لومړۍ 200 کرښې.
مرسی.
خواهش میکنم.
روز خوبی داشته باشی.
هر آزمایشی که من و همسرم انجام دادیم
و هر سوالی که پرسیدیم
درمورد اینکه شهر رکسهام چجوریه...
با شهری که با پیشزمینهی طبقهی کارگری تطابق داره.
و میخواد... میخواد پیشرفت کنه.
و هر معاملهای که داشتم...
هر بحثی که داشتم، فقط...
فقط این دیدگاه رو تقویت کرده.
خب اینجا... اینجا استادیوم ریسکورسه.
وقتی هم رو دیدیم، اون دبیر باشگاه فوتبال اسکاربرو بود.
وقتی باهاش مصاحبه کردم، برای کسب وام بود.
و رییسم درخواستش رو رد کرد
چون فوتبال صنعت پایداری نبود.
پس واضحا، شان با اون اخلاقش
چنین چیزی رو قبول نمیکرد.
و برای وامش جنگید.
و با من قرار گذاشت.
همیشه این پسر از پس شرایط سخت برمیاد.
همیشه از پس شرایط سخت برمیاد. کارای خوبی میکنه.
به طور اساسی، شان کار میکنه و کار میکنه
و باز هم کار میکنه.
کارش همینه.
اون احتمالا سختکوشترین آدمیه که تا به حال دیدم.
اینو ببین.
اون خیلی باهوشه.
همیشه چند قدم از بقیه جلوتره.
امروز بهترین دستیارت کی بود، چال؟
شان.
اون همیشه اول صبح جواب ایمیلها رو میده.
و واضحا، با وجود اختلاف زمانی...
معمولا برای راب و رایان، این اتفاق شب میوفته.
شما این باشگاه رو طوری دارین آماده میکنین
که بهترین شانس صعود رو داشته باشه.
بعد آخرای روز، وقتی آمریکاییها بیدار میشن
معمولا تا آخر شب، مکالمه و تماس تصویری باهاشون برقرار میکنیم.
نیک خوبه؟ بچهها خوبن؟
آره. عالیه همه چی. آره.
فقط خیلی ازشون خبر ندارم.
و این واقعا...
به صورت یه جور کار موقت براش شروع شد.
باید واسه 6 هفته این کار رو میکرد.
- آره. - شاید، شایدم کمتر.
بعد تصمیم گرفت 6 ماه دیگه هم این کارو بکنه.
تا ببینه اوضاع چطور پیش میره.
و حالا فهمیده یه کار تمام وقته و...
- امیدوارم تا آخر عمرش انجامش بده. - آره.
آره منم امیدوارم.
عملا کاری که داری میکنی اینه که
انعطافمون رو نشون میدی
تا با هرچیزی سازش داشته باشیم.
نمیدونم اگه نبود کجای ماجرا بودیم.
منم نمیدونم اگه نبود کجای ماجرا بودیم.
شان بینظیره.
«به رکسهام خوش آمدید» «فصل دوم - قسمت چهارم»
مـــتـــرجـــم: .:: مانی ThePianist ::.
خب، آخر فصل
فکر کنم طرفای جولای بود.
شان به باشگاه گفت
برای اولین بار بعد این همه مدت میخواد بره مسافرت
اون و نیکولا هفتهی چهارم اوکتبر رو برای سفر انتخاب کردن.
خیلی برای من و راب و رایان مهم بود که
که برای شان و نیکولا از اون هفته محافظت کنیم.
با رایان رینولدز و اون یکی یارو برگشتیم.
زود باش.
کجا بشینم؟ بشینم این بالا؟
بفرما. آره اونجا خوبه.
همه میدونن که وقتی نوبت به رکسهام میرسه،
راب و رایان رابطهی خیلی نزدیکی دارن.
یه تیم دوتایی میسازن.
به طور مشابه من و شان هم همینطوریایم.
شان خیلی از کارهایی که
من تواناییش رو ندارم انجام میده.
ارزیابی منصفانهایه؟
منصفانه؟ هست، اما همه چی کار تیمیه.
- همونطور که میدونیم. - آره.
من خیلی از این قیاسِ مامور خوب و بد خوشم نمیاد
که خیلی ازش استفاده میشه.
به نظرم اینطوریه که
شان، مثل دستِ پادشاه تو بازی تاج و تخته.
اون...
قدرت مخفی پشت تاج و تخته.
آره میدونم از لحاظ فنی وریس هیچوقت دست پادشاه نبوده.
آهای طرفدارای بازی تاج و تخت، خودم میدونم.
اما شبیه شان هارویه.
پس همینه که هست.
اما با رفتنش،
حالا باید من دست شاه باشم.
مثل بازی تاج و تخت یه پیشرفتی داشتیم.
روزی که شان برای تعطیلات از اینجا رفت،
راب باهام در تماس قرار گرفت و گفت داره میاد.
بدون اینکه به رایان یا شان بگه.
به خاطر بعضی دلایل استراتژیکی
یا یه دلیلی که هنوز متوجهش نشدم.
لازمه بگم که، این سخته.
وقتی بچه داری
و یه جورایی تشنهی بستنیان
ممکنه راه سختی در مقابل خواستهشون باشه.
بعضی وقتا باید هدایتشون کنی
به سمت یه راه امن.
راب گفت به این خاطر به ریسکورس اومده
تا کمک کنه یه شوخی بامزه، صحنهسازی بشه.
به خاطر تولد رایان
که اون موقع چند روز دیگه تولدش بود.
یه بالن هوایی کوچیک تو ماجرا دخیل بود
که قرار بود بالای ریسکورس با یه عکس زشت رایان
به پرواز دربیاد.
فقط واسه یادآوری بگم پارسال...
امروز جشن میگیریم برای...
آقای رییس مشترک، رابرت لوسیندا مکلهنی.
با این یادبودِ توالت سرپایی.
رایان، راب رو برای تولدش غافلگیر کرد.
با راه انداختن یه توالت سرپایی با یه نشانِ شیک
که روش قیافهی راب حک شده.
و بله میدونم اینا چیزای باحالن
که باشگاه رو بیشتر در معرض دید قرار میده.
اما فکر کنم از شوخی خرکی خوشم نمیاد.
این همیشه مسئلهی مهمی برام بوده.
از شوخی خرکی خوشم نمیاد.
- اینم از بالن. - اینم از...
اینم از بالن.
نمیشه انکارش کرد اینم از بالن.
آره.
خیلی متقاعدکنندس، مگه نه؟
خیلی بَده.
در همین حین گوشیم...
«رایان: راب تو ریسکورسه؟»
شما باشین چیکار میکنین؟ یه مالک مشترک...
یواشکی پشت سر اون یکی یه کاری میکنه.
و همون یکی درموردش سوال میکنه.
«رایان: چرا راب تو ریسکورسه؟
همچنین اینم بگم، من یه بازیگرِ شاغلم
و درسته که تو یه اپیزود از سریالِ
«در فیلادلفیا هوا همیشه آفتابی است» بازی کردم،
اما تو فیلم ددپول نبودم. پس...
پس تنها کار منطقی رو کردم.
«من همهی سوالها رو به راب ارجاع میدم.»
آره، با واژهی «قهرمان» راحتم.
برای جشن گرفتنِ تولد همکارم در ریاست.
با فروتنی تقدیم میکنم...
بالن یادبودِ رایان رادنی رینولدز.
یک راه مسخره اما در کمال تعجب، گرون قیمت
تا بالاخره دنیا، رایان رو اونطوری که باید دیده بشه
ببینه.
پس این قیافهی هواییِ رایان رینولدز رو افتتاح میکنیم.
تا دنیا ببینه.
فکر... فکر نکنم بشکنه.
لعنتی.
همهی این ایدههای شکوهمندانه
از قبل تدوین شدن، برنامه ریزی شدن
شکل گرفتن و اجرایی شدن
بدون مشاورهی من، بدون در نظر گرفتن اینکه
اصلا اجازه داریم انجامشون بدیم یا نه.
بدون اینکه بدونیم قوانین هواپیمایی داخلی ولز
در رابطه با یه بالن پرنده چیه.
و برای اینکه اوضاع برام سختتر هم بشه
باید کارای راب رو لاپوشونی کنم. «رایان: راب جواب نمیده»
چون اون یکی رییس مشترکمون خیلی کنجکاوه
که چرا راب تو شهر هست یا نیست. «جدی، اونجاست؟»
«هامفری!؟»
میدونین واقعا چی فکر میکنم؟
مشتاقم همه از زمینمون برن بیرون.
من همیشه گفتم،
پایهی خوشگذرونیام. من آدم باحالیم.
اما خیلی روی باشگاه غیرتیام.
پس زمام امور رو دست گرفتم،
و فورا به شان زنگ زدم.
و بعد اونجا، بالنه.
میبینی... اونا نمیتونن ببیننت.
فقط من میتونم.
نگران نباش.
بالن اونجاست با قیافهی رایان.
«شان اجازهی حضور دوربین تو تعطیلاتش رو نمیداد.»
تو تنریف بودیم. دو تایی تو تعطیلات.
عادیه، همهچی خوب شروع میشه،
تا اینکه به یکم مشکل برخوردیم.
خوب پرواز کن، رفیق.
حالا آزادی.
«پس داریم وقایع رو بازسازی میکنیم.»
تولدت مبارک، رایان!
معمولا میزان بزرگی مشکل رو میشه تشخیص داد
به اینکه چقدر دور استخر راه میره بستگی داره.
مشکل پیچیدهای بود، چند بار استخر رو دور زد.
متاسفانه، بزرگترین ترسهام به وقوع پیوستن.
چند تا قانون هواپیمایی داخلی ولز هست
که ممکن بود زیر پا بذاریم، و احتمال داشت
جریمه و یا دستگیری بشیم.
و من به رایان دروغ میگفتم.
لازم به ذکره، اگه تعطیلاتشون رو مبدا قرار بدیم،
این روز اوله.
چالش بزرگی مقابل بورهموود داریم.
که خودشون رو مدعی لیگ میدونن.
امروز باید اون نیرو رو تو خودمون نگهداریم.
واقعا نیاز داریم، و باز...
برای رکسهام، کار سختیه.
No comments yet. Be the first to leave one.