لومړۍ 200 کرښې.
من فقط برای این آمدم که بگویم
هیچکس نمیتواند ساکتم کند
اگر قرار است کسی بمیرد، هی
بگذار جام بهتری نصیبش شود
ساعت و نوبت آگوستو ماترگا
بر اساس داستانی از
تهیهکننده
همکاران تهیهکننده
موسیقی متن
تدوین
فیلمبرداری
فیلمنامه و کارگردانی
سلام بر شما، جناب سرگرد.
سلام.
حالتان چطور است، جناب سرگرد؟
خوبم، خدا را شکر.
داخل منتظر بمانید.
سلام، آقای آگوستو. سلام و درود بر شما.
آقای آگوستو؟
بله، خودم هستم.
در خدمت شما هستم، برای هر خوب و بدی.
اول از همه بگویم، از لاف زدن خوشم نمیآید.
شجاعت با حرف زدن ثابت نمیشود.
بگذارید نشانتان دهیم چه کارهایی از دستمان برمیآید.
خب رفیق، چرا شروع نمیکنی؟
خون این مردم را به جوش بیاور!
شما امر بفرمایید و ما اطاعت میکنیم. الان برمیگردم.
یالله!
بترسانشان!
آقای آگوستو!
جناب آگوستو!
این بساط مهمانی را جمع کنید، احمقها!
این یک دستور است.
گفتم این یک دستور است!
قلدریات را برای کسانی نگه دار که لیاقتش را دارند.
چقدر؟
این فقط یک نمونه بود. خودت تصمیم بگیر.
من فقط قیمت اسبها را تعیین میکنم.
یک مرد باید ارزش خودش را بداند.
اما ارزش بعضیها بیشتر از بقیه است.
میمیتا!
- یک چیزی بخور. - گرسنه نیستم.
غذا دارد سرد میشود.
اما باید بخوری.
- فقط یک ذره امتحان کن. - گفتم گرسنه نیستم.
به خاطر آن جشن است. دیشب نتوانستم بخوابم.
- هیجانش خیلی زیاد بود. - چرا نمیرود بخوابد؟
داروی خواب، رختخواب است.
- من نمیخواهم! - از تو نظر نخواستم.
- میخواهم بروم جشن! - من نشانت میدهم جشن یعنی چه!
نه، من را نزن! میخواهم بروم!
مادر!
او فقط یک بچه است، خسته شده.
مادر!
بنشین سر جایت.
باید صبور باشیم.
من نه، من نمیخواهم!
آن قیافه ساختگی را برای من نگیر.
حتی روسپیها هم کمتر غر میزنند.
هر دوتای شما دارید میروید به مزرعه. آماده شوید.
زبانت را موش خورده؟
شرط میبندم داشتی دروغ میگفتی.
کی، من؟
ورقبازی بلدی؟
نه خیلی خوب.
این یارو بلده.
شوخی میکنی؟
یک سالی میشود که بازی نکردهام.
کوئیم، وسایلم را جمع کن. بزن برویم!
کوئیم!
اسلحه بدون صاحب مثل یک پیردختر تنهاست.
خوشحال باش، تومه.
مانوئل، پیشنهادت را بگو.
یک دانه دیگر و تمام است.
نوبت شرط توست.
داری اسلحهات را از دست میدهی!
پنجاه تای دیگر.
پنجاه تای دیگر روی مالِ مانوئل بودنش.
صد تا.
صد تا روی مالِ تومه بودنش.
- صد تا شرط میبندم که نیست. - صد تا که نیست.
ساریما! ساریمای خوب!
- بیا پیش بابایی، نیلوفر من. - گم شو، حالم را به هم میزنی.
صدتای دیگر... این فایده ندارد.
این فایده ندارد.
- بیا جلوتر، تو. - به حراج احترام بگذار.
پنجاه تای دیگر. برای ساریما!
منم میخوانم.
- چی شده؟ ادامه بده! - این فایده ندارد.
آسان بگیر، برای همه به اندازه کافی هست.
چرا آمدی؟
دلم خواست.
با من بیا!
دست از سرم بردار.
تو ساکت باش.
چه کسی روی ساریما قیمت میگذارد؟
او را بگذار برای حراج.
- انجامش بده، ژائو لومبا! - برای بار اول...
نه، کاری به کارش نداشته باش.
هی، حواست کجاست؟
- پنج. - منم همینطور.
من هم.
من شش تا بالا میبرم.
بس کن این کارها را وگرنه پدر را صدا میزنم.
نه تا میخواهم.
یک بار گفتم نه.
پنجاه.
گفتم پنجاه!
پنجاه برای بار اول، بار دوم، بار سوم...
حراج مقدس است.
این جدی است! خدا مجازات میکند...
- خفه شو، لومبا! - بگذار رد شوم.
- نگذارید برود! - اینجا که مهمانی نیست.
من دارم میروم.
بگذارید ژائو لومبا برود.
تو پیش من میمانی!
او مال شماست، آقای آگوستو.
مراقبش باش.
افتادی تو دردسر، رفیق، یک دردسر بزرگ. نه بابا، اینطور نیست.
- این را بگیر! - بگذار ببینم!
- بگذار ببینم! - این را بگیر!
اوپس هل نده، کثافت!
- باز هم میخواهی؟ - هورا برای آقای آگوستو!
- و تو داشتی با او میرفتی؟ - آره، اما الان تو را ترجیح میدهم.
من آن یارو را اصلاً نمیشناختم!
چرا اینطور است؟
نمیخواهم دخالت کنم... اما تو مراقب خودت باش.
آن دو تا مثل کارد و پنیر هستند.
آقای آگوستو امروز دیگر به شما نیازی ندارد.
واقعاً؟
پس ما کجا بخوابیم؟
این را دیگر نگفت.
رز، نیلوفر، بابونه
همه این گلها
عاشق آنها
فکر کنم خواهم شد
عاشق آنها
فکر کنم خواهم شد
لوریندو، از شرمساری داری تختت را میسایی!
بیدار شو، تنبل بیخاصیت!
روزیتا کوچولو، او به عشقمان پایان داد
بابونه من هم، او هم همین کار را خواست بکند
ماریا، هی، ماریا کانخا،
قلاده آن پیرمرد را ببند!
او به یک نوشیدنی سنگین نیاز دارد!
سگهای کثیف!
اگر میخواهی از زندگی لذت ببری
همهاش مال من است!
چرا سردش شده؟
حالش خوب نیست.
بهتر است ریسک بیرون رفتن در هوای شب را نکنی.
او فقط لوس شده است.
هوای تازه مزرعه برایش خوب است.
وقتی تیاو دا بویادا آمد صدایم کن.
باید چند تا گاو بفروشم.
آه در بساط ندارم...
به پول نقد بیشتری نیاز دارم.
آقای آگوستو! آقای آگوستو!
رئیس!
موضوع چیست؟
خودت را آماده کن. خبر بدی برایت دارم.
اول از همه یک کم احترام بگذار!
- متاسفم، منظوری نداشتم! - حرفت را بزن!
- میتوانستم جلویشان را بگیرم... - حرف بزن!
داشتیم میرفتیم به مزرعه،
من و میمیتا با هم، و همسرتان هم جلوتر.
یکهو سر و کله آقای اوویدیو پیدا شد،
که سلامی داد و رفت جلوتر.
داشت خیلی یواش با همسرتان صحبت میکرد.
بعد سرعتش را کم کرد، آمد پیش دختر...
افسار را گرفت و او را کشید
به طرف خانم دیونورا.
هر سه نفرشان، با هم، خیلی نزدیک.
من از خالهزنکبازی خوشم نمیآید رئیس، حد خودم را میدانم،
جلو نرفتم.
به یک تقاطع رسیدیم بدون اینکه سرعتمان تغییر کند...
و آن سه نفر، راه مزرعه اوویدیو را پیش گرفتند.
به آنها گفتم: «برگردید، دارید اشتباه میروید!»
خب، بعد آقای اوویدیو خیلی سریع گفت...
«برو به رئیست بگو که زنش دارد ترکش میکند.
حالا او تحت مراقبت من است،
با دعای خیر خانوادهام و برکت خدا.»
من جلویشان را نگرفتم.
بحث ناموس و آبرو بود،
دفاع از آنها حق شماست.
خوشتان نمیآمد اگر من...
کار خوبی کردی.
آدمهایم را صدا بزن!
بیا نزدیکتر! بیا نزدیکتر!
زود باش!
سیگانو!
سیگانو!
آقای آگوستو صدایت میزند!
- دیوانه شدی یا چی؟ - او لازمش دارد.
من یک رئیس جدید پیدا کردهام.
- موضوع انتقام در میان است... - و او پول بیشتری میدهد.
موضوع جدی است.
برو، برو.
آقای آگوستو...
آنها نمیآیند.
No comments yet. Be the first to leave one.