لومړۍ 200 کرښې.
در این ساحل، حتی وقتی معشوقم در خون من میدرخشد
...مثل ستارهای خشمگین میدرخشد
من از تن خودم برمیخیزم و ...مراقبم که روی لبخندم پا نگذارم
و به دیدار خورشید میروم
در این ساحل دلتنگی، همهچیز آرام است
موسیقی دوست باد است
دوست گلها
و باران
اون دوست مرگ است
فقط میدونم که اون این دعوتنامه رو فرستاده
و علاوه بر این، نامزد اون اهل آمریکاست
حتما اونجا با هم آشنا شده بودن نمیدونم
اما با چه کصشری عروسی اینجا، در مکزیک، توی هتلی که
فقط چند بلوک با خونهی من فاصله داره رو توضیح میدی؟
و به همین دلیله که شبکههای اجتماعی اون رو دید میزنی؟
توی مکزیک بودنشو میفهمم، اما درست نزدیک خونهی من، باور نکردنیه
پدر و مادرش میتونستند اینجا زندگی کنند
نه نه نه، گوش کن، مونی تو نمیفهمی، خب؟
همهی اینا برنامهریزی شده بود
خب برنامهریزی شده بود
و داریو و دوست دخترش دو هزار کیلومتر رو پرواز میکنن تا با تو سر و کله بزنن؟
فقط در این مورد وسواس نداشته باش، لطفاً
به چی فکر میکنی؟
یه چیز دیگه درمورد تو هست
نمیدونم. شاید مکزیک باشه. خیلی وقته
ازش خوشت میاد؟
عاشقشم. عاشق هرچیزیام که از تو باشه
خیلی خوشحالم. منظورم اینه
عاشقتم
عزیزم
چرا میخوای با این دختره حرف بزنی؟
باید بهش هشدار بدم - درمورد چی بهش هشدار بدی؟ -
باید بهش درمورد داریو هشدار بدم
اون نمیدونه داریو کیه چه کارایی میتونه بکنه
و تو میخوای جلوی اونا رو بگیری، درسته؟
آلما، داری به خودت دروغ میگی
نه، من این کار رو واسه اون میکنم من بهش اهمیت میدم
اون.... اون دختر بیچاره داره با یه دروغ زندگی میکنه ...اون
خیلی خب
این زن عاشق اونه. یکسال ازش بزرگتره
و در این مورد به کمکت نیاز نداره، خب؟
تو از بین همهی مردم، میدونی که هشدار دادن به اون کاری نمیکنه
اتفاقی که افتاد، اینه که اونو دیدی و میخوای دوباره ببینیش
و شاید همهی اینا درست باشه
اما وسواس خودتو تغذیه نکن
به اون دختر دست نزن
آلما، این کارو نکن
چیکار کنم؟ - دقیقاً همین کاری که میکردی -
برو به زندگیت برس. گروه درمانی رو ادامه بده
در این مورد با هیشکی حرف نزن. مخصوصاً با اکست
...آره، فقط - اما چیزی نیست -
میدونی که داریو واسه تو مثل مواده
پس باید با این وضعیت مثل یه اعتیاد رفتار کنی
بفرما، مانوئل - ممنون -
حالت چطوره؟ فقط بخور، خب؟ - حال تو چطوره؟ -
گیلرمو، تو خوبی؟
بتی، سلام - من خوبم، ممنون -
استبان
چطوری؟
خب، بابا، چندین روزه که اینقدر خوشحال نبودم
خیلی خوشحالم که اینو میشنوم
و ما خوش شانسیم که تو رو داریم
یادت باشه، استبان
خوشبختی در خدمت اونه
آمین - آمین -
اوه، استبان، باید یه لطفی بکنم
خب، ما به تعدادی داوطلب قوی واسه یه پروژهی ساختمانی نیاز داریم
یه پناهگاه واسه مادران مجرد
کمک میخوای - خوشحال میشم -
عالیه من تو رو به لیست اضافه میکنم
عالیه
فامیلیت؟ - سولارس -
سولارس. ببخشید، استبان سولارس - استبان سولارس -
- استبان سولارس - انیگو لازکانو.
اسم من انیگو لازکانو ئه
من متولد مکزیکو سیتیام
بابام باسکی و مامانم مکزیکی بود
من اینجا هستم تا نمایندهی موکلم، داریو گوئرا باشم
و همچنین پدربزرگش، کریستوبال گوئرا
...من واسه اجرای
چی؟ - سپرده -
سپرده. واسه سرمایهگذاری اینجام
پاسپورتتون
اینیگو لازکانو
اسمتون، قربان؟
اینیگو لازکانو
!پدر عروس! درسته
آره، مجرم اونجاست
تبریک میگم آقای لازکانو - خیلی ممنون -
کل طبقه دهم رو واسه شما و مهمانانتون رزرو کردیم
فوقالعادست. میشه ببینی دخترم اومده یا نه، لطفاً؟
حتماً، آقای لازکانو
داماد دیروز و عروس امروز صبح اتاقشون رو تحویل گرفتند
میبینم. ممنون
چمدونهاتونو به اتاقتون میبریم خوش اومدین قربان
خیلی خیلی ممنون
هی، دختر بابا چطوره؟ اوه، برو. حالت چطوره؟
خیلی خوشحالم میبینمت - منم همینطور -
ممنون - چطوری؟ -
نه نه. بهم بگو شما دو تا چطورین؟
از این خوشحال تر نمیتونه باشه، قربان سفرتون چطور بود؟ باید خسته باشین
بابا، نمیتونستم بهشون نه بگم
خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم
و قبل عروسی یه شب دخترونه نیاز داشتیم
خوبه. خوبه
اینطور نیست؟ - البته، عشقم -
به هر حال، میتونه سرگرم کننده باشه
شاید اون شب پارتی مجردی هم بگیرم
اینم یه فکریه - من خودم هماهنگ میکنم -
دوستات چی؟ اونا هماهنگن خودشون؟
معلومه بابا تو میدونی که اونا چجورین
و بااین حال من هنوز به اونا اعتماد ندارم
کی میره؟
...خب، دانا، پائولا، مایت
تو مُردی پسرهی حرومزاده ی کونی - آروم بگیر دیوث -
آروم باش - تو منو به اون وکیلها معرفی کردی -
نمیدونم درمورد چی حرف میزنی - خوب میدونی که چی میگم -
تو به من خیانت کردی - آروم باش. به من گوش کن -
چشماتو ببند کصکش
فقط صبر کن
!هی! پلیس
حالت خوبه، عزیزم؟
آره، عشقم. فقط یکمی سرم درد میکنه
من برم یه آسپرین واست پیدا کنم، خب؟ - ممنون -
خودشه؟ - نه -
نه، اون نیست
فقط شبیه اونه
میدونی هنوز اومده بیرون یا نه؟ - نه -
اما میفهمم
خوبی؟
...این بخاطر عمو استبانه یا
استبان؟
اونو دیدی؟
اون عموی منه
من واقعاً هیچوقت از حرف زدن با اون دست بر نداشتمم، مامان
درمورد چی حرف میزنی؟ بهم بگو
هرگز دست بر نداشتی؟ کجا زندگی میکنه؟ باهاش ملاقات کردی؟
مامان، هی، هی! خواهش میکنم؟ - چیه؟ -
مامان، چه خبره؟ تو یه جوری درمورد اون حرف میزنی که انگار خطرناکه
.اوه! باشه، تو هم داری اون بازی رو میکنی که همه باورش کنند
که استبان قربانی این داستانه
هی، بس کن! من اینو نگفتم، خب؟
البته که گفتی. گوش کن، زویی، خواهش میکنم
داستانی که اون گفت که داشته به ما کمک میکرده
و من مسئول تمام اتفاقات اون شب بودم
!آلما
لعنت بهش، زویی، نمیفهمی؟
اون به ما گفت که با مدرک رفته. فراری بوده
و بعد یه جوری برمیگرده که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده
این اصلا معنی نداره، منطقی نیست
نرمال نیست
ناموساً؟ تو چی؟
همهی ما رو بخاطر یه جوان بیست و پنج ساله از هم پاشوندی
...مامان، خانوادهات رو تنها گذاشتی
شغلت
تو دیگه حتی کار هم نداری
تو توی خونهی پدر و مادرت زندگی میکنی
این قراره طبیعی باشه؟
به نظرت منطقیه؟
!بهم بگو
متاسفم
من فکر نمیکنم که دروغ میگی، خب؟
شاید، فقط یکمی.... فقط یکمی گیج شدی
متأسفم، اما باید بفهمی که اون عموی منه
هیچی بین ما نیست، خب؟
و علاوه بر این، اون حالا فرق کرده
بهم اعتماد کن
نه، متأسفم
...من با اینکه یکی بتونه
که یکی میتونه همینطوری تغییر کنه، مشکل دارم
این غیر ممکنه، تو رو خدا، زویی
از بین همهی مردم، تو جرأت داری اینو بگی؟
تو شدی یکی دیگه، یه شبه تغییر کردی، مگه نه؟
وقتی با داریو آشنا شدی
حالا اونو میفهمی
این واسه داماد بد شانسی نیست که عروسش رو در لباسش
قبل از عروسی ببینه؟
بیخیال میدونی که من به این کصشرا اعتقاد ندارم
اوکی؟ و به هر حال من میخوام چهرهی بابامو ببینم
اوه، هرچند مال من نیست
دوست خواهی داشت، عزیزم
بیا
پدر زن
داماد
عروس کجاست؟ - تو حمومه داره لباس عوض میکنه -
بیا، بیا
اون فعلاً از زندان اومده بیرون
و تو؟
درمورد آندورا چیزی میدونی؟
نه - بابا، چشماتو ببند -
هان؟ - چشماتو ببند -
ببندشون، سوپرایزه
خیلی خب. بستم
میتونی بازشون کنی
مشکلی هست؟
اون لباس مامانت بود
کار کرد. من درستش کردم
فکر کردم که اگه لباس مامانمو بپوشم
اون وقت اون با من خواهد بود
...حق با توئه، جولیتا. این
No comments yet. Be the first to leave one.