لومړۍ 120 کرښې.
www . AnimeSubtitle . ir | instagram.com/animesubtitle.ir | t.me/animesubtitle
سرگرد!
سرگرد!
من... خوبم...
سرگرد!
فرار کن.
منو ول کن...و فرار کن!
نمیتونم! باید با هم فرار کنیم!
من رو... فراموش...
فرار نمیکنم! اگه اینجا بمونی، من هم پیشت میمونم و میجنگم!
اگه هم بخوای فرار کنی، بغلت میکنم و باهم فرار میکنیم!
وایولت!
عمرا... عمرا بذارم سرگرد، اینجا بمیری!
بس کن.
گفتم بس کن دیگه!
باید زنده بمونی...
وایولت...
زنده بمون...
و آزاد باش.
از صمیم قلبم...
عاشقتم.
عشق؟
عشق یعنی چی؟
عشق...
عشق چیه؟
نمی... فهمم!
من... نمیدونم اون چیـه سرگرد!
فکر میکردم اینجا باشی.
جنگ واقعا بدی بود.
بعد ازینکه واحد شما منور رو شلیک کرد،
باقی ما هم حمله کردیم.
بعد ازینکه ارتش گارداریکی فهمید شکستش حتمیـه، قبل از عقبنشینی، مقر فرماندهی خودش رو بمباران کرد.
تو رو زیر راهپلهها پیدا کردن.
اون باید برای نجات جونت قبل از انفجار هولت داده باشه پایین.
وقتی تو بیمارستان بودم، از هرکی پرسیدم گفت سرگرد حالش خوبه.
راستش نمیتونستیم چیزی بهت بگیم.
تو بیشتر از خودت، نگرانِ اون بودی.
بریم،
وایولت-چان.
کجا بریم آخه؟
من... جایی که سرگرد نباشه پا نمیذارم.
برمیگردیم دفتر.
تو یکی از عروسکهای نامهنویسمایی، یادته؟
پس، من هم اینجا میمونم.
انقدر میمونم تا همرام برگردی.
اون تورو به من سپرده بود.
درست قبل از شروع عملیات، اومد پیشم و گفت...
اگه اتفاقی برای من افتاد، مراقب وایولت باش.
بعد از اتمام جنگ، اون رو پیش خانوادهی اورگاردن در لایدن ببر.
گیلبرت؟
خواهش میکنم.
مطمئنم اون تورو به چشم یه سلاح جنگی نمیدید.
اون نگران آیندهت بعنوان یه دختر معمولی بود.
هوی...
میبخشی که به زور آوردمت تو ماشین.
خوبی؟
حالت خوبه؟
وقتی که مرخص شدی، مطمئن نبودم اوضاع چطوری پیش میره.
اما تو کارکردن بهعنوان یه عروسک رو یاد گرفتی،
و واقعا هم تلاشت رو کردی.
الآن بدون دستورات سرگرد، کاملا آمادگی داری روی پای خودت بایستی
سرگرد دیگه به من دستور نمیده؟
تو که کار اشتباهی نکردی.
بذار بعدا درموردش صحبت میکنیم.
راه بسته.
سرگرد!
من از ارتش...
بیخیالش. آزاد!
اطاعت!
چه اتفاقی افتاده؟
گروه ضد صلح گارداریکی به شهر اسکلیر حمله کرده.
شنیده بودم مخالفین قوت گرفتن، اما دیگه انتظار این رو نداشتم.
وضعیت رو توضیح بده!
حمله رو دفع کردیم، اما شهر و حومهش هنوز در هوشیاری کامل به سر میبره.
بهتره از مسیر دیگهای عبور کنیم.
اطاعت.
وایولت برگشته، درسته؟
انگار همینطوره.
بر میگرده سر کار دیگه؟
بریم ببینیم در چه حالیـه.
چرا خودت نمیری؟
یکی مثل تو باشه بهتره.
این چه حرفیه؟
نمیبینی سرم شلوغه اینجا!
بندیکت.
میشه منطقهی ۱۲ رو بگردی؟
منم منطقهی ۱۴ رو میگردم.
اتفاقی افتاده؟
نامهرسون جدید، نامههایی که نمیتونست سر وقت برسونه رو انداخته دور.
ماهم مجبوریم دنبالشون بگردیم.
نگران نباش. تقریبا میدونیم کجارو باید بگردیم.
وایولت. میدونم این تویی.
میشه یهلحظه بیام و ببینمت؟
میبخشین که نگرانتون کردم.
احوالت چطوره؟ غذا که خوب میخوری نه؟
واست خوراکی گرفتم، میذارم پشت در. باشه؟
فردا میتونی بیای سر کار؟
همه منتظرتن. یه عالمه هم درخواست نوشتن نامه به اسمت هست.
من...
همونطور که رییس هوجینز گفت، تو آتیش کارهایی که کردم
دارم میسوزم.
یه روزی، میفهمی چیداشتم میگفتم.
بعد، برای اولین بار، متوجه همهی سوختگیهای روی بدنت میشی.
آخه این چه حرفی بود بهش زدی؟
با این وضعی که داره، میخواستی دیگه چیکار کنه؟
با صرفنظر از وضعیتش، با صرف نظر از دلیل و چگونگی این اتفاق،
کارهایی که انجام داده رو نمیشه برگردوند.
برای همینهم باید فراموش کنه و شروعی دوباره-
میدونی که فراموش نمیکنه.
اون تنها فردی نیست که داره میسوزه.
من و تو هم هستیم.
شاید شعلههای آتش از بین رفتن، اما زخم عمیقی تو ما به جای گذاشته.
پس میگی... اون بیچاره باید چیکار کنه؟
اون دیگه تصمیم خودشـه که
بعد از روبرو شدن و پذیرفتن بدن درحال سوختنش، میخواد چیکار کنه.
اما... اون سرگردش رو از دست داده.
همه چیزش رو از دست داده.
مشکلی نیست.
نه همهچیزش رو.
نه همه رو.
No comments yet. Be the first to leave one.