لومړۍ 200 کرښې.
.شروع کُن
،آقايِ «ده»يِ عزيز
... در اين مناسبتِ فرخنده يِ
صدمين سالگردِ تأسيسِ ،کارخانه يمان
،مشتاقيم اعلام داريم ... بسيار مفتخريم
از اينکه به اين خانواده يِ بزرگ .تعلق داريم
.اين عيناً احساسِ قلبيِ ماست
ما کارکناني ،بي نام و نشان نيستيم
بلکه همگي اعضايِ ،يک خانواده هستيم
و همگي برايِ يک آرمانِ مشترک .تلاش و فعاليت ميکُنيم
... ما مفتخر و خوشحاليم که
،اين آرمانِ کاري ... که از پدربزرگِ شما
... پدرِ شما
،خودِ شما ... و پسرتان
... به ما رسيده است
،حتي امروز نيز که بسياري از ارزشها از بين رفته اند .همچنان زنده است
.ادامه بده
... با در نظر گرفتنِ اهميتِ
... کارخانه يِ ما
چي شده؟ مشکلي پيش اومده؟
.نه، چيزيم نيست .دارم ميام
«« شارل، مُرده يا زنده »»
.معذرت ميخوام
.«آقايِ «ده
.خيلي معذرت ميخوام، قربان .ميخوايم باهاتون مصاحبه کُنيم
جايِ ساکت و آرومي پيدا ميشه تا بريم اونجا؟
بله، دفترِ کارِ خودم هست. ولي آخه .من حرفِ چندان زيادي واسه گفتن ندارم
شما بايد با پسرم .مصاحبه کُنيد
.نه، نه، بعداً با پسرتون هم مصاحبه ميکُنيم .اما الان مايليم با خودتون صحبت کُنيم
.حالا که اصرار ميکُنيد، باشه - .متشکرم -
بايد به دوربين نگاه کُنم؟
نه، به من نگاه کُنيد. فقط ميخوايم .يه گپِ خودموني داشته باشيم
حاضر هستيد؟
،آره. خيله خُب .شروع ميکُنيم
.آماده ... حرکت
... اگه درست فهميده باشم، قربان
شما سومين عضوِ ... خانواده يِ «ده» هستيد
که اين کارخانه رو مديريت ميکُنيد؛
بعد از پدربزرگ .و پدرتون
.بله، همينطوره
و قراره پسرِتون ... به عنوانِ نسلِ چهارم
.جانشينِ تون بشه
پس تداوم در خانواده يِ شما .همچنان برقرار مي مونه
ميشه همه چيز رو از اول برامون تعريف کُنيد؟
«پدربزرگِ من از «ژورا ... به اينجا اومد
،به همراه جعبه ابزارش
.و يک کارگاه کوچيک داير کرد
.در اونجا، تمامِ کارها رو خودش انجام ميداد ... و بعد پدرم جايِ او رو گرفت
و کارگاه رو .به جايگاه فعليش رسوند
کارگاه هنوز به همون حالتِ سابق باقي مونده؟
.بله، کمابيش
مايل نبوديد اون رو گسترش بديد؟
،خُب، همونطور که ميدونيد ،اين يه کار و کاسبيِ کوچکِ خانوادگي بوده
و من قصد داشتم .توسعه اش بدم
فکر کرديد از اين طريق ميتونيد کنترلِ بهتري رويِ کار داشته باشيد؟
.يه جورايي بله
و البته ترجيح ميداديد تبديل به ... هويتِ خانواده يِ شما بشه
... نه اينکه صرفاً
يک شرکتِ عظيمِ گمنام باقي بمونه؟
.بله، همينطوره
به نظرتون برايِ خانواده يِ شما ... کدام يک اهميتِ بالاتري داره
اينکه به عنوانِ استادِ ساعت ساز شناخته بشيد يا به عنوانِ تاجر؟
.بستگي داره
پدربزرگِ من ،فقط ساعت ساز بود
،پدرم ،هم اين بود و هم اون
.و پسرم فقط يک تاجره
شما چطور؟ خودتون رو نگفتيد؟
اوه، من؟ ... بذاريد بگم
،من فقط امرارِ معاش ميکنم .مثلِ هر کسِ ديگه اي
ترجيح ميداديد کارِ ديگه اي کرده بوديد؟
.نه، اينطور فکر نميکُنم
اما زندگي کردن .به همين آسوني ها نيست
.بله، البته
... اگه شما نه استادِ ساعت ساز هستيد
،و نه تاجر پس چي هستيد؟
.بهتون که گفتم
من آدمي هستم که دارم .شرافتمندانه خرجِ زندگيم رو درميارم
اگه براتون جالبه ... بايد بهتون بگم که
،من صاحبِ ويلا ،خانواده و سگ هستم
،همه هم کاملاً بيمه هستن ... دو ماشين، يک کلبه يِ کوهستاني
که در باغش .پرچمِ سوئيس نصب شده
.نه، پرچمي وجود نداره .اما طوريه که انگار قبلاً وجود داشته
!کات
معذرت ميخوام که کمي .از موضوع پرت شديم
.ظاهراً که همينطوره
فعلاً چند دقيقه اي .استراحت ميکُنيم
در واقع، موضوعِ : مصاحبه يِ ما اينه
".روحِ ذاتيِ کارآفرينيِ خانوادگي"
!اوه، خيلي هم خوب
.اصلاً از کارِت سر درنميارم
ما يک روزِ کاريِ کامل رو ... از دست ميديم
،بخاطرِ قرارِ يه مصاحبه يِ تلويزيوني
که بهترين فرصت ،برايِ يک تبليغِ رايگانه
و اونوقت تو !فقط مزخرف ميبافي
بعضي وقت ها شاخ درميارم !که تو اصلاً چته؟
اگه اين مصاحبه رو ... از تلويزيون پخش کُنن
!همه به ريشِ مون ميخندن
من به يارو زنگ ميزنم و ازش ميخوام .پخشِ تلويزيونيِ مصاحبه رو بي خيال بشه
خودم قبلاً .اين کار رو کردم
به محضِ اينکه مصاحبه تموم شد .ازش خواستم
تو؟ خُب بعدش چکار کرد؟ قبول کرد؟
.البته
.پس فقط وقتمون تلف شد
خيلي چيزها بود که ميشد .راجع بهشون صحبت کرد
مگه نه اينکه کُلي مشکلات داريم؟
.احتمالاً - !قطعاً -
از قرارِ معلوم ... تو برايِ کارِمون
.هيچ اهميتي قائل نيستي
ميدوني که هر وقت بخواي .ميتوني خودت رو بازنشسته کُني
تو ديگه مثلِ سابق .در اوج نيستي
،از زمانِ پدرت .شيوه ها تغيير کرده
.همه چيز تغيير کرده
.بايد باهاش وفق پيدا کرد
مثلِ سياستمدارهايِ فاسدِ هفت خط !حرف ميزني
!اينقدر به همديگه نپريد
.بشينيد غذاتون رو بخوريد
پس چطور وقتي که ... «دخترت «ماريان
با دوست هايِ ... هم دانشگاهيش
شبانه روز از بها دادن به ... نيرويِ جواني» دَم ميزدن»
بهشون گوش ميدادي !و کيف ميکردي؟
پس به من هم حق بده تويِ تجارتمون .نيرويِ جوانيم رو بکار بگيرم
،حداقل من يه چيزايي راجع بهش ميدونم ... «اما «ماريان
تمامِ چيزي که تو ميخواي .پول درآوردنه
.که داري درمياري
ولي ميتونستيم بيشتر هم دربياريم ... اگه تو نسبت به نوآوري و ريسک کردن
اينقدر محتاط و .دست به عصا نبودي
پدربزرگِ من" "،فقط ساعت ساز بود
،پدرم" "،هم اين بود و هم اون
".و پسرم فقط يک تاجره"
ميتوني خودت رو .تويِ وان غرق کُني
... آسونه .آسونه، آسونه
ترجيح ميداديد" "کارِ ديگه اي کرده بوديد؟
من به صاف و سادگيِ .يک بقال هستم
من آدمي هستم که دارم" ".شرافتمندانه خرجِ زندگيم رو درميارم
.همينطور هم هست ... وقتي به سينما ميرم
هميشه 13 درصد ... از مبلغِ بليتم رو
.به فقرا ميدم
.اونها مستحقش هستن
... من يه «زامبيِ» سرگردان
.در اين جهانِ در حالِ تغيير هستم
بدنم از درازا .به دو قسمت تقسيم شده
،در سمتِ چپ ... قلبم در حالِ پژمردن و پوسيدنه
،در صورتيکه در سمتِ راست .شرافتمندانه خرجِ زندگيم رو درميارم
!باور کُن
اين کاغذها !کدوم گوري هستن؟
.اينجا هم نيستن
شايد اون روز ... تويِ کارخونه
.جاشون گذاشته باشم
يادمه که موقعِ مصاحبه .گذاشتمشون رويِ ميز
!همون بلانسبت مصاحبه
.شماره اش رو برام پيدا کُن
اسمش چيه؟
... اسمش بود
.صبر کُن .الان بهت ميگم
.سلام بابا
!«ماريان»
پول لازم داري؟
فقط که بخاطرِ پول .نيومدم ديدنت
نه، ولي مطمئنم .امروز هم پول ميخواي
کرايه خونه يِ اين ماه-ت رو پرداخت کردم؟
آره، ولي موضوع .يه چيزِ ديگه ست
مرسي. اميدوارم روزي برسه ... که ديگه دانشجوها
مجبور نباشن !دستِ گدايي دراز کُنن
!آمين
.من بابايِ پولداري دارم
.بابايي که فنرِ ساعت ميفروشه
... و دخترش هم احتمالاً
... وقتي بابا داره فنرِ ساعت ميفروشه
!تويِ امتحاناتِ کلاسيکش مردود ميشه ،دروسِ کلاسيک شاملِ تاريخ، فلسفه] [زبان و ادبياتِ لاتين و يوناني
!اين به اون در
جانم، بفرماييد؟
،بله، کاغذهاتون اينجا بودن
.ولي اونها رو براتون پُست کرديم .به زودي به دستتون ميرسه
اميدوارم بخاطرِ ... مصاحبه يِ اون روز
.ناراحت نباشيد
حتماً براتون مثلِ اين بوده !که انگار داريد با ديوار مصاحبه ميکُنيد
.هيچ حس و حالي نداشت
تويِ اين مدت .مدام بهش فکر ميکردم
خيلي معذرت ميخوام ... که اونطور طفره رفتم
مخصوصاً اينکه خيلي چيزها بود .که ميخواستم بگم
!نه، خواهش ميکُنم
هنوز هم ميتونيد .راجع بهشون صحبت کُنيد
اون برنامه يِ تلويزيوني رو : ديدي که اسم اينه
آنگونه که مردم هستند"؟"
.نه زياد
.آخه فقط يه بار تماشاش کردم
يه يارويي داشت راجع به .زندگيِ کاريش تويِ راه آهن صحبت ميکرد
.بد نبود .اما اسمِ برنامه شون اشتباهه
چون مردم هيچوقت .آنگونه» نيستند»
مُجريش ازم خواسته .تويِ برنامه يِ بعديشون شرکت کُنم
.ولي يه نفر کنسلش کرد
!تو؟ - !آره -
تصورش رو بکُن که من تويِ تلويزيون !سفره يِ دلم رو باز کردم
شايد هم يه چيزِ جالب .واسه گفتن پيدا کُني
هيچکس نميتونه مجبورم کُنه .دست به همچين کاري بزنم
تاريخِ خانواده مون رو .واسشون تعريف کُن
.از پدر جدمون تا ما
.ميتونه جالب باشه .و همينطور آموزنده
آقايِ «ده»، چرا دوست داريد صحبت کُنيد؟
،چون در غيرِ اينصورت ... کلمات تويِ حلقم می گندند
No comments yet. Be the first to leave one.