لومړۍ 146 کرښې.
...آتری
...یه تاق گرم، غذای خوشمزه و دوستانی که تشویقت می کردن
همه ی اینا رو چون تو خاندان سلطنتی ...این کشور متولد شدی داشتی
!من از صمیم قلبم حس می کردم این مزخرفه شاهزاده ذن
...مهم نیستو تو درموردم چه فکری کنی
...من هنوزم دنبال جوابم
!آتری
...احتمالا اگه شاهزاده نبودی ...بهتر می شد
...ما همه می خوایم با بقیه در راهی که نمی تونیم
...از قدم زدن توش دست برداریم ارتباط واقعی داشته باشیم
...برای چیزی که ما رو از اعماق قلبمون جدا کنه
...ما دنبال همچین چیزی هستیم
"قسمت 9: حس کردن اون ارتباط و رسیدن بهش"
...اوه
شیرایوکی چطوره؟
.بیدار شده
.به نظر میاد هنوز یه خورده مسته
.آره انگار
.من می رم سراغ کارم تو دفتر پس مواظب باش اوبی
.باشه
چطوری اوجو سان؟
هان؟
بله؟
ببخشید. رییس گیاه شناسی، اوبی اینجاست؟
تو اتاق نبود؟
...گذاشتش مواظب شیرایوکی باشه
مواظبش باشه؟ چیزی شده؟
...اوه نه، فقط
بعد از این که از سر شوخی بهش ...یه نوشیدنی قوی دادم تا بنوشه غش کرد
....شیرایوکی واقعا ظرفیتش کمه
.پس بفرستادمش تا موقع سرحال شدن استراحت کنه
تو اتاق؟
همم؟
.شیرایوکی اونجا هم نبود
هان؟
...به جاش یه یادداشت برای ذن پیدا کردم
همم... خب... اوبی باهاش بود؟
.البته
خب اگه با کسیه که شاهزاده تاییدش کرده .پس نباید مشکلی وجود داشته باشه
هی! ممئنی می تونی قدم بزنی؟
.هان؟ اون دختره الان اون پایینه
همم؟
...نامزد شاهزاده ذن
هان؟ کو؟
پس اونه؟
.موی قرمزش خیلی غیر معموله
...خب، این جوری نیست که نیازش به مخفی شدن باشه
...ژاکت، داروهایی که داشتن تموم می کردن
...نه، وایسا
!...من نمی تونم اسب سواری کنم
اسب؟
...درسته. میتسوهیده قبلا گذاشت باهاش سواری کنم
...هه، گمونم اگه یه برادر بزرگ تر داشتم شبیه میتسوهیده بود
...اون واقعا مسته - !...وایسا،الان به یه اسب نیاز دارم... یه اسب -
یه اسب؟ چرا اسب؟ - ...یه اسب... یه اسب -
اوجو سان، می خوای بری تانبارون؟
!اوه، لرد هاروکا
چرا نگاه نمی کنی؟
.عمرا الان اونجا باشه
.تازه نمی تونم از تو چشم بردارم
پس تو امروز محافظ من بودی؟
.اومم، ممنون
.ولی اگه ارباب این کارُ می کرد بهتر می شد
چی؟ بهتر نمی شد؟
اگه من شاهزاده رو برای یه روز قرض می گرفتم .لرد هاروکا حسابی عصبانی می شد
...ا-اوه، آره، درسته
.اوجو سان
همم؟
لعنتی، اون متوجهم شد؟
...خب گزارش امروزُ تموم می کنم
یه لحظه اینجا صبر می کنی؟
...ب-باشه
چ-!؟
.قرمز. یه ارتباطی بود" ".غروب خورشید بدون وزش باد
.قرمز... این شیرایوکیه
یه ارتباطی بود یعنی شاهزاده ذنُ دید؟
انگار امروز موقع دیدن زدنش کس دیگه ای رو ندیدی، هان؟
کی استخدامت کرده؟
م-منظورت چیه!؟
...اون رو زمین افتاده بود و منم برداشتم پرتش کنم
اوه؟ چطوره بذاریم گارد کاخ به قصه ات گوش کنن؟
!اوبی
.خب منُ ببخشید
.این روش عجیبی برای جمع کردن همراهه
مدت زیادی طول می کشه ولی این شمایید .که بهتون سخت می گذره
.بله قربان
ت-تو خوبی؟
.بهتر از تو اوجو سان
...من
از ارباب شنیدی درسته؟ که مردم گروه گروه بری تحقیق درمودت میان؟
!از این کار چیزی عایدشون نمی شه
خب مطمئنم کسایی هستن .که به این آسونی تسلیم نمی شن
اوجو سانف می تونم ازت درمورد کاری که ارباب به عنوان شاهزاده انجام می ده بپرسم؟
...گمونم... ذن همین جوریه
واقعا؟ این کافیه؟
.آره هست
حتی وقتی تازه آشنا شدیم مغرورانه رفتار می کرد
اون عاشق کشورشه
اون کیکی و میتسوهیده رو داره
ذن همیشه شاهزاده بوده و همیشه کسایی بودن که طبق این موضوع رفتار می کردن، درسته؟
وقتی بهت اجازه دادم تنهایی بری
.به این احتمال فکر کردم که هرگز برنگردی
.منُ ببخش
.فقط کیکی و میتسوهیده نیستن
فکر کنم بودن تو در اینجا هم قسمتی از .هویت اون به عنوان شاهزاده است
اون شاهزاده... آخه شکست دادنش چه نفعی برام داره؟
ه-هان؟
...نمی تونم به این بخندم
اوجو سان؟
از بین این همه چیز من فقط می شنوم که .ذن چطور به خاطر بودنم باهاش خوشحاله
من به نگرانی هاش اضاف می کنم
!اوجو سان
چرا اینقدر عصبانی هستی؟
ب-با وجودی که خودم تصمیم گرفتم کجا بمونم
به خاطر این که نمی دونم چطور برم اونجا !از دست خودم عصبانیم
...مثل مجازات لاکسدو
خب زن چطوره لاکسدو رو برای شش ماه از حوزه ی تو برداریم؟
حتی اگرم اذیتم می کنه با رفتن به اونجا چی نصیبم می شه؟
که اینطور، پس می خواستی به لاکسدو بری؟
.به خاطر همین داشتی درمورد ژاکت و دارو و اسب حرف می زدی
.ذ-ذن فقط گفت همه چیز مرتبه
...حتی با وجودی که موقع گفتن اون حرف دستشُ مشت کرده بود
...سعی می کرد باحال بازی در بیاره
...باز برگشتیم سر صحبت درمورد استاد
.انگار خودتم سعی داری باحال بازی در بیاری خانوم
اگه نمی خوای نقش بازی کنی چرا نمی ری دنبالش بگردی؟
تو از اونایی هستی که به جای حرف زدن وارد عمل می شن، درسته؟
.ولی من مثل تو نیستم که همین حوری برم تو کار
.آخه یه آدم مشکوک ای ور و بر بود
...آره... حق با توئه
اونم درست مثل رباب از اون مدلاییه که اگه .کسی نباشه تا جلوشُ بگیره عجله می کنه
.احتمالا وقتی خودش تنهاست نمی فهمه
.اگه واقعا می خوای بری می برمت به لاکسدو
.ولی من تازه رفتم و برگشتم
هان؟
ارباب و بقیه به نظر نگران بودن
و مردمی که تو قلعه بودن وقتی اونجا بودم ازم پذیرایی کردن
پس منم وقتی اجازه ی ترک کاخُ گرفتم .یه مدت اونجا موندم تا ببینم چطورن
.بیا
.این گیاه سکو هست که زیر برف رشد می کنه
.به نظر گیاه نادری میاد
اون یارو مریضه دادش، شوکا بود؟
شوکا...؟
.اینم یه گزارش از پیشرفت وضعیت همه
...وای، خیلی با جزئیاته
به نظر کمکی می کنه؟
No comments yet. Be the first to leave one.