لومړۍ 200 کرښې.
"داستان اوایل بهار"
کثیفه، تمومش کن.
بزاق طعم کودکی رو داره.
چرا امتحانش نمیکنی، هیتومی؟
درسته
این طعم خاطرات رو همراه میاره
آساکو، تو اینطوری کودکیتُ به یاد میاری؟
من فکر نمیکردم نیمهی تاریک داشته باشی.
فومیا وقتی حوصلهش سر میره، بینی خودشو لیس میزنه.
فومیا کیه؟
دوست پسر من. یک ماهه که باهم آشنا شدیم
سال سوم دبیرستان،
ما در فروشگاه گشت و گذار ملاقات کردیم.
اون بینی خودشو لیس میزنه.
جالبه
- (دانش آموزان توجه ...) - نه
- (لطفاً تجهیزات را به جای خود برگردانید) - این خودشه.
- (و آن دسته از دانشجویانی که در باشگاه هستند ...) - همچنین ...
- به هیچ وجه - (و کلاس ۸ سال سوم ...)
واقعاً؟
فقط بوسیدن. همهاش همین.
مزخرف.
قلبم خیلی سریع میتپید در اولین بوسه.
احساس سبکی میکردم.
من چیزی جز قدردانی احساس نکردم.
اما اخیراً متفاوت شده.
وقتی گوش و پیشانی منو میبوسه.
من نمیگم که آزار دهندهست.
فقط احساس ناراحتی میکنم.
انگار که شناور شدم در مکان ناشناختهای
آساکو، تو داری از واقعیت دور و دورتر میشی
اینطور نیست
من مطمئن نیستم
ما دورههای قاعدگی داریم وقتی به بلوغ میرسیم.
در این حالت بوسیدن در محیط ذهنیمون جزوی از بلوغه؟
داشتن عادات ماهیانه طبیعیه.
این هیچ ارتباطی با میل ما نداره.
اما این انتخاب خودمونه که کسی رو ببوسیم یا باهاش بخوابیم
تو خیلی منطقی هستی
به هر حال، من فقط به طبیعت اجازه میدم دورهی خودشو طی کنه.
پس آخرین پروژهی باشگاه عکاسی، بهار هست؟
بله ما باید فیلم بگیریم از بهار کاماکورا.
"بهار میآید و میرود" عنوان اینه.
آساکو، من سریع میام.
منتظرت میمونم.
بنابراین؟
اون کسیه که بینی آساکو رو لیس میزنه.
صبر کن
جلوش چیزی نگو.
آساکو، آیا خواب دیدی؟
خواب؟
منظورت رویاست؟
آره، رویا.
بله
خیلی اوقات اخیراً
احساس میکنم چیزی در بالای سرمه،
نمیتونم نفس بکشم
وقتی میخوام فریاد بزنم از خواب بیدار میشم.
و کمی هم خودمو خیس میکنم.
خیلی آزار دهندهست
آیا این به این دلیله که ما داریم به یک بزرگسال تبدیل میشیم.
نه اینکه من مادر ندارم.
من واقعاً احساس تنهایی میکنم،
و وسط شب گریه میکنم.
به نظر میرسه بدنم کثیف شده.
من میفهمم
اما هیچ کاری نمیتونیم بکنیم، ما هفده ساله هستیم،
ما دیگه بچه نیستیم.
هیتومی، تو باید شروع به دوستیابی کنی،
اونوقت میتونی بفهمی این "بهار میآید و میرود" چه حسی داره.
من هنوز آماده نیستم
من میخوام برخی از تحقیقات رو انجام بدم برای پروژه عکاسی.
ماساکو با معلم آقای یوکویاست.
بذار نگاهی بندازم.
من شایعاتی شنیدم از کنار هم بودنشون،
بنابراین درسته
هیتومی
من فردا به یک سفر کاری میرم.
برای من با دفتر تماس بگیر،
باهاشون تماس بگیر
کجا میری؟
ناگانو
میبینم
خانم اویا، اجازه بدین من در مورد کیفها بهتون کمک کنم.
نه، متشکرم من میتونم مدیریت کنم
نگران نباش
تو به زودی یکی از خانواده خواهی بود.
پس فراموشش کن.
فقط اجازه بده بهت کمک کنه.
در این صورت، خیلی متشکرم.
بیا امروز سوکیاکی داشته باشیم.
من گوشت گاو درجه یک خریداری کردم.
چه کسی آشپزی میکنه؟
هیتومی، ما روی تو حساب میکنیم.
من نمیدونم چاشنی رو چطور درست کنم.
داری شوخی میکنی؟
خانم اویا، چرا آشپزی رو انجام نمیدی؟
فقط مقداری سس سویا اضافه کن، سس شیرین برای طعم.
کمی سس فلفل و مقداری شکر این ترفند جواب میده.
همینه.
اما سوپ از اهمیت بیشتری برخورداره.
جای نگرانی نیست
سوکیاکی در خانواده من کار بزرگی نیست.
پخت و پز رو انجام بده، پدرم خوشحال میشه.
کیه؟
شام آمادهست
الان میام.
چیه؟
من یک هفتهای قراره دور باشم
آیا میتونی تنهایی خونه باشی؟
منظورت چیه؟
مگه تعطیلات مدرسهتون از فردا شروع نمیشه؟
صادقانه بگم،
من کاملاً نگران هستم از اینکه اینجا تنهات بذارم.
به همین دلیل فکر میکنم شاید از کیکو بخوام بیاد.
نظرت چیه؟
خوبه
اما ...
بعد ازدواج بهش عادت میکنم.
نگران نباش
نگران نیستم.
من مشکلی ندارم،
اگه این همون چیزیه که تو میخوای، بابا.
واقعاً؟ پس ازش میخوام که بیاد.
بیا پایین برای شام.
خانم اویا کجاست؟
باید به زودی آماده بشه
بیا شروع کنیم
من هم ژاکتت رو بسته بندی کردم.
چمدانهای زیادی رو نیار.
توی مهمانسرا میمونی؟
اونجا لباسشویی نداری،
به همین دلیل من چند لباس دیگه رو بستهبندی کردم.
این سنگین میشه.
اینطوری بد نیست
بابا.
تاریخ بازگشت خودتو به تعویق ننداز.
چرا؟
سالگرد مرگ مادر در ۳۱ هست،
فراموش نکنی
با تشکر، ما شما رو به زحمت انداختیم.
نه اصلاً، اینجا حومه شهره.
اگه مشکلی نیست، دوباره بازدید کنید.
حالا که سلامتی من اینجوری شده،
نمیتونم کمکی کنم حتی اگه بخوام.
ببخشید
نگران نباشید، من باهاتون تماس میگیرم.
نگرانش نباشید
خودتونو خسته نکنید.
شما باید بیشتر استراحت کنید.
مواظب باشید
با عرض پوزش بابتش
با تشکر از بازدید شما. خداحافظ
ممنون
به نظر میرسه آقای تاکهناکا زمان زیادی نداره.
آره، اون وزن زیادی از دست داده.
من شوکه شدم
من فکر میکردم خوب بشه،
به همین دلیل در تیمش کار کردم.
اگه اون سرطان نداشت،
مطمئنم میتونست مشکل تو رو حل کنه.
افراد اداره افتضاح هستند،
وقتیکه فهمیدن سرطان داره،
برای کار، شروع به جستجوی دیگران کردن
من فکر میکنم آقای تاکهناکا هم احساس درماندگی میکنه.
ولی ماها که توی این شرایط قرار گرفتیم،
تکلیفمون چی میشه؟
دشمنان منتظر بودن برای این شانس
هیچ کاری نمیتونیم در موردش انجام بدیم.
خیلی بدبین نباش
شاید هم روزنهی امیدی وجود داشته باشه.
حداقل بهشون اجازه بده از آرزوهای تو مطلع بشن.
آرزوهای من ...
من باید قطار بگیرم.
وقت بازگشته.
من به تا ایستگاه میرسونمت.
درست نیست
سلام.
تو هم اینجا هستی؟
نمیتونی دید خوبی داشته باشی؟
نه. امروز تعداد زیادی بازدید کننده وجود داره.
خیلی آزار دهندهست
بد نیست
شیناگاوا ۵۹۶۳؟
ببخشید، صاحب ماشینِ شیناگاوا ۵۹۶۳ این اطرافه؟
ببخشید، من نمیدونم
ببخشید
آیا صاحب ماشین سیناگاوا ۵۹۶۳ این اطرافه؟
آیا صاحب ماشین شیناگاوا ۵۹۶۳ این اطرافه؟
صاحب شیناگاوا ۵۹۶۳.
این مال منه
اینجا
مدتیه دارم صدا میزنم
چرا جواب ندادید؟
با عرض پوزش، این ماشین من نیست.
به همین دلیل متوجه نشدم.
میتونید جابجاش کنید؟
مطمئناً
- اینجا خوبه؟ - کمی بیشتر
کمی بیشتر
No comments yet. Be the first to leave one.