لومړۍ 200 کرښې.
آنچه گذشت...
به خونه خوش اومدی، بابی.
گمونم شورشی در کاره.
بریم سراغ فیلمهای دوربین مداربسته. ما همه چی رو ضبط میکنیم.
گمونم همیشه مراقب بودن مهمـه...
وقتی افرادت قربانیهای آدمربایی هستن.
نه اکس، مراقب بودن نه.
زیر نظر گرفتن با هزاران چشم و گوش،
و نرمافزاری که همه رو ارزیابی میکنه.
هر چیزی یه مراتبی داره.
از جرم مطلع میشیم، تحقیق میکنیم، تأیید میکنیم، اعلامش میکنیم.
بهت اطمینان میدم که جرم پیدا میکنیم.
میوهی یه درخت سمّی به اسم مایکل پرینس.
این یه فلش مموریـه که نمیشه از کپی کرد.
شامل فهرستی از اقداماتیـه...
که انجام دادم،
فرا قانونی و کاملاً غیرقانونی.
اگه منتشر بشه، پروانه وکالتم باطل میشه...
و میفتم زندان.
راهی بلدی که پولش رو از همهی...
افرادی که اونجا براش کار میکنن جدا کنی...
قبل اینکه بمب اتمی بندازی رو ثروتش؟
- هیچ راهی نداره. - خوبه، ولی عالی نیست.
کاری که بهطور خاص میخوام انجامش بدی...
اینه که پارامترهای الگوریتم کنترل ریسک رو بازنشانی کنی.
ما یه بازهی زمانی داریم. که وامونده همین الانـه.
بابی، باید با دانلاپ تماس بگیری.
هر پیشنهادی که در توانت هست بهش بده.
مطمئن شو کار اشتباه رو نکنه.
اکس، تو بینظیری. ولی این چیزیـه که...
کل عمرم رو پاش گذاشتم.
پس این رویا رو با یه آدم بده بستونی طاق نزن...
که بابت حمایتت سِمت معاون رئیس جمهور رو بهت بده.
تصمیمم رو گرفتم...
که نه تنها حمایتم رو از...
رئیس جمهور بعدیمون، مایک پرینس دریغ نکنم،
بلکه شریک و همراهش هم بشم، معاون رئیس جمهور کابینهاش،
برای خیر و صلاح کشورمون و کل دنیا.
وارد جلسات توجیهی شدی، مایک.
- میریم «کمپ دیوید». - بوم!
ترجمه از: امـیـر سـتـارزاده AM1Я H1tmaN
قسمت آخر Billions - S07E12 1402/08/07 « صندوق دریاسالار »
نان کارداموم.
لعنتی، رایان.
این حرف نداره.
از «لاکابرا» یاد گرفتم،
که اونا هم از...
«نانوایی جونو» توی کوپنهاگن یاد گرفتن.
ممنون که منو به اون سفر فرستادی اکس و...
منو برگردوندی سر کار.
ارزشش رو داره.
این نونها بینظیرن.
ممنون، سرآشپز رایان.
خب... روزِ بازیـه، نه؟
رایان! واسه سکر یه نون بیار! باید تقویت بشه!
- و یه قهوه لطفاً. - قهوه!
« هشت هفته قبل »
خوشحالم که از خیر نامزدی کنگره گذشتی.
جدی؟
همونقدر که اونجا بهت نیاز داریم، همینجا هم بهت نیاز داریم.
بهعلاوه، کل ضدعفونیکنندههای دست توی دنیا...
واسه انجام این کار برام کافی نیستن.
بهتره از برند ضدعفونیکنندهی «پیورل» استفاده کنی، من از خیر هیچی نگذشتم.
ولی همچنان اینجایی؟
چند ماه تا اعلام نامزدیم مونده.
ولی با تبدیل شدن کارزارِ پرینس...
به یه سیاهچاله چند روز فاصله داریم.
هرچیزی که نزدیکش باشه به داخلش کشیده میشه.
تو هم بخشی از سنگبنای این کارزاری،
نمیتونی خودت رو چیزی به غیر از «حلال مشکلات پرینس»...
معرفی کنی.
همهاش به این خاطره که قراره بقیه رو به مبارزه بطلبـه؟
بهتره بگی نارنجک پرت میکنه.
به سمت احزابی که قراره تو رو نامزد کنن.
پس فقط باید موقع رفتن کمی فاصله ایجاد کنم.
با ثروت خانوادگیت؟
یا چون یکی از یقهسفیدترین...
افراد این شرکت هستی؟
از «چنگ و اِنگ» بپرس.
وقتی از لگن به هم وصلید، فاصلهی زیادی بینتون نیست.
تو اینجا چه غلطی میکنی؟
سکر زنگ زد گفت همدیگه رو ببینیم. نگو که تو رو هم خواسته؟
آره. منو هم خواست.
لعنتی.
اوه، این اصلاً خوب نیست.
برگر مورد علاقهام توی این شهر واسه این رستورانـه.
ولی حالا اشتهام رو از دست دادم.
آره، قضیه مشکوکـه. حتماً بو برده.
چقدر کیریـه که مجبورم این کار رو بکنم.
بلندتر بگو.
- بو بردم چیکار میکنید. - نه ناموساً؟
مطمئنم میدونم شما سه نفر این مدت مشغول چه کاری بودید.
یا دقیقتر بگم، داشتید یه نقشهای میکشیدید.
اون مزخرفی که چند ساعت پیش توی آسانسور گفتی...
نکتهی آخر بود، وگز.
دلیلش از ماهیتش مهمتره، کیت.
اینجام چون برای همهتون احترام قائلم.
ولی برای پرینس کار میکنم.
ریسک کرد و منو استخدام کرد.
پس تقریباً یه دقیقه فرصت دارید با اون «دلیل» منو قانع کنید...
قبل اینکه تن لشتون رو لو بدم.
سه دقیقه بهم وقت بده.
چیز غیرعادیای سمتِ تو هست؟
تمرکز کامل روی امنیت و ایمنی و...
نظارت و حفاظت. روال جدید.
تنها کسی که قدرت تصمیمگیری داره فیلیپـه،
پس همه چی ساکتـه.
ساکت خوبـه.
« چهار هفته قبل »
اومدیم شرایط رو برای ارزیابی عملکرد تعیین کنیم.
صبر کنیم تا فیلیپ بیاد و شروع کنیم؟
اون نمیاد.
میتونستیم توی دفتر حرف بزنیم.
ولی ظاهراً سر کار نیومدی و...
وسط روز داری مشروب میخوری.
آره، دفتر الان جای مناسبی واسم نیست.
نه؟
نمیتونم باهاش کنار بیام.
مایک پرینس داره از ویرانههای مارک رولوف قدرت میگیره.
پروفسور رولوف لایقش نبود اون بلا سرش بیاد.
و آره، البته،
اون نقل قول «کلینت ایستوود» رو موقعی که آدمای این کار...
طرف مقابلشون رو شکست میدن میگن رو میدونم:
«لیاقت ربطی به ماجرا نداره.»
من هم نمیخوام واسه آدمی که دست به همچین...
کارهایی میزنه پول در بیارم.
ولی نمیدونم باید چیکار کنم.
من میدونم.
دقیقاً هم میدونم باید چیکار کنی،
کاری که باید انجام بشه...
چون اون دست از نابود کردن کسب و کارها و...
آدمایی مثل پروفسور مورد علاقهات برنمیداره و...
میدونم که خودت ته دلت اینو میدونی.
ولی اول باید توی دفترم...
یه صحنهسازی ترتیب بدیم.
پرینس به زودی میرسه کمپ دیوید.
وقتی برسه اونجا، شاید مجبور بشه یهکم منتظر بمونه،
چون رئیسجمهور منتظر هیچکس نمیمونه.
سوژهات داره میره سمتِ مقصد.
وقتی تموم شد بهت خبر میدم.
ممنون هال.
نُه دقیقه مونده تا به مقصد برسه.
این باید بین 90 دقیقه تا دو ساعت بهمون وقت بده.
چاک، گمونم باید بری جلوی اون نشتیها رو بگیری.
- البته، جناب. - گمونم وقتشـه.
بهتره برم اونجا.
آره. وقتشـه درِ کناری رو باز کنیم.
میرم سراغش.
« کمپ دیوید، ایالت مریلند »
صبح بخیر، قربان.
نامزد پرینس برای ملاقات با رئیسجمهور آوردم.
همراهش هم اسکوتر دانباره. من هم بردفورد لوک هستم.
بله قربان، هماهنگ شده.
کارت شناسایی و موبایل همهتون رو میخوام.
مشکلی نیست.
ما در شرف انجام کاری هستیم که...
قبل اینکه مطمئن بشیم،
اصلاً نمیتونیم اجازه بدیم توسط منابع این دفتر تایید بشه.
پس الان دارم به تکتکتون میگم و تأکید میکنم.
اونوقت اگه درز پیدا کنه،
فرضم بر اینـه که عاملش یک یا چند نفر از شماها بوده،
و همگی توبیخ میشید.
کاری که الان دادستان فدرال رودز داره میکنه...
اینـه که به شما یه فرصت میده ما رو در جریان بذارید...
- قبل اینکه این اتفاق بیفته. - توی خیلی از سازمانها...
مثل سازمان خودمون توی کشورهای دیگه،
یه سازمان کوچیکِ مخصوص دارن...
که وظیفهاش شناسایی و مجازات همچین خیانتیـه.
آیا من هم یه روند مشابه و سختگیرانه اینجا دارم؟
میتونم بهتون بگم، ولی همین عامل درز اطلاعات میشه.
ما منبعی داریم که این اطلاعات رو باهامون در میون گذاشته:
شش تا از بزرگترین شرکتهای گاز طبیعی آمریکا...
با روسیه، چین و ایران، توطئه و تبانی در قیمتگذاری...
انجام دادن.
به این تحقیقات اولویت میدیم،
و چون کل زیرساختِ...
انرژی کشور رو تهدید میکنه،
باید این کار رو مخفیانه و با سختگیری انجام بدیم.
میدونم اخیراً سر...
نحوهی عملکرد این دفتر، با هم اختلاف نظر داشتیم،
ولی گمونم تو هم موافقی که فهمیدنِ...
اینکه آیا توی حوزهی انرژی و این شرکتها...
تخلفی هست یا نه، دقیقاً جزو شرح وظایف ماست.
و اگه به عهده بگیریش،
بهت قول میدم، طبق اطلاعاتی که دستگیرت شده عمل میکنیم.
خیلیخب.
روش کار میکنم.
کارِ من تموم شد.
حالا الگوریتم دچار مشکل میشه و روند کار رو عوض میکنه.
پس، اگه بقیهاش طبق برنامه پیش بره...
آره، شرطش همینـه.
میدونی، وقتی این ماجرا تموم شد،
میخوام برگردی پیشم و کار رو دست بگیری.
همیشه اولش به خاطر هماهنگی ذهنهامون...
این حس به وجود میاد.
ولی بعدش یه اتفاقی میفته.
بهنظرم الان فرق کنه.
من فرق کردم. تو هم همینطور.
یه هدف مشخص برات داریم،
پس یه خروج ِتعریف شده هست.
No comments yet. Be the first to leave one.