لومړۍ 200 کرښې.
سلام. صبح بخیر
سلام، خانم گوگول - سلام -
سلام، خانم گوگول - از دیدنت خوشحالم -
از آشناییت خوشحالم
سلام
صبح بخیر
فکر کرده کدوم خریه؟
تویی، فقط ارتقا یافته
سلام، خانم گوگول
بابا؟ - اون مثل -
اون مثل نسخهی پشت ویترینه
در حالی که تو نیاز به تعمیر و بهبود داری
بابا؟
واقعا خودتی؟
آره، یه جورایی
من الان توی مغزتم
ما مثل تجسماتی از ذهنت هستیم
اگه از من بپرسی، یکم مور مور کنندهاس
اون بدنم رو گرفت
،این خیلی گیجکنندهاس چون بهم گفت اون تویی
،و بیشتر بخشهاش هم خیلی قانعکننده بود
به جز اینکه اون همهاش تو دل برو بود
،شخصیت تو اینطور نیست
ولی، دلم میخواست باور کنم
خیلی خب
چطوری برگردم توی بدنم؟
اول، باید پیداش کنی
اون یکی هیزل رو
و باید یه جورایی کنترل رو ازش بگیری
خیلی خب
فقط یکیتون میتونه
توی دنیای واقعی زندگی کنه
چرا جوری میگی که انگار دو تا گزینه وجود داره؟
،خب، حقیقتش رو بخوای
در حال حاضر، اون لایقتره
مسخرهام کردی؟
تو طرف کی هستی؟
طرف تو هستم
،ولی اگه هردوتون تو باشی
طرف اون هم حساب نمیشم؟
مسئلهی بغرنجیه
!نه، نه !اون که من... نه
اون خودش رو جای من جا زده
پیداش میکنم
و شکستش میدم
خیلی خب. خیلی خب، آروم باش
...بذار باهات بیام، چون
نمیفهمی کجا داری میری
بهتره یه چراغقوه هم بیاری
چون سفر به اعماق مغزت
خوشگذرونی نیست
که چی، همینطوری بیهدف بگردیم
تا اینکه پیداش کنیم؟
من که نمیگم بیهدفه
بیشتر مثل یه سفر برای جدا کردن
خرت و پرتهای توی سرته
هنوز کلی موانع احساسی داری
که نمیذاره رو به جلو بری
چرا نمیگی، من توی این وضعیت گیر افتادم
چون شوهر روانی لعنتیم کپیم کرده؟
این رو امتحان کن
ولی کپیت انگار همه چیش روبراهه
چرا آروم نمیگیری؟ بذار اون ترتیب کارها رو بده
بیخیال، هر کاری اون بکنه به اسم تو نوشته میشه، درسته؟
هنوزم خودتی
میدونی، علوم شناختی میگه
فردیت یه توهمه
نتیجهی رفتن ذهنت به گذشته
یا آیندهاس
تنها چیزی که واقعا وجود داره
خودآگاهی و تجربهی فطریه
اصلا نمیدونم اینی که گفتی یعنی چی
راستش خودمم نمیدونم
مغزت گفت بگمش
حتما توی یه کتابی چیزی خوندیش
اون هربرت رو کشت؟
به طور فنی نه
خب، آخه خیلی مرده به نظر میاد
نمیتونم تصور کنم بدل هیزل این کار رو میکنه
اون همیشه حس و حال بهتری از هیزل واقعی داشت
اینا کپسولهای بینهایت گوگول هستن
یه روش برای نگهداری امن بدن هستن
تا اینکه یه دنیای بهتر براشون ساخته بشه
همهامون براش ثبتنام کردیم
!تو روحش! سرآشپز هارادا
اون یکی از اولین نفرات هاب بود
اون توپهای طعمدار رو اختراع کرد
دلم برات تنگ شده، پسر
باید جلوشون رو بگیریم
کی میدونه چه نقشهای ریختن؟
هرینگبون، من و تو میریم سراغ بدل هیزل
بنت و جسپر شما برین سراغ بدل بایرون
و همدیگه رو توی اتاق عملیاتی میبینیم
منظورت چیه که بریم سراغش؟
باهام بیا، میتونیم
چند تا از بهترین روشهای بیهوشی
که توی هاب هست رو امتحان کنیم
اون چیه؟
من که به خودم زحمت نمیدم بازشون کنم
چرا؟
اونا درهای "چی میشد اگه" هستن
یه تلهاس، کاملا هدر دادن وقته
باید به حرکتمون ادامه بدیم
...ولی - بس کن. گوش کن -
زمان دبیرستان، دعوت ویکی دیورز
،برای شنای لختی رو رد کردم
واسه همین پیت راندازو جای من رفت
بعدا پیت گفت دیدن سینههای ویکی
زندگیش رو عوض کرد
و یه حالت آرامش درونی و خوشحالی
وجود پیت رو فرا گرفت
،از اون روز به بعد همه چی براش خوب پیش رفت
،پس آره، طبیعیه که الان بپرسم
،اگه اون روز من سینههای ویکی رو میدیدم"
ممکن بود الان من به جای پیت
"مسئول ارزیابی املاک بخش باشم؟
شاید
ولی چرا با فکر کردن بهش دل خودم رو بشکنم؟
!اه
خیلی بهت افتخار میکنم، عزیزم
ممنون، مامان
دخترکم
فقط بذار یه عکس
ازت با بابا بگیرم - آره، آره، آره -
باشه، بجنب
بجنب، بجنب
اینم از این - اینم از این -
اینم مدرک تحصیلیت
"بگو، "پولمون تموم شده
اگه مامان نمرده بود چی؟
چه ایدهی جدیدی
چیه، فکر میکنی اونوقت از دانشگاه فارغالتحصیل میشدی
و همه چی به کامت میشد؟
شاید اون من بودم که از دانشکدهی حقوق فارغالتحصیل میشدم
آره، خوب اومدی
تو هیچوقت مثل اون
تشویقم نکردی
آخه من تازه همین الان
متوجه استعداد بالقوهام شدم
میدونستی توی کنگره حرف زدم؟
مردم عاشقم شدن
خیلی خب، مامانت مریض شد
عادلانه نیست
زندگی عادلانه نیست
فکر کردن بهش فایدهای نداره
میبینمش
اوناهاش
سلام، زلدا
متوجه شدم تازگیا
به سطح استخر نیومدی
یادته قبلا خوراکیهای خوب بهت میدادم؟
بگذریم، میخواستم بگم دل ما برات تنگ شده
منظورت از "ما" کیه؟
!من و بایرون دیگه
من رو گول نمیزنی
منظورت چیه؟
منظورم اینه، خوشحال میشم
!دوباره باهات شنا کنم
خوبه
...زلدا، من
.هیزل، واو زمان زیادی گذشته
یالا. بیا اینجا ببینم
بیا بغل عمو اچبون
عمو اچبون؟
هیچکس اینطوری صدات نمیکنه
هنوز نه
مطمئن نیستم بتونم این کار رو با بایرون بکنم
اون مردی که داخلشه بایرون نیست
میدونم، ولی این یکی خیلی باهام مهربونه
انگار مهیجترین رویاهام به واقعیت پیوستن
ولی واقعی نیست، پس مهم نیست، درسته؟
درسته - با این حال، نمیشه تو انجامش بدی؟ -
به عنوان مامور افبیآی احتمالا همیشه از این کارها میکنی
،نه. نه، اون به تو اعتماد داره
واسه همین شک نمیکنه، خب؟
پس این رو بگیر
!بگیرش
وقتی چرخید، بزنش بهش
اصلا نمیفهمه چی شد
من یهودای موقرمزم
آره، فکر کنم توی بخشی از مغزت هستیم
که مشکلات احساسی و حس ناامنی داخلشه
!الان نمیتونم بهش فکر کنم
!خب، راه دیگهای نداری
من دارم میمیرم و تو باید یاد بگیری
تاز از دخترت مراقبت کنی
مامان - خیلی خب، هیزل -
آره، باید تمرکز کنی
،نذار گذشته تو رو به تله بندازه
چون اونوقت شانست واسه بیرون رفتن رو از دست میدی
هیچکدوم اینا سرعت اون رو کم نمیکنه
اون داره فرار میکنه
آره، چون مجبور نبود
اینا رو تجربه کنه
،خاطراتم رو میشناسه
ولی مجبور نبود هیچکدومشون رو حس کنه
این براش بیمعنیه
خیلی خب، پس بیا بریم دیگه
بیا به خودمون سرعت بدیم. یالا
الان دیگه طرف تو هستم
No comments yet. Be the first to leave one.