لومړۍ 200 کرښې.
.ما هنوز اسم همدیگه رو نمیدونیم من بوفیم
!و تو هم تاریخی «یعنی به تاریخ پیوست»
تکنیک ضعیفی هستش
اولویتبندی، ضربه به متوسط
عملت بسنده بود
اما به نظر من زیادی خونریزی شد
.جایلز، به این اشاره نکن من از اینکه دنیا رو دوباره به جای امنتری تبدیل کنم، خوشحالم
نمیگم که حرکات تو مزیت نداره
اما تو انرژی و زمان زیادی مصرف میکنی به سادگی باید مینداختیش و میکُشتیش
وایسا
اوه، عالیه
من بُکشمشون، تو هم وسایلشون رو جمعکن
این چیه؟ - نمیدونم -
اما نگرانت میکنه - . . . آره من -
،فکرمیکرم این خونآشم رو تصادفی کشتیم اما شاید یه چیز دیگهای باشه
یه چیز بزرگ؟ - آره -
بهتره با کتابهام مشورت کنم
" و دورانِ بحران خواهد آمد "
" دنیا در وضعیت نامعلومی قرار میگیرد "
" . . . و در این زمان "
" آنویتد" میاید ". . . " «آنویتد : تدهین شده»
" جنگجوی بزرگ استاد "
. . . و قاتل او را نخواهد شناخت"
. . . متوقف نخواهد کرد . . .
"و او قاتل را به جهنم هدایت خواهد کرد . . .
. . . هماطنور که این نوشته شده"
"این اتفاق هم خواهد افتاد . . .
. . . پنج نفر خواهند مُرد "
و از خاکستر آنها "آنویتد بر میخیزد
. . . برادران " اوریلیز " بادی به او درود بگویند "
"و او را به سرنوشت ابدیش هدایت کنند
. . . هماطنور که این نوشته شده"
"این اتفاق هم خواهد افتاد . . .
و یکی از برادران باید یک شب قبل از این رویداد برای شکار بیرون برود
و خودش را به کشتن دهد
چون اون نمیتونست قبل از اینکه غذا بخوره وظیفهش رو انجام بده
اوه، وایسا
این جاییی ننوشته
آنویتد بزرگترین سلاح من علیه قاتل خواهد شد
اگه شما نتونید اونو برای من بیارید
. . . اگه اجازه بدین اون دختر جلوتون مانع بشه
عاقبتتون اینجوری میشه
: این قسمت هیچوقت یه پسر رو سر قرار اول نکُش
:: ترجمه از: محمد امین :: :: Maa.Vampire :: تاریخ ترجمه: 95/3/29/font>
اون نشانِ روی حلقه
. . . معتقدم که نشانی برای وفاداریِ اما
اما با هیچکدوم از بخشهایی که من درس خوندم ارتباط نداره
این چی؟ داخلش یه خورشید و سه تا ستاره است
آشنا به نظر نمیاد؟ - بزار ببینم -
. . . نه، فکر نمیکنم این بیانگر چیزی
وایسا، همینجاست " خورشید و سه ستاره "
اینارو باش
بهت که گفتم آشناست
"" توسط دستور " اوریلیز " آره، حق با توئه
دو امتیاز قاتل میگیره زمانی که ناظر هنوز اتمیاز کم داره
اوه، اوِن، سلام
چی میخوای؟ - یه کتاب؟ -
ببین، اینجا مدرسهست و دانشآموزا کتاب میخونن تا چیزهایی یاد بگیرن
تازه داشتم گمان میکردم که اون یه افسانهست
.من کتاب امیلی دیکنسون رو گم کردم
.مسخرههست . . . اما ازش خوشم میاد یه جورایی پتوی امنیتی هستش برام «اصطلاحی که به معنای آرامش یافتن به کار برده میشه»
.منم یه چیزی مثل اون دارم خب، مال من پتوی واقعیِ
و راستش الان دیگه برام مهم نیست
پس! امیلی دیکنز، هان؟ کارش عالیِ
دیکنسون - اونم خوبه -
بخش اشعار اونطرفه
فکر نمیکردم اینجا پیدات کنم؟
چرا ؟ - . . . منظورم -
یعنی . . . به نظرم توانایی خوانش داری
مرسی
اما . . . به نظر اهل کتابخوندن نیستی
از اون آدمایی که خودشون رو توی یه اتاق تاریک با کلی کتاب کهنه حبس میکنن
و من دلخورت کردهام
!نه
نه، فقط از اینکه به چطوری بودن من فکرمیکنی، غافلگیر شدم
نباید باشی
آه، خب، من کتاب دوستدارم
یعنی، عاشقشونم
این چیه؟ - اوه . . . این یکی نه -
این یکی رو دوست نداره
اوه! امیلی دیکنسون
ما جفتمون هوادارشیم - آره. شاعر خوبیه -
. . . یعنی، به عنوان
یه دختر؟ - به عنوان یه آمریکایی -
توی کلاس ریاضی میبینمت
اگه بتونم چیزی بفهمم
باشه
دستور اوریلیز یک فرقه خیلی قدیمی و مورد احترامِ
اگه اعضاش اینجا باشن، حتما دلیل خوبی دارن
اون اوِن بود - آره، میدونم -
بازم از کتابِ امیلی دیکنسون جلد داری؟ یکی نیاز دارم
بوفی، به جای اینکه برای تعطیلاتِت کتاب بخوای
به نظرم بهتره به مشکلاتی که داریم رسیدگی کنیم
درسته . متأسفم . حق با توئه
خونآشامها
این لباس چاق نشونم میده؟
اوِن فورمن داشت با تو حرف میزد؟
درسته
واو! اون به زور با آدما حرف میزنه
اون تنهاست، مرموزه
. اون میتونه به مدت 40 دقیقه به فکر فرو بره من وقت گرفتم
اون محشر بود مکدر بود
حالا از چی حرف زدین؟ - امیلی دیکنسون -
اون کتابای امیلی دیکنسون رو میخونه؟
اون حساسه، اما با این حال مردواره
اما وایسا ببینم ، تو که تاحالا کتابای اون رو نخوندی
!ای شیطون
کسی میدونه این چیزِ سبز چیه؟ - من که ازش دوری میکنم -
به نظرم کلمِ . یا شایدم پنیر چسبناکِ
خب، بوفی ، کشتار دیشب چطور بود؟ - ! زندر -
یعنی . . . هدفگیری چطور بود؟
نه، منظورم اینم نیست - خیلی خوب بود ، ممنونم -
یه فرقه جدید سبکسر خونآشام به شهر اومده
چه بد - اونا کلی پول از راه توریستی برای شهر در میارن -
اوه ، آقای تحریک رو باش
اوِن ، اون همیشه تنهاست
شاید بهتره یکی باهاش بشینه
آره، فقط از روی ادب
موفق باشی
خب ، الان چی شد؟
نگاه کن! یه صندلی خالی
بزار کمکت کنم - ممنون -
پسر، رانهای کوردیلیا از اون که فکر میکردم بزرگترن
حداقل الان دیگه مجبور نیستی سبزیجات رو بخوری
اوِن، امشب با بچهها میریم کلاب. تو هم میای؟
کیا هستن؟ - خب، من هستم -
دیگه کی؟ - منظورت غیر از منه ؟ -
بوفی ، توچی؟ - چی؟ -
. نه ، نه
اون از خوشگذرونی خوشش نمیاد
چطوره ساعت هشت بریم اونجا؟
آره، هشت خوبه
میرم اونجا
زیاد چیز مهمی نیست . فقط یه مشت آدم دور هم جمع میشن
!خیلی هم مهمه - نیست -
چرا هست! بهش بگو
متأسفانه خیلی مهمه - ممنونم - «منظور جایلز این بود که کار مهمی داره»
وایسا، چی داری میگی؟
شماها دارین چی میگین؟ - پسرا -
من دارم از دردسر حرف میزنم یک پیشگویی ست قراره که به واقعیت بپیونده
دستورِ اوریلیز - درباره ارتباط دقیقا حق با تو بود -
من به نوشتههای اوریلی نگاه کردم
اون پیشگویی کرده که برادرانِ دستورش آنتوید رو به استاد تحویل میدن
اون کیه ؟ - . دقیق نمیدونم . یه مبارز -
. . ." اینجا نوشته " اون از خاسکتر پنجنفر برمیخیزد
در غروب هزارمین روز . . ." "ظهورِ سپتوس
خب، هرچی که باشه ما براش آماده میشیم
که امشبه - امشب، مشکلی نیست -
!مشکل داره! نباید امشب باشه - محاسبات من دقیق هستن -
!محاسباتات حتما اشتباه هستن! اشتباه
بوفی یه قرار خیلی مهم داره - اوِن -
،خیلیخب، من میپرم توی ماشین زمانم برمیگردم به قرن 12
،و از خونآشامها میخوام که پیشگوئی رو عقب بندازن زمانی که تو سر شام نشستی
خیلیخب ، تو دیگه داری مسخره میکنی
بوفی، این یه خونآشام عادی نیست
ما باید قبل از اینکه استاد دستش بهش برسه، جلوش رو بگیریم
! اما . . . پسره خوشتیپه
!نوجوانی! خیالپردازیهایِ سنِ بلوغ
این موارد فقط باید یکم صبرکن کنن
،نیروهای سیاه دارن برعلیه ما میشن و ما هم یه فرصت داریم تا اونا رو به عقب برانیم
امشب ما میریم مبارزه
شاید اشتباه محاسبه کرده باشم - به نظرم من که آره -
: خب، میدونی به قول معروف نود درصد تفریح خونآشامکشُی همین صبرکردنه
نمیتونستی بهم بگی نود درصد گذشته؟ - ما مسلما به اندازه کافی اینجا صبرکردیم -
به علاوه، قبر نورانی و سرسبزی هم نیست معلوم نیست کی میخواد برخیزه
ظاهرا امشب هیشکی برنمیخیزه
پس آزادم؟ میتونم برم به کلاب، دنبال اوِن؟
بسیارخب. اگه میخوای برو دنبال خوشگذرونیت
اما گمونم لازم نیست که بهت راجع به کسی که از وضعیت منحصربهفرد
تو بیخبرِ هشدار بدم
آره، پشت جعبه رو خوندم - اگه هویت تو به عنوان یه قاتل معلوم بشه - «منظور بوفی اینه که از خطرات با خبرم»
ممکنه تو و آدمای اطرافت رو توی خطر بزرگی بندازه
:خب، حالا که اینوطریه ، اون لباسی که روش نوشته من قاتلم، ازم بپرسید چجوری" رو نمیپوشم"
شب خوش
پنج نفر باید بمیرند و از خاکستر آنها" "آنتوید برمیخیزد
مطمئنم بودم که امشب بود
من رفتم روی فرودگاه
یک اسب محصور همراه مرگ ظاهر میشود همانطور که این بلا سر سوارکارش آمده
قضاوت خواهید شد
قضاوت خواهید شد
اون روز با خودش آتش خواهد آورد
آتش سقوز خواهد کرد. قضاوت
. فکر نکن آمادهای آماده این که به اون فکر کنی
، اگه اون تو گناه باشه پس همه جا گناه هست، این یه نقدینه است
در اون روز کسی به ما نخواهد گفت که چیکار کنیم
یا دلیل اینکارمون چیه
نمیتونین آماده بشین
. . . اون روز - هی ، تو باید بشینی -
باشه؟
میخوای در برابر نیکوکاری مقاومت کنی؟
همه خوبن؟
تو خوبی؟
میتونی تکون بخوری؟
پس گذاشتی رفتی خونه؟ - باید چیکار میکردم؟ -
به اوِن میگفتم : " شرمنده دیر کردم توی قبرستان با کتابچی منتظر خونآشام بودم
تا بتونم جلوی یه پیگشوئی شیطانی رو بگیرم"؟
یا . . . لاستیک ماشینم پنچر شده بود؟
،دیگه نمیتونم تحمل کنم . انگار همه به من خیره شدن به هیولایِ عجیب غریب بسیار قدیمی
چیه؟ درسته ، من زندگیای نداردم یالا، اینجا چیزی واسه تماشا نیست، بزن به چاک
یکم زیادی داری واکنش نشون میدی
No comments yet. Be the first to leave one.