لومړۍ 151 کرښې.
آنچه در شاهزاده اژدها گذشت...
نمیتونم تکون بخورم، نمیتونم راه برم، و این قرار نیست که بهتر بشه.
اوه... من همینحوری ولت نمیکنم. باید یهچیزی باشه.
شما باید آروم بگیرید.
اینجا بیمارستان هستش.
من اینجام تا به شاه خدمت کنم.
شاه ازران.
ولی من شاه نیستم. من فقط شاهزادهام، پدرم...
نه ! نه، نه، نه !
اِزران ؟
تو با چیزی درافتادی که نباید باهاش درافتاد،
و حالا داری تقاصشو پرداخت میکنی.
کالوم ؟ حالت خوبه ؟
« ارائـــهای از Erfan_Ugmid »
« کتاب دوم : آسمان » « بخش نهم : نفس بکش »
اِزران، امیدوارم بدونی که من هیچوقت قصد صدمهزدن به تو یا کالوم رو نداشتم.
این ترسناک بود، کلادیا. جوری که رفتار کردی.
میدونم، و من واقعا معذرت میخوام.
ممنونم. نگران من نباش، طوریم نمیشه.
تعجب کردم که اینجا دیدمت.
و بیشتر متعجّب شدم از اینکه غذای اون پلنگ سیاه نشدی.
من یه راهی برای برقراری ارتباط با حیوانات دارم.
و پلنگ سیاها درواقع خیلی دوستانهان.
اونا از ستایش، تعریف کردن
و یک خراشیدن دوستانه زیر چونشون هرموقعیای از الان یابعداً رو دوست دارن.
هِی، شبیه منه !
واو !
میخوای بری اون بالا ؟
همین الان باید اینو تموم کنم !
آینهرو پرت کنم تو رودخونه و برای همیشه خلاصت کنم.
اینکارو نمیکنی.
تو خیلی کنجکاوی.
گرسنه برای علم و قدرت هستی.
دوتا از چیزهایی که من میتونم فراهم کنم.
اجازه بده... که اعتمادتو بدست بیارم.
و چطور اینکارو میکنی دقیقا ؟
قلبتو جستجو کن.
یه چیزی وجود داره که تو خیلی میخواییش.
امّا...
چیزی یا شخصی...
توی مسیرت ایستاده.
من...
من یه مشکلی با گوش دادن مردم به حرفم دارم.
برای شنیدن مهم ترین چیزی که دارم میگم.
این مردم کی هستن ؟
اونا شاه ها و ملکه هان.
رهبرهای چهار پادشاهی دیگهی انسان ها.
پس باید توجهشونو جلب کنیم.
خب... ازران، چرا اینجایی ؟
- و تنهاعم هستی ؟ - متوجه چیزی شدم.
پدرم...
اشکالی نداره.
اگه نمیخوای مجبور نیستی درموردش حرف بزنی.
میدونم شبیه هم نیستن، ولی...
وقتی بچه بودم، پدر و مادرم از هم جدا شدن.
یادمه صداشونو میشنیدم که یه عالمه شبا دعوا میکردن
بعد اینکه ما میرفتیم بخوابیم.
و بعدش یهروز
بهمون گفتن که مامانمون به دل بار رفته، جایی که خانوادهاش متولد شدن.
و بعدش گفتن...
باید انتخاب کنیم.
و سورن بابامو انتخاب کرد.
چجور میتونستم انتخاب کنم ؟ چطور میتونستم اینکارو انجام بدم ؟
بعدش مادرم به پدرم نگاه کرد، و بهم گفت که بمونم.
او گفتش که من باید با سورن بمونم، که اون خونم هستش،
و برادرم و من به همدیگه نیاز داشتیم.
و بعدش اون رفت.
ولی چطور اینکارو کرد ؟
چرا باید تنهات بزاره ؟
فکرمیکنم اون نیاز داشت که برای خودش بره.
تا خوشحال باشه... به نحوی.
شاید متوجه شده باشی که پدرم کاملا مشتاقه.
دلت باید براش تنگ شده باشه.
از دست دادنش سختترین چیزی بود که برام اتفاق افتاده بود.
وقتی بزرگ میشی،
بعضیاوقات تغییراتی وجود داره که انتظارشو نداری،
و تو باید با چیزایی که آمادگیشو نداری روبهرو شی.
کالوم اونو بهم گفت.
تو خیلی خوش شانسی که یه برادر مثل کالوم داری.
میدونم.
و... من خوش شانسم که برادرمو دارم.
سورن یه تنبله، ولی تنبل منه !
میدونم اون هرکاری میکنه که ازم مواظبت کنه،
و من هرکاری براش انجام میدم.
ازران، تو فقط یه ارتباط با حیوانات نداری...
تو میتونی باهاشون حرف بزنی، درسته ؟
بله، میتونم باهاشون حرف بزنم.
ازت میخوام که بهم کمک کنی که تو جنگل چیزیرو پیدا کنم.
اگه بتونم یه میوهی شیری پیدا کنم، شاید بتونم به سورن کمک کنم.
کالوم ! بیدارشو !
باید باهام بمونی !
باهام بمون، ! باهام بمون !
نفس بکش، نفس بکش
نفس بکش.
کالوم، ازت میخوام که نفس بکشی.
تو فقط باید نفس بکشی، عزیزم.
من با همهچیز احساس غوطهور شدن میکنم.
من... من خیلی افکار دارم، چیزا دور سرم میچرخن.
بعضی وقتا تو فقط باید رو حال تمرکز کنی
یه نفس عمیق بکش و بده بیرون.
اوه، کالوم ! لطفا، برگرد.
اهمیتی نداره که قبلا چکار کردی.
فقط ازت میخوام که دوباره خوب شی.
کالوم !
بعضیاوقات چیزا میتونن خیلی پیچیده شن
که ذهنمون نمیتونه کاملا تنهایی تشخیصش بده.
ولی وقتی آروم شی و به خودت استراحت بدی،
روحت و بدنت میتونه با ذهنت هماهنگ شه، و کمکش کنه.
من فقط باید... نفس بکشم ؟
برای شناختن حقیقی و عمیق چیزی،
باید بدونی که اون همراه سر، دست، قلب
ذهن، بدن، و روحت هستش.
من با تمام وجودم عاشقت هستم، و خواهم بود.
نمیتونم اینطوری از دستت بدم، خیلی برام اهمیت داری !
کالوم، من...
من...
اوه ! نگاه کن، حالا بیدار شدی.
حتی سرحال بنظر میرسی.
و این یه برقه تو چشمات ؟
اوه، نه، اون یه برق نیست، این یکی از اون حالت های تند خوابه.
- اینجا، بزار... - دارمش.
من آرکانوم آسمون رو درک میکنم.
اینجا جاییه که موش خرما گفت که باید بریم.
اونجاست، میبینمش.
یه بوتهی شیر میوهای.
نگاه کن، کلادیا ! یه خانواده از آهوهای کوهی اینجاست.
تقریبا فراموش کردم که آهوهای کوهی چقدر عاشق شیر میوهن !
بله، بله همینطورن.
کالوم بهت احتیاج داره. راه برگشتو بلدی ؟
من یه عالمه دوست دارم که اگه گم شم کمکم کنن.
واقعا متاسفم.
متاسفم اگه کارایی که من قبلا انجام دادم وحشتناک و گیج کننده بودن.
من به تو و کالوم خیلی اهمیّت میدم.
میدونم.
تو آرکانوم آسمون رو بلدی الان ؟
یه چیز آسون نیست. همه چیزه.
اونا فقط مجبورن... کنار هم بیان، میدونی ؟
شبیه اینه که، من قبلا ازش استفاده میکردم که قدرت آسمون رو تو دستم نگه دارم، درسته ؟
ولی الان اون رفته.
ولی، رایلا، تمام دنیا شبیه یک سنگ اولیهی غول پیکر هستش،
و ما داخلشیم !
من داخل جادوی آسمونم
ولی همچنین درون من هستش، با هرنفسی که میکشم.
اون جورش با عقل جور درمیاد !
بله ! و من داشتم به پرندهها فکر میکردم، و بادبان ها
و اینکه چطور اونا به باد متصل میشن.
و فکرمیکردم که باید بالهامو پیدا کنم...
ولی فقط همینه،
من بالم !
این کمتر با عقل جور درمیاد... ولی باشه !
لحظهی حقیقت.
No comments yet. Be the first to leave one.