لومړۍ 17 کرښې.
صعود کردن تو ميدان جنگي که نميتوني برنده اش باشي
تا ميتوني سخت پيچ و تاب بخور , اين هنوز بي معنيه
بايد اينطور مي شد,اين بايد يه وقتي اتفاق مي افتاد
اما تو رفته بودي و يه چاقو گرفته بودي ,براي يک جنگي مسلحانه
و تنها چيزي که ميتوني حفظ کني
پرچميه که تو تکانش ميدي
و دور قبرت ميچرخوني
تو خيلي دور شدي
فکر ميکني کي هستي؟
اين چيزيه که براش بوجود اومدي؟
خب اين يعني جنگ
هر چي که ميخواهي بگو
اما صداي حرفات بجايي نمي رسه
تنها چيزي که بلد بودي جنگ رواني بود
(خب اينجا چيزي براي خارج کردن نيست (عوض کردن
و حالا تو شگفت زده اي
کي ميتونه تو رو از قبرت ( مخمصه اين جنگ) در بياره وقتي به عمق شيش فوت توش دفن شدي
No comments yet. Be the first to leave one.