لومړۍ 200 کرښې.
!مگه امروز عيده؟ ..فکر نمي کنم، ولي اين زن 27 ساله که-
يه همچين روزي مياد و به فُقرا غذا ميده
"آخه چطور ميتونه "بهارتي روزي مثل امروز رو فراموش کنه
..پدرش "رامنات راي" بود
..که 14 سال نخست وزير بود
ولي عشقِ کورکورانه ش به يک چپگرا باعث شد که "بهاراتي" تبديل به يه شورشي بشه
..با همراهيِ يه رهبرِ آرمانگرا و مذهبي
،"به اسمِ "باسکار سانيال اجتماعِ عمومي پدرش رو به هم ريخت
تاريخِ سياسيِ هند داشت زير و رو ميشد
ولي "رامنات راي" کاملاً به خودش مطمئن بود
..با کمکِ مشاوري زرنگ و باسياست
"و برادر ناتنيِ "بهاراتي يعني بريج گوپال" تونست جهتِ باد رو تغيير بده
بهاسکار" و گروهش ميخوان" بحث و مجادله راه بندازن
مواظب باش ازشون رودست نخوري
من 20 ساله که .."توي کارِهاي سياسي هستم "بريج گوپال
!احمق که نيستم
جنابِ "راي" ما قصد نداريم اجتماعِ شما رو به هم بريزيم
..ولي اگه اجازه بدين
من يه چند تا سؤال از طرفِ مردم از شما ميخوام بپرسم
ولش کنيد، بذاريد بياد جلو
همين مردمي که تو از جانبشون ميخواي سؤال بپرسي جواباش رو خودشون ميدونن
و اون تعدادي هم که تو با اين پرچمهاي قرمز ..اغفالِشون کردي
بايد از فداکاريهاي سياسيِ "رامنات راي" هم براشون ميگفتي
!"موضوع ،بر سرِ رنگِ پرچم نيست جنابِ "راي
قضيه ي فقر و گرسنگي و بيکاري چيزي نيست که با رنگ بشه تشخيصش داد
اين مردمي که دورِ شما جمع شدن !"شِکماشون خاليه ، جنابِ "راي
..دو تيکه نون که بهشون بدي ..دو تا کارِ خير که در حقِشون بکني
هر رنگ پرچمي که بخواي برات بالا ميبرن
!آخه اين چه فقر و بيچارگيه دوستان
با وجود اينکه ميليونها ميليون پول و سرمايه دارن !نبايد يه قرون خرجِ مردم بکنن
..از اين لحظه به بعد آقا رو از اينجا ببريد-
ما ميخوايم اين همه نگرانيِ از فقر رو از روي دوشِ مبارکتون برداريم
!بسه ..ديگه نميخواد اينقدر خودتونو اذيت کنيد
!بريم عمو جان
ميکروفونها رو خاموش کنيد
وقتي که شمارِش آرا تموم بشه ببينيم همين شماها چطور دموکراسي رو سرکوب ميکنيد
ميکروفونها رو خاموش کنيد
..فکر نکنيد که با اين خيالِ باطل ميتونيد
!تو خجالت نکشيدي؟
حالا ديگه ميري بر عليهِ پدرت توطئه و شورِش مي کني؟
ميدوني که حرفاي اون رهبرِ گدا گُشنه تون يه قِرون هم براي من ارزش نداره؟
..ميدونم بابا جون ميدونم که شما ارزشِ آدما رو با پولِشون اندازه ميگيرين
!..خفه شو
چيه..؟
ما اينجا کسي به نامِ "بهاراتي" نداريم ديگه هم اينجا زنگ نزنيد
!آقا
!چيکار مي کنين؟
دارم چيکدي درست ميکنم !يه کم ميخوري؟
بدين به من درست کنم ..ولش کن، تو بلد نيستي-
..بدينِش به من
داره بارون مياد من ميرم آماده شم برسونمت خونه تون
!هِي..مگه ديوونه شدي؟ اين اولين بارونِ امساله آقا-
من عاشقِ بارونم
شما هم بياين
بس کن ديگه بيا..سرما ميخوري
بيا بريم توو
..گوش کن
..گوش کن
!ديوونه بازي درنيار سرما ميخوري
من هيچيم نميشه
!(بهارتي)
من مسئوليت اين کاري که کردم رو به عهده ميگيرم
..تو خودت و زندگيت رو فداي من کردي
ولي ضعفِ من باعث شد از اعتمادِ تو سوءاستفاده کنم
..اتفاقيه که افتاده
ولي هيچوقت من اين گناهِ خودم رو نميبخشم
..من ميرم
همه کَس و همه چيزم رو ميذارم و ميرم
شايد اين سختيِ انتظار و چشم براهي مجازاتِ ضعفم بشه
بهاسكار
يالا، زودتر بيارِش بيرون
!بچه م کجاست؟
آقاي "بريج گوپال" بُردِش
حداقل ميذاشتين ببينمِش
بلاخره آقاي "بريج گوپال" تونست "بهاراتيِ" عزادار رو ..راضي کنه که با "چاندرا پرتاب" ازدواج کنه
اون برادرِ کوچکترِ "بانو پرتاب" رهبرِ حزبِ "راشتروادي" بود که براي پيشبُرد حزبشون به برادرش کمک ميکرد
و "بريج گوپال" فکرشم نميکرد که داره با اين تير، دو تا نشون ميزنه
"اون فقط براي حفظ آبرو و آينده ي "بهاراتي اين کارو کرد
"ولي از يک طرف،به حزبِ رو به زوالِ "رامنات راي جونِ تازه اي بخشيد
و از طرفي ديگه، حزبِ "راشتراودي" هم به يک سرمايه ي باداورده براي انتخابات دست پيدا کرد
اون هر جا که هست مطمئناً حالش خوبه
تو فقط براي سلامتيش خيرات بده و دعا کن
..يا مادر مقدس
ازت خواهش مي کنم پسرم رو حفظ کن
هر جا که هست
!..(سوراج)..(سوراج)
!..(سوراج)..(سوراج)
!کجا داري مي ري؟
سوراج" امروز مسابقه ي کابدي داره"
حالا بي زحمت يه لقمه نون بده من خورم بايد زودي برم فرودگاه
!مگه کي ميخواد بياد؟
"پسر کوچيکه ي رئيس.."سامر
بخاطرِ تولد رئيس ، داره از امريکا مياد
سوراج براي ما مثل خورشيد مي مونه اون بَر منطقه ي "داليت" و همه ي مردم طبقه ي پايين مي تابه
ما به نور و قدرتِ مردِ جواني مثل اون احتياج داريم
اون کسيه که ما رو به سمت جلو پيش ميبره
!..هِي..هِي داداش
!اي واي
!ماشين کجاست؟
!!..هِي
برو کنار..برو کنار
!تو زده به سرت؟
اگه اين ماشين چيزيش ميشد !من بايد جوابِ رئيس رو چي ميدادم؟
اون توو مسابقه ي ماشين سواري هم قهرمانه
ماشين رو مثل باد ميروند
مسابقه بخوره توو سرِ من
!ببين ماشين رو به چي روزي انداخته
!حالا تميزش کن ديگه
..وقت ندارم سامر" امروز داره از امريکا برميگرده"
من ماشين اين پولدارها رو تميز نميکنم
پسرم، اونها رئيس و مالکِ ما هستن اونها دارن نونِ ما رو ميدن
ما رئيس و مالکِ خودمون هستيم بابا
نونمون هم اونها نميدن، يکي ديگه ميده
اصلاً من ديوونه م که دارم با تو بحث ميکنم
!اي واي بسه ديگه..چقدر غُر ميزني
خودم تميزش ميکنم بِدش به من-
اينم هديه ي شما ساعتت ديگه خيلي کهنه شده بود
پس تو منو فراموش نکردي ، آقاي کوچيک
مگه آدم با دور شدن از بقيه !بايد فراموششون کنه؟
دلمون خيلي براتون تنگ شده بود
خيلي به موقع اومدين ..جشن ديوالي نزديکه
نه اينطور نيست
من فقط بخاطر تولد عمو "بانو" اومدم
هفته ي ديگه بايد پايان نامه مو تحويل بدم
..پس امسال هم
!براي جشن ديوالي اينجا نيستين؟
اين راننده ي ديوونه کيه که داره اينجوري ميکنه؟
فکر کنم "ايندو" باشه
!نميتونستي صبر کني تا منم برسم؟ !..از کجا ميدونستم که تو ميخواي بياي-
!بايد ميدونستي
!فهميدي؟
!..ميدوني چيه
من براي بوسيدنِ تو با سرعت 200 تا رانندگي کردم
!آخه کي به تو مُجَوز داده؟
!مجوزِ چي رو؟
..مجوزِ ماشين روندن ُ
!..يا بوسيدن تو رو
تو ديوونه اي
تو ديوونه اي
آره هستم
ديوونه ي تو
دلم برات تنگ شده بود
"من منتظرِ خبرِ خوشِ اومدنت بودم"
"آره ، بودم"
"بعضي چيزايي که يه روزي اشکت رو دراورده"
"يه روزي همون برات مثلِ يه قصه ي شيرين ميشه"
"آره، ميشه"
..اومدي پسرم
سلام عمه جون
بيا، اين هم پسرت که صحيح و سالم رسونديمش
من بايد برم آرايشگاه
..امشب ميبينمتون
توو مهمونيِ تولدِ عمو
!اين دختره يا طوفان؟
..در اين سي سال
چاندرا پرتاب" و "بانو" با حزبِ راشتروادي" سه بار پشت سر هم تونستن پُستهاي بالاي حکومتي رو به دست بيارن
محبوبيتِ مردميِ برادر بزرگه و ..هوش و سياستِ بالاي برادر کوچيکه
خوب ترکيبي درست کرده بود
از وقتي که حزبِ اونها ..تونست توي آخرين انتخابات پيروز بشه
رامنات راي" هم ،به لطفِ دستهاي پشت پرده" به يک پُستِ حکومتي رسيد
ولي اون خيلي زود استفعا داد
"پسرِ "بانو" يعني "ويرندرا" خيلي خوب تونسته بود زمامِ امور رو در دست بگيره
همه ي قانونگذارهاي حزب توي اتوبوس هستن
برو دعوتشون کن توو خونه و ازشون پذيرايي کن
بفرماييد پدربزرگ
پدربزرگ، من مجبور شدم اون حزبِ بي عيب و نقصت رو ازت بدزدم ..آخه تو يه پرچم دارِ بي ارتش بودي
از بالا بردنِ يه پرچم خالي !چي عايدتون ميشد؟
ويندر، ايشون بزرگِ ما هستن
خيله خب..پس بفرماييد شما محترمانه متقاعدشون بکنيد که از ماشين پياده بشن
پدر جان، بفرماييد..بريم داخل با هم حرف بزنيم
از اين دارم حرص ميخورم که شماها به هر راهي که شده ميخواين حکومت رو از چنگم دربيارين
ما به دعاي خيرِ شما محتاجيم توي کارهامون
...ببين
اين بار رؤساي من اعلام کردن که صد تا کُرسي ميخوان
شما به ده تا کُرسي هم نميتونيد دست پيدا کنيد تا صد سالِ ديگه هم به اين همه کُرسي نميرسيد
حزبهاي دولتي توي دهلي طرفدار داره ...اينجا
!..ويرو !..بس کن ديگه
بفرماييد پدرجان
تو باهام يه تماس هم نگرفتي
من هميشه خبرت رو از داييت ميگرفتم
مامان ، بين اينجا و امريکا اختلافِ زماني زيادي هست
و دايي هم که مثل خفاش ، شبها بيداره بخاطر همينم به اون زنگ ميزدم
!..هِـي
!داداش
!حالا ديگه همش ورِ دلِ مامانت لنگر انداختي؟
خيلي لاغر شدي !اينطور نيست مامان؟
ولش کن، خودت هم بشين صبحونه بخور
نه، بايد برم به جلسه ي حزب برسم
الان فقط اومدم اينو ببينمِش
از وقتي که "ويرندرا" اين اعتماد بنفس رو پيدا کرد که ..به سمتِ کارهاي سياسي روي بياره
پريتيو هم براي همون پُستها دندون تيز کرد
به همين خاطر مجبور شد که حاميان اون رو براي کانديدا شدن در انتخابات ترغيب بکنه
بايد يه جوري حزب رو قانع کنيم که اونها رو مجبور کنه کانديدا بشن
رئيس، ما براي اين کار بايد يه هرج و مرج در کميته ي مرکزي بوجود بياريم
که بتونيم قدرتِ آقاي "پريتيو" رو بهشون نشون بديم
عاليه
!اي بابا شما چرا اينجوري ميکنيد؟
يه چيزي بهشون بگو منو همينطوري اون بيرون معطل کردن
من بهشون گفتم که يه کارِ مهمي باهات دارم
من الان يه جلسه ي مهم دارم تو يه چند دقيقه بيرون منتظر باش
No comments yet. Be the first to leave one.