لومړۍ 143 کرښې.
«Reza Reyez ترجمه از»
بابا اصلاً نمیشه ازت سر در آورد
یه لحظه نتونستی اونجا بخوابی، انگار رو خار نشسته بودی
همهمونـو بیدار کردی
هنوز صبحونه هم نخوردیم
میخوریم دخترم، میخوریم، وقتی رسیدیم هتل، میخوریم
راستی تو کِی هتلو رزرو کردی؟
خب یه موقعی رزرو کردم
- نتونستیم با آقا تیفیک خدافظی کنیم - من دیدمش
گفتم ما داریم میریم، سلام رسوند
بابا به خدا لجبازی، هرکاری دلت بخواد میکنی. اینطوری نمیشه
افتاد تو دندهی چپت، اول صبحی همهمونو بدخواب کردی
معلومه بدخواب میکنم. آرزوم اینه عزیزم
- کل زندگیم آرزوشو داشتم - آرزوی چیو؟
- وای. وای وای - بفرمایین
بفرمایید. خوش اومدید
- بابا، تو چیکار کردی؟ - این اتفاق 40سال یه بار میفته
بابا، اینقدر پولو از کجا آوردی؟
- آقا تیفیکـو یادته؟ - آره
بعد از اینکه شما خوابیدین ما تا صبح داشتیم پوکر میزدیم
بابا خدایی باید ازت ترسید
- معلومه طرفو ورشکست کردی - من کاری نکردم
- حتماً نابودش کردی - تنِ خودش خارید
- بیا اینجا - بابایی
در مورد آگاه بیاوغلو ازش پرسیدی؟ که چرا افتاده دنبالش؟ چیزی دستگیرت شد؟
هیچی نتونستم بپرسم، مریم حتی نتونستم درست باهاش حرف بزنم
حق داری خب، یهو تو روت سبز شده...
ولی بهنظرم آگاه هم آدم اوناست
ببین چهجوری اسم یارو رو مخفی کردن که بعد از این همه سال سر و کلهش پیدا شده، ما اسمشـم نشنیدیم
اینا رو ولش. ما قراره چیکار کنیم؟
قراره به کادر چی بگم؟
اسممـو بده. بیاد همـو ببینیم
- مطمئنی؟ - مگه سالها منتظر همین نبودیم؟
عمرمونـو صرف اینا کردیم
تو اینو بررسی کردی؟
- نه نکردم - خب یه نگاه بنداز
دنبال آگاه بیاوغلو هستیم. با خانوادش اینجا بودن
یه لحظه صبر کنین جناب. الان چک میکنم
- جناب، امروز صبح رفتن - کسی میدونه کجا رفتن؟
در مورد مسافرامون اطلاعاتی به کسی نمیدیم. ما رو ببخشین، لطفا
- من به همکار شیفت شبمـون زنگ میزنم و میپرسم - بزن خب
سلام فاروک. یه آقایی تشریف آوردن...
- نه. نمیدونم کی هستن - آگاهی
از آگاهی تشریف آوردن
الآن داره کارتشو نشونم میده. دارم میبینم
در مورد مسافرامون اطلاعات میخواد
روحی. دو روز بهت وقت داده بودم
چرا عجله کردی داداشم؟
خب، بگو ببینم کی دلش میخواست چهرهی ما رو ببینه؟
پس غریبه نیست...
اون زندگیشو کنه. خودم پیداش میکنم. عزت زیاد
همین دور رو بران
کاری که میکنیم اینه. این آگاهـه خانوادشو اینجا جمع کرده
ما هم ناچاراً میپاشونـیم
دونه به دونه کلکشونو میکَنیم. حالا هرکدومش که به دستـمون برسه
بگیر ببینم
چطوره؟ از خانوادم که خسته نشدی؟
نه. نشدم
همهشون بامزن
- این خوبه - مخصوصا بابابزرگت
آره. خیلی باحاله
تو خسته شدی؟
یعنی...
- یهکم خسته شده خب - فقط یهکم؟
- نمیدونم. فکر کنم یهکم - نه بابا؟
خستگیمو به در میکنی، فاتوش؟
- خستگیـمو به در میکنی، فاتوش؟ - نمیدونم
چته تو؟ حرف بزن دیگه. آگاه، آگاه. حرف بزن. لال بازی در نیار
اون دوماد چند سالته. دیگه مثل پسرتـه
خجالت نکش. برو حرفتو بزن. آگاه. آگاه
یالا، زودباش. یالا. بدو
ارتن جان
- باباجون. بیا بشین - بشین
میدونی من اون روز بو بردم
- چیو؟ - یادته پرسیدم کی نخواست کنارتون باشم؟
- متوجه نشدم؟ - شماها که از من تو خونه نگهداری نکردین
بردین آسایشگاه
اون موقع گفتم کی نخواست باشم، تو هم از اونجایی که حق داشتی جواب ندادی
ولی من فهمیدم. ذوحال مخالفت کرد، مگه نه؟
- نه. باباجون - نه. نه. خب...
ازت یه خواهشی دارم
میگم با ذوحال حرف بزن
منم با خودتون ببرین استرالیا؟
نظرته؟ من همینجوری یه گوشه میشینم، کاری به کارِ شما هم ندارم
زودتر بهش بگو تا آماده شیم. پاسپورت و ویزا و خرجی و...
هرچی هستو راست و ریست کنیم. نظرته؟
باباجون. من حرف میزنم ولی...
تو قرار بود حرف بزنی و بگی من خوب شدم، حافظهم برگشته...
- قرار بود ما بریم تو بمونی - خب من حرف زدم
حرف زدم. گفتم دخترم من یادم هست. همهچی رو یادم میاد
باور نکرد. بزمجه
واسه همین میشه زودتر باهاش حرف بزنی
در واقع اونم دلش میخواد بره استرالیا. دختر بیچاره از اینجاها میترسه
- چرا بترسه بابا؟ - مگه نگفتی روش اسلحه کشیدن؟
باباجون، پروندهی اون قضیه بسته شد. چند سال گذشته، یارو هم پیداش نیست
- کی پیداش نیست؟ - سگکُش
- قاتل سریالی - ها
پسرم. اون چیزی که گفتی «تُرکی» نیست
تو ترکی نمیگن قاتل سریالی
- چی بگیم پس؟ - قاتل زنجیرهای
حالا هرچی. بیست نفرو کشته
- چرا؟ - اونش دیگه معلوم نیست، والا
یه نگاه به اینترنت بنداز. دم به دِیـقه که تو نتیـن. حتماً اونجا نوشته
نه باباجون. چیزی ننوشته. کاریه که شده. تموم شد و رفت
باباجون. طرف بیمخـه. یه لباس گربهای پوشیده بود
ببین دیگه خودشو چی فرض کرده. اسکل مشنگ. عقل تو کلهش نبود
میدونید وقتی آدم میفهمه یه قاتل زنجیرهایـه، چه حسی داره؟
چیزی حس نمیکنه. ولی انگار کسی هم که احساس داره، ازش قاتل سریالی در نمیاد
با خودش میگه چه دلیل داشته که اون همه قتل انجام دادم
قبوله، بالاخره من یه آدم بیاخلاق رنجورم
ولی دلیل نمیشه آدم بکشم
اصلاً چی شد، آگاهی که آزارش به مورچه نمیرسید، رفت و «سگکُش» شد؟
آگاه بیچاره. اسلحه دست گرفته، خودشم کرده تو پوست گربه...
تو واسه چی تو اون لباس قایم شدی؟
اگه یادم بیاد، بالاخره میفهمم کی هستی
سگکش یا آگاه بیاوغلو؟
تیفیک، خودتو خسته نکن، درست میشه
همهچی درست میشه
تیفیک، تو سه نفرو از لیست فراری دادی
با این اوصاف، سه بار مُردن حقتـه
بابا
تو هم نمیشنوی، کسی نمیشنوه
بابا
بابا!
فاتوش، تو بگو. پسر دهن قرصِ من اصلاً همچین چیزا رو بهم نمیگه
تو بگو خواهشاً. برام سواله چهجوری با دِوا آشنا شدین؟
- یه روز داشتم یه ویدیو میدیدم - خب
داشت چتربازها رو نشون میداد
با خودم گفتم حله، منم میرم تو کارش
- به «اولودنیز» رفتم - خب
همهی وسایلمو جمع کردم و از خونه زدم بیرون. ولی خیلی میترسیدم
اون بالا، پاهام داشتن میلرزیدن
قرار بود با یه استاد بپرم، گفتم ببخشید، کار من نیست
همون لحظه، کنارم یکی وایساد، دِوا
خیلی خوب دلمو آروم کرد
بهم گفت باهم میپریم
پرواز کردیم. هنوزم در حال پروازیم
تو میدونی خاصیت آرامبخشیِ فوقالعادهی دِوا از کجا نشأت میگیره؟
از من. منظورم این نیست که به من رفته...
عزیز دلم. اونقدرا باهم سرو کله زد که...
- میدونی که؟ - میدونم. معتاد الکلی
- ذوذو، یه چیزی بهت میگم - بگو
من از الکلیـا خیلی میترسم
No comments yet. Be the first to leave one.