لومړۍ 200 کرښې.
« براساس داستانی واقعی » برخی شخصیت و رخدادها برای اهداف » « داستانی، رنگ تخیل به خود گرفتهاند
« رُم، نوامبر 2009 »
...این وکیلجدیده
بهش اعتماد داری؟
آره، دارم
سلام، لئا - سلام، دالیا -
سلام، دنیس - سلام -
مطمئنای میخوای به این سفر بری؟
شمارهم رو که داری
هر اتفاقی افتاد، بهم زنگ بزن. فهمیدی؟
فهمیدم
مامان، درست میشه، باشه؟
«من وْ تو توی «میلان
میدونم
میرم یهخرده هوای تازه بخورم
دنیز
مادرت باید هر روز به من زنگ بزنه
یا اینکه برام پیغام بذاره. خوب به نظر میرسه؟
بهش گوشزد کن که این کار مهمه
حتماً
خوشحالام شما اینجائی
مامان از شما خوشش میاد
این برای شماست. آخریمه
ممنون. خیلی مهربونای
بهنظرتون پدرمادرم برمیگردن پیش هم؟
درک میکنم دلت میخواد برگردن پیش هم، اما واقعاً فکر نمیکنم
،یک، دو، سه، چهار، پنج
،شش، هفت، هشت، نُه، ده
11، 12، 13، 14، 15، 16، 17، 18، 19، 20
21، 22، 23، 24، 25، 26، 27، 28، 29، 30
...نبض نداره. یک، دو، سه، چهار، پنج، شش
« مــادران خــوب »
!گِیتا
بیا به عمه یه ماچ بده
!هوم
!خیلی داری بزرگ میشی ها
به پدرت رفتی
گِیتا، پدربزرگت خونهست؟
داخله، توی دخمه
میدونستی حالا قراره خونۀ من بمونی؟
هوم؟ - اوهوم -
مامانم کجاست؟ دستگیر شده؟
آره
مادرت رو گرفتن، مادربزرگت رو، همه رو گرفتن
اما داریم بهش رسیدگی میکنیم
الآن دیگه گردن ما زنهاست
انجلا، به من نگاه کن. به عمهت نگاه کن
«تو یه رگت «پشه»ست، یه رگت «پالایا
از این قویتر محاله
میخوام از خانوادۀ «پالایا» عذرخواهی کنم
روکو لیاقتش خیلی بیشتر از دختر من بود
اون فاحشهبازی درآورده
و تقاص شرمی که به درِ خونۀ من آورده رو میده
بچهها پیش انجلا پالایا میمونن
باید به خانوادۀ پدریشون نزدیکتر باشن
پسره نازپروردهست
باید راستوْریسش کنیم
البته که همهش تقصیر مادرشونه
طناب رو انداخت دور گردنش و سعی کرد خودش رو حلقآویز کنه
توقع نظم بیشتری از «اندرانگتا» داشتم
اما هیچچیز این پرونده نظموْترتیب نداره
یه دوربین توی سلولش کار گذاشتیم
خوبه
باهاش صحبت میکنم. گزینههاش رو بهش یادآوری میکنم
آنا، تبدیلشدن به یک شاهد، تصمیم سختیه
تصمیمی که تنها اون میتونه بگیره
فعلاً، ازش محافظت میکنیم و بهش زمان میدیم
سرکارخانم؟ - بله -
ماریا کُنچتا کاچولا دوباره آنلاین شده
به یه مردی به اسم «پیترو» پیام میده
کیه؟ میشناسیمش؟
تابهحال به گوشم نخورده
این رو میدونیم که شغل عادیای داره و ارتباطی با «اندرانگتا» نداره
از کاچولا خواسته تا باهاش دیدار کنه
فقط پیام میفرسته، یا تماس هم میگیره؟
تا الآن فقط پیام فرستاده
باشه، حواست بهش باشه
اون دوستِ جوزپینا پشهست
بیاید بریم. یالا، بچهها. دیرمون میشه. یالا
خدایا، افتضاح شدی
« پیترو »
« چتا، غیبت زد. مگه قرار نبود همدیگه رو ببینیم؟ »
چی شده؟
مامان کو؟
بچهها رو برده مدرسه
!استشمام کن! نسیم مدیترانهای
بوش رو حس میکنی؟
اون بوی نمک دریاییه
روح آدم رو تازه میکنه
،دنیزه
پدرت میخواد خوشحال ببیندت
خواهشاً یه لطفی در حقش بکن وْ لبخند بزن
برو پدرت رو ببین
دنیس
خب؟
به من نگاه کن
اوضاع بهتر میشه، قول میدم
متوجهای؟
کارمینه هست؟ هوات رو داره، آره؟
بله - نشنیدم، دنیس -
،بگو الآن از اون دهن واموندهت چی دراومد
چون نشنیدم چی گفتی
گفتم بله
خوبه
،نمیدونم چی بهت گفتن
اما حقیقت نداره
همهش سوءتفاهمه
اصلاً نمیدونم اینجا چیکار میکنم
اون پلیسهای «کامپوباسو» اشتباه گرفتن
بههرحال، بهزودی آزاد میشم
پس طولی نمیکِشه که برمیگردیم پیش هم
شاهدخت من
تنهام بذار
ولی دلم نمیخواد
چی شده، دنیس؟
دیگه تحملش رو ندارم
تحمل چی رو؟
نمیتونم اینجوری زندگی کنم
چارهای نداشتم جز اینکه بشینم اونجا
و بهش گوش بدم که بگه همهچیز مرتبه، که درست میشه
که هیچ اتفاقی نیوفتاده، و من شاهدختشام
بهخاطر اینکه سعی کرد مادرم رو بکُشه افتاده زندان، اونوقت میگه اتفاقی نیوفتاده
نه، دنیسه. نمیتونی اونجوری حرف بزنی
!چرا نمیتونم؟ دلم میخواد اونجوری حرف بزنم
آره، اما فقط جلوی من میتونی
دلم براش تنگ شده
دلم برای مادرم تنگ شده
و آرزومه که کاش هنوز زنده بود
بیا اینجا. هی
لطفاً تنهامون بذارید
حالت چطوره، خانم پشه؟
میخوای با کسی حرف بزنی؟
روانشناس؟
نه
باور ندارم که واقعاً اقدام به خودکُشی کرده باشی
دقیقاً واسه چی اینجائی؟
«امروز منتقلت میکنیم به «سان ویتوره» در «میلان
اومدی اینجا که حالم رو بدتر کنی؟
نه. اومدهام اینجا که یه فرصت بهت بدم
فرصت یه زندگی جدید
اما خودت باید بخوایش
چیزی ندارم بهت بگم
وظیفهای هم نداری چیزی بگی
،خانم پشه، من برخلاف همکارانم
تفاوتی بین مرد وْ زن نمیبینم. از نظر من، شما همهتون مثل هماید
شما همهتون «مافیا»اید
هیچ مشکلی ندارم کاری کنم کُل 10 سال حبسِ حکمت رو بکِشی
باایناوصاف، بخش کوچکی از وجودم تحسینت میکنه
،تو زیر حاکمیت مردها زندگی میکنی
اما وا ندادی
،قدرـت بهندرت دونسته میشد
اما ادامه دادی تا چیزی بشی، کسی بشی
ما از اون نظر شبیه به همایم
اگه فرصتش رو داشتی، با زندگیت چیکار میکردی؟
جوزپینا تابهحال چهچیزی رو توی زندگی انتخاب کرده؟
انتخاب خودت بود که ازدواج کنی؟
گفتم که نمیخوام حرف بزنم
تمام مردانی که من دستگیر و بازداشت کردهام، همهشون مورداحترام قبیلهشونان
همهشون
اما تو نخواهی بود، جوزپینا. این رو یادت باشه
فقط چندتا از لباسهاش رو برده
بقیهش اینجاست
این یعنی که برمیگرده - اوه، جداً؟ -
نگفت کجا داره میره؟
هیچی نگفت
ماریسا. هیچی نگفت؟
کارمینه. کارمینه
اگه میدونست که بهت میگفت
البته که میگفت، درسته؟ - هی -
میخوای به پدرش بگی؟
آره، البته. چرا تو نمیری به پدرش بگی؟
چرا نه؟
تو چرا بهش نمیگی، ماریسا؟
نمیگی
پس من باید بهش بگم؟
کارلو، واقعاً میگم، نگران نباش. پیداش میکنیم
نمیتونه زیاد دور شده باشه
سرشام
دخترمه، متوجهای که؟
...نگرانشام، چون
البته
هی
مثل مادرشه
باهاش مو نمیزنه
باید پیداش کنی، کارمینه
خاطرجمع شو برگردونیش خونه. فوراً
چتا. زنگ زدی
میخواستم بدونم صدات چجوریه
واقعاً؟ کجائی؟
زیر پتومام
تا کسی صدام رو نشنوه
چرا؟ مگه پیش پلیس زندگی میکنی؟
پدرمادرم یهخرده سنتیان
صدات دقیقاً همونجوریه که تصور میکردم
واقعاً؟
پس، قشنگه؟
دوستش دارم. صدای بانشاطیه
کِی میتونم ببینمت؟
چتا، هستی؟
شاید بتونیم همدیگه رو ببینیم. اما نباید حرف بزنیم
No comments yet. Be the first to leave one.