لومړۍ 200 کرښې.
وقتی پشت ون زندانی و تیراندازی راه میوفته،
دو تا حالت داره.
یا یکی میخواد آزادت کنه، یا ساکتت کنه.
مـــتـــرجـــم: .:: مانی ThePianist ::.
تو قضیهی ما...
میخوان ساکتمون کنن.
گرچه فیوری، عدالت دنیای تبهکارها رو تضمین میکنه،
کاری که میکنه خوب نیست.
درست لب مرز ایستاده،
حفظ تعادل بین خوبی و بدی.
مرزی که با جسدها پر شده.
یکی شاید بگه عادلانست که فیوری از آشی که خودش پخته بخوره.
و اون روز، فرا رسیده.
روزی که فیوری باید بمیره.
«فیوریها» «فصل اول - قسمت هفتم»
اما بدون مبارزه تسلیم نمیشن.
به سرپناه نیاز داشتیم. یه جای امن، محرمانه و مستحکم.
اما بغضی وقتا نمیتونی انتخاب کنی.
خب پسرا، عذاب وجدان گرفتین؟ میخواین کمکم کنین اینو تمیز...
- آهای، ماشین داری؟ - منو نکش.
آهای! دارم باهات صحبت میکنم!
- منو نکش. - وسیله نقلیه داری؟
آره.
ماشینم رو برای عروسی... فروختم.
- براش مهم بود... هوم؟ - در رو باز کن.
- حالا! - حرفم تموم نشده...
لعنتی، کلیدها رو دربیار!
یالا، زود باش.
- برگرد. برگرد! - چیه؟
بگیر.
برو یه ایستگاه پلیس، این نامه رو بهشون بده، بیا.
- نزدیکترینش 50 کیلومتر فاصله داره از... - برو. برو، برو، برو!
داخل بشین.
اگه هرکدومتون بخواد کاری بکنه...
بهم بهونه بده. انجامش بده.
کاپیتان کیتا، از جوخهی جنایی. دریافت شد؟
الو؟
کاپیتان کیتا هستم، از جوخهی جنایی. دریافت شد؟
کاپیتان؟ دریافت شد، تمام.
به ما حمله کردن. همراه من کشته شده.
اون بیرونن، دنبالمون میگردن.
خیلیخب، آروم باش. کجایین الان؟ کجایین؟
- ما تو جادهی فرعی... - نه!
- ول کن! - اما...
کاپیتان، جواب بده.
جواب بده.
کاپیتان کیتا؟ از جوخهی جنایی؟
نمیخوای بهم بگی کجایی؟ اینطوری وقت همهمون گرفته نمیشه.
گوشی ندارین، وضعیت رادیوتون خوب نیست.
زود پیداتون میکنیم.
- آدمای پارکزن. - کلاهت پس معرکس، هرزه.
زود میبینمت، کاپیتان.
میانگین سرعت پیادهروی شیش کیلومتر بر ساعته، خب؟
پس نمیتونن دور باشن.
پس ازتون انتظار دارم کل پمپ بنزینهای منطقه رو بگردین.
باید این...
تو روحت...
خب، برین گمشین! پیداشون کنین اون حرومیـ...
شما دو تا علیه یه جین آدم.
اونا قاتلن، بهمون نیاز دارین.
فکر کردی احمقم؟
بابات تو اولین فرصتی که بدست بیاره بهم شلیک میکنه.
مطمئنم اونم این کارو میکنه.
و تو، دیگه نمیدونم.
خط قطعه، ارتباطاتمون رو بستن،
مسلح هم هستن.
اینا کیان؟ لعنتیا!
لینا میگه حرفهاین، بس نمیکنن.
همش «لینا میگه...». بیخیال الی، خفه شو!
اون رفته تو مخت، نمیتونی ببینی؟
زود پیدامون میکنن.
چقدر تیر داری؟
لعنتی.
همکارامون خیلی زود میفهمن یه اتفاقی افتاده.
بیا یه سنگر درست کنیم.
خیلی پنجره داره.
آدمای پارکز دارن میان منو از اینجا ببرن بیرون.
کلی وقت دارم.
تو چی؟
سلمای بیچاره.
زندگیت رو وقف حفاظت از المپ کردی،
بعد تو چند هفته نابودشون کردم.
به خودت افتخار میکنی؟
- هیچی بهت یاد ندادم؟ - دادی.
کی به پلیس زنگ میزنیم؟
هیچوقت. به پلیس زنگ نمیزنیم.
اما من...
لعنتی به پلیس زنگ نمیزنیم.
هرگز. به پلیس زنگ نمیزنیم.
چارهی دیگهای نداشتم.
شما دو تا همدیگه رو میکشتین، دیگه چه کاری میتونستم بکنم؟
هرگز.
- لعنتی. - سلما؟
المپ همیشه مراقب پلیسه.
ما به پلیس زنگ نمیزنیم. هیچوقت. هیچوقت به پلیسا زنگ نمیزنیم.
حالت خوبه؟
سلما؟
سلما؟ الی!
الی!
الی!
الی!
اگه بهت کمک نکنم از اینجا بری بیرون، اون میمیره.
- قرصها! - دستت رو بهم بده.
دستتو بده من! حالا!
بکش! بکش.
یالا.
محکمتر.
لینا، من دشمنت نیستم.
نمیفهمم، میتونستی بری.
به جاش داری نجاتشون میدی. چرا این کارو میکنی؟
تو هم نرفتی. درسته؟
و فقط به خاطر این نیست که لینا اینجاست، درست میگم؟
فکر میکنی آدم کثیفی هستم.
آره.
سوال نبود.
ازش باخبرم.
اما من و تو پلیسیم. نظم و قانون، برامون معنی داره.
فکر کنم فقط میخوای حرفت رو درمورد فیوری ثابت کنی.
آره، خب، اینم هست، آره.
پونزده سال من و وجود فیوری رو مسخره میکردن.
فیوری رو بهشون میدم.
مُرده یا زنده.
اونا اینجان.
من اینجام، من اینجام.
سلما؟
سلما، لطفا!
بده!
بده!
کیتا، تیرم داره تموم میشه، تفنگت رو بده.
بس کن.
اسلحت رو بنداز.
اسلحت رو بهم بده.
سلما. بیدار شو.
بیدار شو.
سلما!
لینا؟
به کمک احتیاج داره. کمک من.
درمورد مادرش بهش چی گفتی؟
هیچی؟
بهش بگم؟
حرفتو باور نمیکنه.
المپ خیانتت رو فراموش نمیکنه.
همه چیز رو از دست دادی. سلامتیت، شرافتت.
لینا هم میخوای از دست بدی؟
آزادم کن.
تفنگت رو بهم بده!
تلفن پارکز، زود باش.
خوبیم، وضعیت تحت کنترله.
دریس با منه. داره کلید رو پس میگیره.
- فیوری رو داره. - خیلیخب، بچهها، شنیدین؟
فیوری رو میکشیم، المپ رو آتیش میزنیم، بعد یکم برای خودمون مشروب میخرم.
نه. نکن، لطفا.
هرکاری بگی میکنم، لطفا.
من خیانتکار نیستم، پارکز هست. فقط میخواستیم...
برگرد. الان!
تو با من میای. به سلما قول دادم زنده نگهت میدارم.
کار رو تموم کن.
نه! نه! نه!
حواسم بهشون هست.
منو برد پیششون. میرم داخل.
نه.
فیوری اون توئه. جُم نخور. شب میرسیم اونجا.
اون عوضیای لعنتی... آدمای دموکلس رو کشیدن اینجا.
اینا کدوم خرین؟
- مزدورای بینالمللی. - مزدور خالی نیستن.
رییسجمهورها، قاضیها، فیوریها رو میکشن... کسی امن نیست.
همینطوری پیداشون میشه و آدم میکشن، مهم هم نیست طرف کیه.
المپ هیچوقت سراغشون نرفت.
قیمتش خیلی بالاست.
- بحث پول نیست، درسته؟ - نه، نمیخوان بهشون پول پرداخت بشه.
ماجرا یه جور بدهی خیلی بزرگتریه.
یه روز، میان غرامت میخوان.
و این میتونه هر معنیای بده.
آره، میتونن هرچیزی رو درخواست بدن.
مثلا سود یک سال، یه قرارداد قوی،
زندگی یکی از بچههات.
اوه.
المپ، دموکلس رو خبر کرده.
میشه گفت خر کیف شدم.
نمیذاریم بدون مبارزه ما رو بکشن. مگه نه، آبجی؟
بدون من، کارت تمومه.
بدون تو...
بگیر.
برای نشون دادن خلوص نیتم.
نه؟
پس قراره همه اینجا بمیریم؟
اگه اینطوره که بیایم اعتراف کنیم.
میخوای شروع کنی، سلما؟
متاسفانه این بهترین فرصتمونه.
- شوخی میکنی؟ - نه.
تصمیم میگیرم.
تصمیم میگیری، آره؟
کلید معدن.
برای نشون دادن خلوص نیت.
باید تا الان اینجا باشن.
با ونی به اون بزرگی، میتونی فکر کنی یه مسیر دیگه رو
برای رسیدن به ایستگاه پلیس پیش گرفته باشن؟
تماس رادیویی لعنتیای هم نیست.
فکر کنم اون دختر بچه دوباره داره گولمون میزنه.
No comments yet. Be the first to leave one.