لومړۍ 20 کرښې.
... او برايم در خواب خواند
... او به رويا هايم آمد
... آن صدايي که مرا فرا ميخواند
.و نام مرا به زبان مي آورد
.و من بار ديگر رويا مي بينم
... اکنون مي فهمم
... شبح اپرا اينجاست
.درون ذهن من
... بار ديگر با من بخوان
! آواز دو نفره غريبمان را
... قدرت من بر فراز وجود تو
... نيرومندتر مي شود
... و گرچه تو از من روي بر مي گرداني
.تا نگاهي به پشت سر خود بياندازي
... شبح اپرا اينجاست
.درون ذهن تو
... هر آنکه چهره تو را مي بيند
.از هراس خود را عقب مي کشد
... من آن نقابي هستم که تو بر چهره زده اي
.اين صداي من است که آنها مي شنوند
No comments yet. Be the first to leave one.