لومړۍ 200 کرښې.
تحت تعقیب...رائول والش
سرزمین نیومکزیکو در سده ی گذشته
جِب؟
جِب کجایی؟
حالت خوبه؟ - خوبم -
برات یه سری چیز آوردم یه مقدار نون و لوبیا و یه قمقمه آب
بخاطر آوردن این چیزا دیر کردی؟
به محض اینکه تونستم اومدم
یه نقشه هم برات آوردم ببین
اگه از گلوریتا بری به سمت شمال میرسی به جاده
برم شمال؟ - آره، جِب -
پس تو چی؟ تو کجا میری اونوقت؟ من نمیتونم باهات بیام
...با نگاهی به چهره و نحوه ی حرف زدنت
میدونم که خیلی زود دنبالم میای
تو همیشه همینجوری بودی
میتونی با مغزم فکر کنی و با احساساتم حس کنی
ولی یه چیزایی هست که ما رو از هم جدا میکنه
اوه جِب، چه اتفاقی برای ما افتاد؟ چرا همه چیز خراب شد؟
درست نمیدونم ولی یه چیزی رو میدونم
...من فکر میکنم که
اینجا جایی بوده که همه چیز شروع شد و قصد داره همینجا هم تموم بشه
اون سربالایی رو میبنی؟ اون از اونجا میاد
اون میاد تا بُکُشه
بیا بیرون یا اینکه ما میایم داخل
شنیدی؟
جِب عزیزم کسی اون بیرون نیست
خیالات برت داشته - من خیال نمیکنم -
دارم بخاطر میارم
چیزی که قراره اتفاق بیفته با چیزی که قبلا اتفاق افتاده مرتبطه
ثور، همشون دارن برمیگردن قوی و روشن
پاسخ سوالات در اونه
چیزایی در مورد من وجود داره که اون میتونه روشنشون کنه
جِب، من متوجه نمیشم - ...اجازه بده برات توضیح بدم -
قبل از اینکه اونها برسن اینجا
میدونی چرا من اومدم اینجا؟
نه جِب، ولی اینجا پناهگاه خوبی نیست
اونها مطمئنا اینجا پیدات میکنن
ولی من برای دلیل دیگه ای اومدم اینجا
من قبلا اینجا بودم خیلی وقت پیش
وقتی که یه بچه بودم
من ترسیده بودم تنها کاری که از دست یه بچه برمیاد
من در یه جای سرد و تاریک بودم
چشمام رو بسته بودم تا از شر کابوسها نجات پیدا کنم
همون کابوسی که تمام زندگیم باهام بوده
و هرگز نفهمیدمش چکمه های در حال حرکت و جرقه های نور
بابا؟ بابا؟
ولی پدرم اونجا نبود
در عوض، یه زن غریبه افتاده بود کف اتاق
اون به طرف من خزید
اون اولین باری بود که مادرت رو دیدم
بلند شو پسرم نه جِب، الان نمیتونی بخوابی
لباسهات رو بپوش پسرم، باید از اینجا بریم - اون کیه؟ -
"جِب رانده" حواستون بهش باشه آدام و ثور
این جِبه و میخواد با ما زندگی کنه
حالا بیا به خواهرت کمک کن
اونها رفتن همشون رفتن
اونها از اینجا رفتن
گرانت، اگه با اون دستت سوار شی دستت رو از دست میدی
من باید اونها رو پیدا کنم اگه به قیمت از دست دادن جونم تموم بشه
مفهوم مخفی شدن یا فرار کردن هرگز بطور کلی از ذهنم پاک نشد
حدس میزنم باید اینطور باشه چون هفت سال بعد رو مخفی نبودم
مادرت بود که از هممون مراقبت میکرد
منم با تو و آدام در حال بزرگ شدن بودم
درس خوندن، کمک به ساختن خونه ی جدید در محلی که ما به آن نقل مکان کرده بودیم
بازی کردن در اطراف خونه
کابوسهام تموم شده بود تا اینکه یه روز وقتی حدود 9 یا 10 سالم بود
ببین جِب یه جوجه ی سیاه کوچولو
اونو زیر اسب پیدا کردم
تو چه مرگت شده؟
خودت میدونی جریان چیه تو به اسب شلیک کردی
شلیک به اسب؟ زده به سرت؟
مامان
جِب، بس کن
بس کن
مامان، مامان دوباره دارن دعوا میکنن، مامان
دعوا رو تمومش کنید تمومش کنید
تمومش کنید دعوا رو تمومش کنید پسرا
ثور، یه کم آب پمپ کن
تمومش کنید، یالا پسرا دعوا رو تمومش کنید
یالا تمومش کنید
آدام، جِب
حالا بگین ببینم، چتون شده؟
اون به اسب شلیک کرد - من نکردم -
کار خودت بود - داری میگی یکی به اسبمون شلیک کرده -
گفتم که کار اون بوده اون گفته بود من نباید سوارش بشم
ولی بهرحال من سوارش شدم اونم بهش شلیک کرد
...یا شایدم نمیدونم
ولی بهرحال اون اسب رو کشت
نه، ممکنه کسی دیگه اونو کشته باشه کار آدام نبوده
اون تمام طول صبح رو اینجا داشت چرخ کالسکه رو گریسکاری میکرد
منظورت اینه یکی سعی کرد بهت شلیک کنه؟ - کار کی میتونه باشه، مامان؟ -
خب، مطمئن نیستم
در واقع، یه عده شکارچی گوزن این اطراف بودند
همینه، اونها ازم خواسته بودن که بذارم این اطراف شکار کنن
و منم بهشون اجازه دادم
شما هم برید دستو صورتتون رو بشورین و دیگه هم دعوا نکنید
میخوای بری دیدن اون آدما مامان؟ - درسته -
این چرخ رو بذار سر جاش
خب، تو پیدامون کردی
تو هم ردتون رو خیلی خوب مخفی کرده بودی
به محض اینکه پسره بهم گفت کسی سعی کرده اونو بکشه
میدونستم کار تو بوده
به عنوان یه وکیل تیرت به هدف نخورد، گرانت
آره، شاید این چند سال اخیر بخاطر کمک به یه عده چیزایی رو از دست دادم
تو بخاطر اون اسب بهم بدهکاری
جونور لعنتی خیلی پُر جنب و جوش بود
وقتی به جلو جهش کرد هدفم رو خراب کرد
تو نمیتونی دوباره این ماجرا رو شروع کنی، گرانت من بهت اجازه نمیدم
تو خیلی گستاخ و مغروری، اینطور نیست؟
اون یه رانده، از لحظه ی اولی که چشمم بهش افتاد فهمیدم
اون رو از وقتی که تو همسر برادرم بودی به یاد دارم
و هنوز یه چوب خط باقی مونده برای مرگش
تو یه برادر رو از دست دادی منم یه شوهر از دست دادم
من انتقام بیشتری برای اون نمیخوام
منم اصلا روی خواسته ی تو حساب نکرده بودم
بخاطر همین خودم قسم خوردم که باید همه ی خانواده راند رو بکشم
و اون تنها بازمانده ست
چطور اون لعنتی رو پیدا کردی؟
بیا بگیم خدا اون رو به من داد
دست از سر اون پسر بردار، گرانت اون گناهی نداره
در اون شب همه چی برای اونم تموم شد
شبی مثل اون شب هنوز پایانی نداشته
اتفاقاتی که براش افتاده ممکنه باعث بشه در آینده یه کارایی انجام بده
درست مثل ارواحی که در ...گوشش زمزمه میکنن
بکش، بکش تو باید بکشی
ارواح ممکنه با تو حرف بزنن، ولی با اون نه من به ارواحت اعتقادی ندارم
شاید اعتقاد نداشته باشی ولی روزی آرزو میکنی که ای کاش شلیک امروز من خطا نرفته بود
ولی اون روز هرگز نخواهد آمد
اون پسر خوبیه درست مثل پسر خودم دوستش دارم
چی باعث شده فکر کنی که اون پسر هم تو رو دوست داره؟
خب، من برمیگردم سانتافه
فکر میکنم که قسم خوردم کاری با اون پسره نداشته باشم، بذار اون بزرگ بشه
فقط ببین چه اتفاقاتی برات میفته وقتی که اون انقدری بزرگ شد تا سوال پرسیدناش رو شروع کنه
پول اسبه یادت نره
ممنون برای یادآوری
این کمکم میکنه تا اون رو بزرگ کنم
اونها رو پیدا کردی مامان؟ باهاشون حرف زدی؟
آره، مطمئن شدم اونها شکارچی گوزن بودن
اونها به اسب شلیک کردن
اسبها رو جدا کن آدام و بهشون غذا بده تو هم کمکش کن، ثور
بیا بریم داخل خونه، پسرم میخوام باهات صحبت کنم
...جِب، چقدر از نحوه ی اومدنت
به زندگی ما رو بخاطر میاری
همون شبی که آوردمت اینجا؟
حتما یه چیزایی رو به یاد داری - نه خیلی -
میتونی بهم بگی، جِب
وقتی راجع بهش فکر میکنم گیج میشم
جرقه های نور رو به یاد میارم
و چکمه های در حال حرکت
میدونی، والدینت مُردن و به همین دلیل من آوردمت اینجا
آره خانم
ولی تو اونها رو به یاد نمیاری؟ - نه خانم -
بعضی وقتها سعی میکنم راجع بهش فکر کنم ولی، نمیدونم
سر من آسیب دیده
اون کاملا مه آلوده
بعضی وقتها ...خدا از ما حراست میکنه
بواسطه ی دونستن چیزایی که واقعا ضروری هستن
چیزایی که به یاد نمیاری مهم نیستن
تو الان اینجا و جزیی از مایی
از گذشته ها سوال نپرس
چون جوابی برای تو نخواهد بود
در این جمع دوستانه که اینجا برات هست بزرگ و قوی شو
تا زمانی که در این جمع دوستانه باشی و برگردی هیچ اتفاقی نمیتونه بیفته
راستی تو ما رو دوست داری یا نه جِب؟
متاسفم از اینکه دعوا رو شروع کردم
خب، پسرم
از امروز به بعد شما پسرا دیگه دلیلی برای دعوا ندارید
آدام، ثور بیاید اینجا
حالا شما بچها کاملا به من گوش بدین
من میخوام که هیچ چون و چرایی در خصوص اینکه چه کسی در این مزرعه صاحب چه چیزی هست
اسب یا هر چیز دیگه ای نداشته باشیم
همه ی چیزایی که داشتیم و یا خواهیم داشت
از امروز به بعد به هر سه نفرتون تعلق داره
منظورت اینه همه چیز باید اینطور باشه؟ - بله، آدام -
باهاش مخالفی؟
نه برای من و ثور ولی برای غریبه ها چرا
اینجا هیچ غریبه ای وجود نداره
شما سه نفر با هم هستید ...و شما با هم
بهترین و با ارزشترین چیزی که وجود داره رو دارین، یه خانواده
قول میدین که این رو فراموش نکنید؟
با هر سه نفرتونم
خیلی خوب ثور، خودت رو نخارون
برو توی خونه و یه کم زغال سنگ بذار روی نیش اون حشرات
آدام تو هم قیچی رو پیدا کن
امشب میخوام موهای تو و جِب رو کوتاه کنم
جِب، ما همیشه تو رو با نام خانوادگی راند صدا زدیم
میخوای به جاش از نام خانوادگی ما استفاده کنی؟
اگه اشکالی نداره میخوام از همون نام خانوادگی خودم استفاده کنم، جِب راند
خیلی خب، جِب
میدونی بعد از اون چطوری میگذشت
ایده های مادرت همونطور که میخواست کار کرد خیلی صمیمی شدیم
بهرحال بیشتر از قبل شبیه یه خانواده بودیم
چهار نفرمون به هم نزدیک بودیم
و این برای مدتی طول کشید
تا اینکه اون روز من به شهر رفتم
به جای خود
به راست راست
عقب گرد
دوش فنگ
هی، این سرو صداها برای چیه؟ - مگه نشنیدی؟ -
No comments yet. Be the first to leave one.