لومړۍ 160 کرښې.
سرتون رو بپایین! اوه و دستتانو!
پاها و کف پاهاتونم همینطور!
کار درستیه که یه دانشمند روانی رو توی یه اتشفشان دنبال کنیم؟
فکر کنم این جوابته
هی هی! از این طرف
باشه خب الان میتونی بزاریم زمین می تونم راه برم
مطمئنی؟ همین الان یه توپ بهت خورد
آره. چطوره که نمردی؟
خیلی یوگا انجام میدم
نمی دونیم داریم پا به چی میذاریم، پس حواستون باشه و دنبالم بیاین
ایناهاشین. دیگه داشتم نگران میشدم
همگی یه عقرب بردارین
عذر میخوام ولی...
می دونم میدونم
«چرا باید داخل یه اتشفشان یه ازمایشگاه بسازی؟»
خب، خیلیم خفن بود تا امروز
وای
اون خرگوش. چطوریه که اینو داره؟
چی؟
تو لولویی؟
کی هستی؟
اسمم اکناعه
و من اون خرگوش رو ساختم
مترجم ممد کرافت
اون خرسا برای بار آخر کوفتی سر راهمون اومدن
کجا هستن؟
هوی ببندش، میشه؟
باید از اینجا بزنیم بیرون. خفه میشیم
ولی اونا شلاقمو دارن
وروکا! تو از دستشون دادی
من چی؟
دوباره اینو بگو
اوه بیخیال. فقط یه شوخی کوچیک دارم میکنم
بسیارخب. ناحیه رو میگردیم
افتها نمیتونن زیاد دور شده باشن
طاقت بیارین!
این چیزو چطوری میرونی؟
وای!
حالا که خونهات ترکیده چیکار میکنی؟
اوه اون خونه من نیست. فقط ازمایشگاهم بود
الان داریم میریم سمت خونهام
قلقش داره دستم میاد، قلش داره دستم میاد
هی تیم اژدها
باه؟
باه!
چطور مطور بودی؟
گور باباش. تفام به ته کشیده شدن
اوه! محصولات دزدیده شده
داری غارتت رو میبخشی؟
این یعنی این....
خونهاته؟
صبرکن. اینجا چی شده؟
اه پس تو از شهرهای مجاور میدزدی...
تا محصولاتِ رو به نابودی شهر خودت رو جبران کنی
ولی هرچقدر که برای بقا نیاز داشته باشیم بر میداریم
15 سال پیش، برادرم این خرگوشو بهم داد توی انگلیس
پس دقیقا تو چطور میشه اینو ساخته باشی؟
خب، یکم ماده توپر کن گیر میاری، یه نخ و سوزن کوچولو.... اوه!
منظورت این نبود! اکنا، خودتو جمع و جور کن!
تو برادرم رو میشناختی؟
مزارع ما همیشه اینجوری نبودن
اونقدری محصولات داشتیم که بتونیم بخوریم و با بقیه سهیمشون بشیم
اون زمونهها من روزهام رو صرف کاری که بیشتر از همه دوس داشتم میکردم
اسباب بازی سازی
بچههای محل همیشه میومدن پیشم و میگفتن،
«اکنا، اکنا، این طراحی جدیدته؟»
اوه، همیشه دیدن لبخند روی صورتشون باعث خوشحالیم میشد
ولی بعدش، یه روز، بارون یهویی...
متوقف شد.
آره
محصولاتمون فرسوده شدن و مردن،
و-و بزودی حرارت و هوای خشک ازمون عوارض گرفتن
بعضیا فکر کردن نفرین شدیم
چون همسایههامون توی تیکال بیشتر از همیشه بارون گیرشون میومد
ولی من به نفرین اعتقاد ندارم
این چیزا آشغالن، اگه نظرمو بخواین
و بعدش، آقا تشریف آورد
یه شوالیه از دور دستها
و میگفت: "من یه شوالیه از دور دستها هستم
و یه سری داستان درمورد یه شخص اهل اینجا که میتونه سوار صاعقه و اینا بشه شنیدم"
«چیزی شبیه اینو دیدین؟»
و من همش اینجوریا بودم،
«مشکوک به نظر میاد. به این آشغالا اعتقاد ندارم.»
ولی اون اینجوریا بود،
«گمون دارم که قدرتش از یه سلاح کهن که مدتها مخفی بوده میاد»
«بفرما، به این نگاه کن»
و بهم همه این پژوهشا و نقشهها و طرح ریزیها رو نشون داد، و من اینجوریا بودم:
«این حالا یه نوع آشغاله، آقا، که میتونم باورش کنم»
و بعدش گفت: «به کمک نیاز دارم،» و من گفتم،
«ما هم همینطور»
پس رفتیم به تیکال تا از رهبرشون زوما سوال بپرسیم،
ببینیم آیا از این یارو صاعقهای چیزی میدونه
و این جایی بود که دیدیمش
زوما...
یاروی صاعقهای بود
داشت از سلاحها استفاده میکرد تا بارونمون رو بدزده
پس روم رو به الفی کردم و اینجوریا بودم: «اوه چیکار کنیم؟»
و کلا اینجوریا بود: «اون چرخهها رو بر میداریم و شهرت رو نجات میدیم.»
ولی زوما اینجوریا بود، «اوه، فکر میکنین اینطوره؟»
و بعدش بهمون حمله کرد
اوه!
مزاحم! ایست!
بعدش کلا اینجوریا بود،
«حمله»
باید یه کاری میکردم
قسر در رفتیم، شکر خدا، در رفتیم
همچنین میدونستیم که زوما قراره بلخره بیاد دنبال چرخه
پس الفی گفت: «عقب وایس، میخوام نابودش کنم.»
ولی ابرقوی بود، پس من اینجوریا شدم،
«اوه یه سری فکر دارم»
ولی هیچی جوابگو نبود، و اینجوریا شدیم، «اوه هیچی جوابگو نبود!»
و بعدش الفی رو بازفراخوندن به انگلیس، ولی اون گفت: «نترس!»
«بزودی بر میگردم!»
یا یه چیزی اینجوریا. نمی تونم ادای صدا درارم
و من گفتم، «اوه من نگرانم. بهتره برگردی.»
و بعدش...
یه سوغاتی بهش دادم برای خواهر کوچولوش که همیشه حرفشو میزد
خیلی شبیهش هستی
حالش چطوره؟
چیه؟
اون، اون کشته شده
اوه. اوه، وای
خب... گمونم این دلیلیه که هیچوقت نامه نداد
پس برادرم اینجا بوده؟
و درباره سلاحهای تیانشانگ میدونسته
مخم ترکید
اکنا، تو ما رو نجات دادی از همون شرورهایی که الفی رو کشتن
من...
من اینجوری کردم؟
برادرم داشت سعی میکرد همه ما رو از این سلاحها نجات بده
و بجاش، اون راسوها کشتنش
ولی همین الان میتونم نابودشون کنم، یک بار برای همیشه
فقط به یه چیزی که به اندازه کافی قویه نیاز دارم تا حریفشون بشم
پس خواهشا
بهم چرخه طوفان رو بده
من-من ندارمش
- چی؟ - البته که ندارتش
ا-الفی فکر کرد یکیو میشناسه که میتونه نابودش کنه
توی انگلیس
- اه. - چی؟
بردتش به انگلس؟
نه، نه، نه
اوووه، از دادن خبر بد متنفرم
کلاس و وروکا الان اینجان
اگه فقط یکی از اون سلاحهای تیانشانگ رو داشتم،
می تونستم به راحتی...
عمرا
اگه کسی میخواد باشه که دستش به راسوها برسه، اون منم
نمی تونیم باهاشون بجنگیم
ولی هنوزم میتونیم جلودار چیزی که میخوان بهش برسن بشیم
می تونیم سلاحها رو نابود کنیم، درست همونجور که برادرت میخواست
ماموریتش رو تموم میکنیم، قول میدم
با اون یکی چرخه طوفان شروع میکنیم
از مایه یاس بودن بدم میاد، باشه،
ولی اگه میخواین اون چرخه رو از زوما بگیرین،
باید از دستای سرد مردهاش درش بیارین
بهم اعتماد کنین. سالهاست دارم تلاش میکنم
- عقربها چطور؟ - اوه به خیلی بیشتر نیاز داریم، آره
با زره بیشتر، راهبرندههای بیشتر، و زمان بیشتر
بعلاوه، ازمایشگاهم یجورایی الان ذوب شده. چیه؟
No comments yet. Be the first to leave one.