، چرا با حقیقتی آغاز شده و مرا
نویدی از کامیابی بخشیده؟ من… سپهسالار کودور ام
گر نیک است، چرا دل به وسوسهای میسپارم
که خیال هوسانگیزش موی بر اندامم راست میکند،
و چنان آشفتهام میسازد که قلب استوارم بهرغم سرشتش، سر به دیوار دندههایم میکوبد؟
بیمهای مشهود کجا و خیالهای هولناک کجا!
اندیشهام که جنایت در آن هنور جز نقش خیالی نیست،
چنان چهارستون تنم را میلرزاند که هرگونه اقدام در گرداب حدس و گمان غرقه گردد،
و هیچ چیز نیست، مگر آنچه که نیست
گر دست تقدیر خواهد مرا جامۀ پادشاهی بپوشاند،
بیآنکه قدمی بردارم تواند اورنگ پادشاهی بر فرقم نهد
هر چه بادا باد،
گذار زمان بر سختترین روز است
«زنان طالعبین در روز پیروزی به من برخوردند،
و مرا خبر است بیچندوچون
که اینان دانشی دارند برتر زِ دانش بشری
آنگاه که در آتش اشتیاق میسوختم که از ایشان بیشتر پرسوجو کنم،
دود شدند و در هوا ناپدید
مبهوت بر جای مانده بودم که
پیکهای پادشاه در رسیدند و به نامِ سپهسالار کودور مرا درود فرستادند،
به همان لقبی که زین پیش خواهران جادوگر مرا درود گفته،
و سپس با اشارت به آینده چنین گفته بودند:
«درود بر تو که پادشاه خواهی شد!»
نیک دیدم تا این را با تو، عزیزترین شریکم در بزرگی، در میان گذارم،
تا از نوید بزرگیِ خویش بیخبر نباشی
و بدان سبب زِ شادمانیاش بیبهره نمانی
No comments yet. Be the first to leave one.