لومړۍ 200 کرښې.
چهار ساعت تا اعدام.
پاشو.
یه ملاقات کننده داری.
اونو بذار.
'بکت'.
من پدر 'جیمز موریس' هستم، یکی از کشیش های اینجا.
امروز چطوری؟
چیزکیک؟
نه، ممنون.
میدونی، من وانیلی سفارش دادم ولی شکلاتی آوردن.
همین الان منو بکشید.
پدر، ممنونم که اومدید اینجا، ولی من خوبم.
خب، منو ببخشید.
بیشتر کسایی که جای تو هستن یه جور دیگه فکر می کنن.
می تونم بگم بیشترشون
فاقد وضوح و خونسردی من هستن.
نمی خوام پا رو از گلیمم درازتر کنم، ولی شاید این آخرین فرصتت باشه
که با کسی حرف بزنی.
میدونی چرا من اینجا هستم، درسته؟
یه چیزایی میدونم.
خب، این درست نیست.
داستان واقعی خیلی جذاب تره.
میخوای برات تعریف کنم؟
ولی باید بهت هشدار بدم.
یه تراژدیه، و حتی از من شروع نمیشه.
عجیبه، ولی از یه نفر دیگه شروع میشه.
یعنی، از مادرم.
'مری ردفلو'.
سال ها ساکن هانتینگتون، لانگ آیلند.
وارث یه ثروت 18-19 میلیارد دلاری.
میگن پول خوشبختی نمیاره.
اشتباهه. میاره.
هممون بزرگسالیم، بریم سر اصل مطلب.
بهم گفتن شبی که پدرمو ملاقات کرد
یه شب مثل بقیه شب ها بود.
ساعت چنده؟
خدای من.
چی شده؟
خدای من، باید فورا برم.
داری چیکار میکنی؟
تموم شد، باشه؟
تبریک میگم که بهمون گفتی.
ولی فکر کنم میدونی چه اتفاقی باید بیفته.
من 18 سالمه.
متاسفم.
نه.
باید تصمیم خودم باشه.
مال خودم.
باشه.
مجبورت نمیکنم از شرش خلاص شی.
ولی نه اینجا.
نه زیر این سقف.
اینجوری شد که 'مری ردفلو' اهل 'هانتینگتون'
شد 'مری ردفلو' اهل 'بلویل'، نیوجرسی.
پدرم فقط یه بار منو دید،
همون یه بارم کافی بود تا آمبولی ریه کنه.
توی بیمارستان 'جرزی سیتی مموریال'.
مادرم تنها موند
و تو قسمت گواهینامهی رانندگی 'نیوآرک' کار میکرد.
خیلی زود یه چیز مهمی بهم گفت.
ممکنه از خانواده طرد شده باشیم، ولی از ارث محروم نشدیم.
پدربزرگ یه تراست غیرقابل برگشت درست کرده بود.
برای فرار از مالیات.
املاک، قایقها، هواپیماها، حتی یکی دو تا جزیره،
میرسید به نفر بعدی توی صف.
شاید یه روزی به من میرسید.
اگه بیشتر از بقیه عمر میکردم.
فقط باید صبر میکردم.
تا همه بمیرن.
چگونه یک قتــل عــام انجام دهیم
زيرنويس از مهدي shine021
یه مادری که همهکارو تنهایی انجام میداد. فکر میکنی سخت بود؟
ولی فرهنگ،
طبقه و استایل یه اشرافزاده رو بهم داد.
اون موقع بود که اولین بار دیدمش.
'جولیا استاینوی'.
همون موقع فهمیدم که برای هم ساخته شدیم.
من جای درستی بودم.
اینجا چیکار میکنی؟
مامانت منو دعوت کرده.
کجا زندگی میکنی؟
'بلویل'.
تو خیابون؟
چی؟
شنیدم تو خیابون زندگی میکنی.
من تو خیابون زندگی نمیکنم.
و قرار نیست همیشه اونجا بمونم.
من کلی پول به ارث میبرم.
کلی؟
داری سعی میکنی منو تحت تاثیر قرار بدی؟
مهم نیست اگه این کارو میکنی.
بعدش یه نمایشگاه هنری داریم.
باشه.
آروم باشین، همهچی مرتبه.
'وال'، میبینی؟
یه کم.
'بکت'، میای با من؟
مادرم جوون بود، برای همین اولش متوجه علائم نشد.
اولش علائم رو نفهمید.
نه دکترها. ولی خانواده میدونست.
میتونستن کمک کنن.
اما هیچی.
حتی یه کلمه هم نگفت.
'بکت'، همه اینا اشتباهه.
چه اشتباهیه؟
تو لیاقتت بیشتر از اینه.
یه اشتباهی در موردم شده.
میخوام یه قولی بهم بدی.
میدی؟
باشه؟
قول بده که تسلیم نشی.
تا وقتی به اون زندگی که
واقعا لایقشی نرسی.
اون زندگی که من برات آرزوشو داشتم.
میتونی این کارو برام بکنی؟
زندگی که لایقشم...
منظورش چی بود؟
آخرین خواستش این بود که تو مقبره خانوادگی
تو 'هانتینگتون' دفن بشه.
اما بدون هیچ جوابی،
سر از 'ایست اورنج' درآورد.
عیسی گفت: من راه و راستی و زندگی هستم.
اون موقع تصمیمم رو گرفتم.
همون لحظه.
میرم سراغ منبع اصلی
و جایگاهی که حقمه رو طلب میکنم.
ما شرایطت رو درک میکنیم.
با این حال، نمیتونیم در حال حاضر بهت کمک کنیم.
متاسفیم و امیدواریم حالت خوب باشه.
امیدواریم حالت خوب باشه.
بعد از اون، تو 'نیوجرسی'
توی چند تا خانواده مختلف بودم.
در مورد 'جولیا'، کمتر و کمتر میدیدمش.
تا اینکه بالاخره...
دیگه اصلا.
و با خودم فکر میکردم، اگه دوباره همدیگه رو ببینیم،
من کی خواهم بود؟
یه آدم موفق؟
یا نه؟
سالها بعد، یه کار کاملا آبرومند پیدا کردم.
هر روز کت و شلوار میپوشیدم.
'وارن'، زود اومدی.
قربان.
اون سفارشو از 'آپتاون' بردار.
'آپِر وست'.
هنوزم حواسم به 'ردفلوها' بود.
متاسفانه خیلی رو اعصاب بودن و دیر میمردن.
تقریبا قبول کرده بودم که یه قرونم از این ارث به من نمیرسه.
نه تو این زندگی.
شاید هم اشکالی نداشت.
'بکت'؟
امکان نداره!
خدای من!
سلام!
آره...
باورم نمیشه تو باشی.
منم همینطور.
چه خبر از...
تو تو 'سرویس مخفی' کار میکنی؟
آره.
نمیتونم زیاد حرف بزنم.
الان تو شهر زندگی میکنی؟
آره.
یه کم اونورتر.
هنوز تو 'بلویل' هستی؟
آره.
تو چی؟
هنوز تو 'مونتکلیر'؟
آره.
یه مدت لندن بودم.
ولی دوباره برگشتم همون جای قبلی.
خب...
دوست دارم یه وقت درست و حسابی با هم حرف بزنیم.
بریم یه چیزی بخوریم؟
عالی میشه.
ولی وقت یه کم...
آره، میفهمم.
خیلی خوشحال شدم که دیدمت.
خوشحالم که هنوز همونجوری هستی.
یعنی... یعنی چطوری؟
فقط... خودت.
آخرش چی شد به اموال 'ردفلو'؟
من به ارث میبرم.
یه روزی.
وقتی همهشون رو از بین بردی بهم خبر بده.
*لبخند بزن.*
*یادته تو مدرسه؟*
*خوشحال شدم که دیدمت.*
قول بده تا وقتی زندگیتو درست نکردی نمیری تو.
هفت تا بودن.
هفت تا 'ردفلو'.
داشتن روی زمین راه میرفتن.
مادرم زیر خاک و من تو یه آپارتمان کوچیک.
اگه چند تا شاخه از درخت خانوادگی رو قطع کنم...
از کجا شروع کنم؟
من اینجا نیستم.
'تیلور اکستر ردفلو'.
تو شرکت مالی باباش کار میکرد.
نه تنها پیداش کردن آسون بود.
بلکه تو منطقه مالی نمیشد ازش دوری کرد.
No comments yet. Be the first to leave one.