لومړۍ 200 کرښې.
گروه اسکرین چنل تقدیم میکند
کانال تلگرامی: ScreeningChannel@ ارائه دهندهی آثار نایاب سینمای جهان
شلوار دمپا گشاد پوشیده.
وایستین ببینم.
آدامس هم توی دهنشه.
دروغ تو کارش نیست. من که اهل ونزوئلام.
- اینجا کلی آدم دیگه هست. - باشه.
- سیاهپوسته رو راه بدین. - به نظرم باید همه ما رو راه بدن.
لطفا از سمت راست خارج بشین.
آره، بذار وارد بشن.
من هم میخوام برم.
به نظر شما چه ویژگیای باعث میشه جایی پرطرفدار بشه؟
مثلا چی باعث شد همین کلوپ ۵۴ تبدیل به پدیده بینالمللی بشه؟
که مردم از سرتاسر جهان حاضرن براش تا اینجا بیان.
چی باعث میشه انقدر...
راستش نمیدونم. عه، واقعیتش...
مهم اینه که افراد توی کلوپ لحظات خوشی رقم بزنن.
آدم بعد اینکه از اون درهای مشکی رد میشه،
انگار وارد دنیای دیگهای میشه.
هر کسی که به داخل راه پیدا میکرد،
اون داخل هیچجوره محدود نمیشد.
من و استیو نمیدونستیم دقیقا قراره چطور باشه،
یا قراره فقط سی و سه ماه دوام بیاره.
صرفا رویای مردم رو محقق کردیم.
ممکن بود آدم کنار الیزابت تیلور،
یا هر کس دیگهای قرار بگیره،
و احساس شگفتانگیزی نسبت به زندگیش داشته باشه.
من عاشق شبنشینیام،
خیلی هم دوست دارم ملت رو موقع شبنشینی تماشا کنم.
هیچی از این بیشتر خوشحالم نمیکنه،
که ببینم افراد دارن خوش میگذرونن.
هر کسی که اونجا بود، برای خودش یه پا ستاره بود.
مرسی. واقعا خوشحالم کردین.
درست میگین. چون خیلی اتفاقات بدی...
مثلا برای خودم و ایان افتاد،
ولی خوشحالم که...
میبینم به زعم عدهای چنین بوده.
مالکان استودیوی ۵۴ یعنی ایان شرگر و استیو روبل...
امروز صبح بیست و چهار مأمور به دیسکوی شیک یورش بردن.
ممکنه تا ده سال حبس بخورن.
وقتی متوجه شدین همکارتون دستگیر شده،
واکنش شما دقیقا چی بود؟
«استودیو ۵۴»
- یهو شروع کنم؟ عه، آره. امتحان میکنیم.
خب، اِم...
راستش پیش خودم میگفتم،
جرا بعد تقریبا چهل سال،
به نظرم اومد که راحتم در مورد استودیو صحبت کنم،
چون تا الان بحثش رو جایی بازگو نکردم.
الان به مقطعی از زندگیم رسیدم،
که اندازه قبل بابتش اذیت نمیشم،
مخصوصا بعد اذیتهایی که طی این مدت طولانی شدم.
فقط دو نفر توی دنیان...
که میتونن این داستان رو تعریف کنن:
من و استیو.
برای همین دوست دارم...
سرگذشت اصلی استودیو رو تعریف کنم.
خیلیخب.
چند هفتهای میشه که آلبوم رو ندیدی،
برای همین باید همهچی رو بررسی کنیم،
و بعد باید چند سوالی ازت بپرسم.
تا حالا نشده با انقدر فرد مشهور...
توی اتاق مشترکی باشم.
انگار نسبت بهش بیذوق شده بودم.
خب، اینجا عکسی لازم داریم.
این خوبه.
دوستی من و استیو از ابتدا با صمیمیت بود،
تقریبا از لحظهای که همدیگه رو دیدیم.
توی دانشکده آشنا شدیم.
جفتمون به بروکلین اومدیم،
جزو طبقه متوسط بودیم،
طبقه متوسط رو به پایین بودیم، خانوادههامون کارگر بودن.
همه همیشه در رفتوآمد با آرزوهای بزرگ بودن،
و همه میخواستن بچههاشون...
توی زندگیشون بهتر از خودشون بشن.
- بروکلین به من عطش خاصی میداد. -
پدرم بازیکن حرفهای تنیس بود، من هم بازی میکردم،
و همیشه که از املاک ملت دیدار میکردم میدیدم چه زندگیهایی دارن.
انگار آدم نوع دیگهای از زندگی رو با چشمهاش میدید.
- آدم خوب متوجه تفاوتهای... -
- بین زندگیهای مردم با خودش میشه. -
انگار تنیس جهانی رو بسط میداد،
که از طریقش میشد احتمالات دیگهای رو هم دید.
ما تا حد امکان تلاش کردیم...
تا پلههای ترقی رو طی کنیم.
ایان در زمان دانشکده خیلی اهل مطالعه بود.
میخواست وکیل بشه.
استیوی هم آدم به شدت اجتماعیای بود.
- اگه میخواستین با دختری آشنا بشین، -
باید از استویل روبل مشورت میگرفتین.
اگه میخواستین بدونین که چه کلاسهایی بردارین،
باز هم از استیو روبل مشورت میگرفتین.
چون همه رو توی دانشگاه سیراکوز میشناخت.
استیو محبوب دلهای همه بود،
ولی خودش خیلی آدم توداری بود.
هیچوقت درمورد گرایشات جنسی خودش،
و همجنسگرا بودنش صحبت نمیکرد.
این بحث حتی بین خودمون پیش نمیاومد.
چون چندان مهم نبود.
استیو آدم برونگرایی بود، من هم درونگرام،
ولی جفتمون از درون، از لحاظ ارزشی و ذاتی،
با هم فرقی نداشتیم.
بعد اینکه فارغالتحصیل شدیم، من به عنوان وکیل مشغول شدم،
استیو هم توی رستوران استیکفروشی کار پیدا کرد.
استیو خیلی مشتاق بود توی رستورانهای استیکفروشی کار کنه.
با نهایت سرعت سعی میکرد تا حد امکان کار کنه.
خیلی زود کار خودش رو گسترش داد، ولی اوضاع رستورانها خوب نبود.
برای همین من به عنوان وکیلش وارد عمل شدم،
و نذاشتم طلبکارها براش مشکلی ایجاد کنن.
اون موقع بود که من و استیو با همدیگه همکار شدیم.
در ابتدا من بودم که میخواستم وارد بازار کلوپ شبانه بشم،
چون احساس میکردم فرصتهای ترقی خاصی توشه.
این بلندپروازی و بلندهمتی،
پیوند قدرتمندی بین ما شکل داد.
استیو همیشه حس میکرد استعداد رونکردهای داره،
دقیقا عین خودم.
- از ابتدای همکاری، -
- درک مستقیمی از مسیری... -
- که پیش روشون بود، داشتن. -
میدونستن قراره قدم بزرگی با هم بردارن.
جنگ ویتنام تموم شد،
ماجرای واترگیت تموم شد،
- بعد یهو همه دیگه نخواستن... -
- درگیر نیروهای خارجی باشن، -
و میگفتن میخوام خوش بگذرونم.
از جدیبودن خسته شده بودن.
اون موقع بود که ملت تصمیم گرفتن عشق و حال کنن.
مدام با همدیگه به کلوپهای منهتن میرفتیم،
و با خودمون فکر میکردیم...
که میخوایم کلوپ خودمون چطوری باشه.
کلوپهای همجنسگرایان جزو اولین کلوپهایی بودن،
که موسیقی دیسکو داشتن.
- ولی دیسکو موسیقی سیاهپوستان بود، -
- و از کلوپ سیاهپوستان برخاسته بود. -
دخترهای خوشگل، مدلهای معروف به کلوپهای همجنسگرایان میرفتم،
کنار طراحان و آرایشگران همجنسگرا و آقایون آرایشکرده قرار میگرفتن،
بعد مردهای دگرجنسگرا هم برای آشنایی با این مدلها،
به همون کلوپها میرفتن،
تا اینکه این دو جمع با هم پیوند خورد.
اگه به عنوان شهروند نیویورکی بخوام بگم،
- به جون خودم قسم، -
- که این کلوپ انقلاب اجتماعیای بود. -
- اولین بار بود که آدم... -
ذرهای حس نمیکرد توسط کسی داره قضاوت میشه.
هیچکس با فرهنگ و آداب رفتاری کس دیگهای مشکل نداشت.
- در اون زمان... -
- کلوپ همجنسگرایان پشت درهای بسته،
- و مخفی بود. -
گمونم طی دهه بیستم،
- عین میکدههای مخفی بود. -
بازار رو واژگون کرده بود،
- و انرژی خاصی تو این مکانها در جریان بود. -
میخواستیم از تمام اون موارد عبور کنیم،
تمام سرگرمیهای پرشور، پرتعریق و رقاصانه رو بگیریم،
و درجهاش رو کمی بالا ببریم،
تا بهترین کلوپ شبانه رو بسازیم.
تا همه رو متعجب کنیم.
کائنات رو تغییر بدیم. دنیا رو متحول کنیم.
من و ایان وارد سالن اپرای قدیمیای شدیم،
و جفتمون بلافاصله خوشمون اومد،
طبقه بالا رفتیم و اجارهنامه رو امضا کردیم.
عدهای هم میگفتن که خل شده بودیم،
چون سالن توی خیابون هشتم بود،
و اون زمان خیابون چهارم و پنجم محله وستساید هیچی نداشت.
در اون دوره چندان آباد نبود.
شهردار بیم گفته بود که میخواد خیابونها رو پاک کنه.
همچنان منتظر بودیم و همهجا خیلی کثیف بود.
زمانی رو یادمه که اینجا زندگی میکردم،
و خیلی جای قشنگی بود. ولی الان بوی گند میده.
خیابان هشتم و پنجاه و چهارم هنوز جلوه بصری خوبی نداشت.
به شدت محله کثیف و مخروبهای بود.
- شاید حتی بشه گفت کثیفترین... -
- محلهی نیویورک... -
- وستساید و خیابان تئاتر بود. -
اونجا فقط به درد کسایی میخورد،
که دلشون میخواست خفت بشن.
این ایده که یکی دیسکویی توی...
خیابون پنجاه و چهارم وست تأسیس کنه، شگفتانگیز بود.
در دهه بیستم سالن اپرایی بود.
بعد تبدیل به استودیوی سیبیاس شد.
برنامههای تلویزیونی فوقالعادهای اونجا ضبط شده بود.
اکنون به سراغ بازی حدسزدن مورد علاقه همه...
یعنی «ادامه جمله چیست؟» میرویم.
مثل «ادامه جمله چیست؟»، «کاپیتان کانگورو»،
یا «سوال ۶۴ هزار دلاری».
این موارد توی دوره خودشون پربینندهترین برنامههای تلویزیون بودن.
استودیوشون رو به لسآنجلس منتقل کردن،
و اونجا مدت زیادی خالی مونده بود.
این مال چهلمین سالگرد استودیو بود.
برای من که انگار همین دیروز بود.
در این نقطه صحنه شیبداری برای سالن درست شده بود،
که دقیقا توی شرایطیه که چهل سال پیش بود.
ولی نمیشه روی سطح شیبدار رقصید.
برای همین مجبور بودیم که سطحش رو صاف کنیم.
No comments yet. Be the first to leave one.