لومړۍ 200 کرښې.
زنی که در تصویر مشاهده میکنید ...دالی برادبنت میباشد
...و او در اینجا...
یعنی مزرعهی مَجِستی بزرگ شده...
مجستی در منطقه ای از کشور قرار دارد
که نه تنها بخاطر کمجمعیت بودنش ،شناخته میشود
بلکه بدلیل داشتن یکی از تاریک ترین آسمان های شب در نیمکرهی شمالی نیز شهرت دارد
.که تداعیکننده ی محیطی ماورائیست
این منظره، چشماندازی بینظیر از زیبایی و گستردگی مطلق است
،و وجود آن هشداریست مبنی بر این مسئله
که درک ما از جهانی که در آن زندگی میکنیم .تا چه حد کم است
عجایب آسمان را فراموش کنید
،زیرا اینجا ،در بیابان مرتفع غرب وحشی
داستانی در حال شکلگیریست
که ممکن است باعث شود تا درمورد گشتوگذار در تاریکی تجدید نظر کنید
این منطقه توسط ناپدیدشدنهای بیدلیل و مرگهای هولناک تسخیر شده است
بهراستی اینجا چه خبر است؟
چه چیزی پشت این تهدید شوم نهفته شده که با تعریف ما در تضاد است؟
،تلاش ما یافتن پاسخهاییست
برای کشف آنچه که اینجا اتفاق میافتد
و اینکه چرا بنظر میرسد این موضوع مخفی نگه داشته شده
...و در این مسیر
دریافتیم که ما تنها کسانی نیستیم... که در این ماجراجویی قدم گذاشتیم
و اینکه سالها پیش از ما ،شخصی این کار را آغاز کرده بوده
،دههها پیش .همینجا، در مزرعهی مجستی
Mehdisk | مترجم .:: @FoundFootageFan ::.
،بسیارخب "خوش اومدید به "انانان
"اخبار نوادای شمالی"
برترین موج رادیویی برای اطلاع از تمام اتفاقات نوادای شمالی
...تازه سر ظهره و هوف
قهوه ی امروز صبح من خیلی قوی بود
اما میخوام به همه یادآور بشم که برای کمپ زدن های تابستون امسال احتیاط کنن
ظاهرا این آخر هفته آتشسوزی ای در مزرعه ی مجستی در ایگلکانتی رخ داده
مجستی یکی از بزرگترین مزارع ایالت نواداست
اما خوشبختانه مالکین مزرعه ،یعنی جرالد و دالی برادبنت
طبق گزارشات بدست آمده در صحت و سلامت کامل به سر میبرن
هرچند که خانه و داراییهایشان به اندازه ی خودشان خوششانس نبودن
وای خدا، آدم از شنیدن این اخبار متنفره، نه؟
!بسیارخب، برنامه ی بعدی یه سورپرایزه
دیو اومده با یه سری نکات ایمنی برای آتشسوزی
موقعی که اونا درحال اسبابکشی بودن
...همسر دالی بطور اتفاقی
«گَل رابرت - روزنامهنگار تحقیقی»
یه چیز جالب پیدا میکنه...
قطعهای بسیار حیاتی از این معما
تنها چیزایی که از آتیشسوزی ...جون سالم به در بردن
«دالی برادبنت - مالک مزرعۀ مجستی»
وسایلی بودن که... توی انبار زیرزمینی بود
و اونجا بود که جرالد اونو پیداش کرد
...من و دالی
سالها بود که دنبال این جعبه میگشتیم...
«ویلیام "بیل" سالرنو - دادستان سابق/کارآگاه خصوصی »
،خانوادهی اون، مادر و پدرش
،بر این باور بودن که اون جعبه ،سالها پیش طی یه بازرسی معمول
...امم
توسط مقامات استانی دزدیده شده بوده
اون توی یه جعبه ی بزرگ مخفی شده بود
توی یه جعبه پر از شیشه های آبنبات
گمشدن این جعبه برای خانواده ی دالی ...مسئله ی بسیار بزرگی بود
چون زوال عقل پدر دالی... بعد از رخ دادن این اتفاق آغاز شد
من از دیدنش شوکه شده بودم
چون فکر میکردم واسه همیشه غیب شده
و اولین چیزی که به ذهنم اومد ...این بود که
"این اینجا چیکار میکنه؟"
حالا مشکلی که وجود داشت این بود ...که با وجود اینکه با مقامات استانی کار میکردم
اما اونا نمیخواستن... کاری به کار این قضیه داشته باشن
فکر میکردن تمام اینا یه مشت چرت و پرته
و پرونده رو کنار گذاشتن
،ولی بعد از مشاهده ی محتوای داخل جعبه
...اطمینان دارم که
اونا راجب این قضیه تجدید نظر میکنن...
گم شدن این جعبه پدرمو به مرز جنون رسوند
چطوره از همونجا شروع کنیم؟
میخواید از روزی که جعبه گم شد شروع کنید؟
من 22 سالم بود که رفتم لاس وگاس زندگی کنم
...پدر و مادرم فکر میکردن که
اونا میخواستن من و خواهرم بریم و دنیا رو بگردیم
و ببینیم دنیای بیرون مزرعه چه شکلیه
،از زمانی که دالی یه دختربچه بود
مادرش نانسی از یه بیماری مزمن رنج میبرد
«نانسی - مادر دالی»
که باعث میشد روز به روز ناتوانتر بشه
یه روز، مادرم بهم زنگ زد
و گفت لازمه که برگردم خونه
مادرم از یه سفر برگشته بود خونه
و گفت حالش زیاد خوب نیست
و اینکه پدرم هم حالش واقعا بده
به هرحال اون زمان وقتش بود که برگردم خونه
چون زندگی شهری با سبک زندگی من جور نبود
شرایط واقعا ناراحتکننده ای بود
نانسی بیمار بود
و بیو داشت عقلشو از دست میداد و نمیتونست ازش مراقبت کنه
،وقتی رسیدم خونه اوضاع خیلی بهم ریخته بود
من متوجه این نشده بودم که سلامتی مادرم تا چه حد رو به کاهش بوده
...و پدرم هم
...انقدر دچار پارانویا شده بود...
که کاملا یه آدم دیگه شده بود...
ما همگی باید میفهمیدیم که چی توی اون جعبه بوده
چی داخلش بوده که گم شدنش باعث شده پدر دالی عقلشو از دست بده
اون تا حد مرگ ترسیده بود
،وقتی اون جعبه رو باز کردم دوتا نوشته از همه بالاتر بود
،اولیش یه نامه از طرف بیو بود و دومیش وقایعنگاری بود
ما قرار نیس تمام وقایعنگاری بیو رو بطور کامل پوشش بدیم
چون خیلی طولانیه
کاری که میخوایم انجام بدیم پوشش مهم ترین بخشهاشه
این وقایعنگاری خطاب به کیه؟ ما هیچ نشونه ای نداریم
...تنها چیزی که داریم یه نامهس که
برای مردی بنام کلاماث نوشته شده...
جناب فورد
من اتفاقات را همانطور که خواسته بودید و تا جای ممکن وقایعنگاری کردم
لطفا به هیچکس حرفی نزنید
،من باقی اتفاقات را روز بیست و هشتم ماه یعنی زمانی که باهم ملاقات کنیم برایتان تعریف میکنم
و اینجا جاییه که وقایعنگاری ما آغاز میشه
سال: 1969
،از زمانی که به مزرعه نقلمکان کردیم
اغلب شبها افرادی را در اراضی خود مشاهده میکنیم
که زیر نور نورافکنها به چشم میآیند
مامانم مشخصا ترسیده بود
اون فکر میکرد که همیشه یه دلیل منطقی برای مسائل وجود داره
مثلا اراذل و اوباشی که دزدکی وارد زمینهای ما میشدن
چون چندین بار این اتفاق افتاده بوده
اون همیشه میخواست همه چیز رو منطقی جلوه بده
بعد از دههها زندگی ،تحت این تنش و اضطراب واقعیت
،و محافظت از خانوادهام در برابر آن
به این مسئله پی بردم ،که در این بیابان مرتفع
تهدیدهای بیشتری همراه با ما در این منطقه زیست میکنند
پدرم ترجیح میداد که مادرم فکر کنه که اون عقلشو از دست داده
تا اینکه ما تمام مدت در ترس و وحشت زندگی کنیم
...بعضی از آنان از همنوعان خودمان هستند
و بعضیهایشان فقط شبیه ما هستند...
مادرم واقعا فکر میکرد که پدرم عقلشو از دست داده
...بعضیهایشان از نور واهمه دارند
و بعضیهایشان ندارند...
این نکته را روزی متوجه شدم که ...یکی از آنها در روز روشن
به دخترم دالی نزدیک شد...
...دخترم گفت که او برایش آواز خوانده
او این مطلب را تا امروز بهخاطر سپرده
اون وحشتناکترین صدایی بود که به عمرم شنیده بودم
بیو پلیس رو خبر کرد
و کلانتر شخصا تمام مسیر رو به سمت مزرعه حرکت کرد
باید بدونید که مزرعه از شهر فاصله ی خیلی زیادی داره
خلاصه رفتن به اونجا یه سفر طولانی ...محسوب میشد و وقتی که رسید
هنگامی که او سر رسید چیزی برای نشان دادن وجود نداشت
احساس حماقت کردم
...و بیو با خودش گفت که
،باید اینا رو ثبت کنم" "باید اینا رو ثبت کنم
"چون اگه دوباره این اتفاق رخ بده"
"نباید شبیه احمقا بنظر برسم"
،و سه ماه بعد اون اتفاق دوباره رخ داد
من مشغول تعمیر حصارها بودم که نانسی فریاد زد
"!اون دالی رو گرفته"
...این بار
این بار اون آماده بود
تفنگم همراهم بود
دوربینم کنار دستم بود
خلاصه دوباره با پلیس تماس گرفت
و باور کنید این کاری نیست که بیو به همین راحتی انجامش بده
چون اون معتقد بود که به تنهایی قابلیت محافظت از خونوادهشو داره
...با این حال میدونست که این اتفاق
چیزیه که از کنترل اون خارجه...
و پلیسا اونو جدی نمیگرفتن
...یعنی تا جایی پیش رفتن که
بهش میخندیدن...
...بیو و خونوادهش توی اون منطقه
به "خونوادهی دیوونه" معروفن...
و اون واقعا دلش میخواست ...که از طریق ثبت اتفاقاتی که براش رخ میداد
آبرو و اعتبار خونوادهش رو برگردونه...
اون تمسخر میشد
اون زمان، ثبت اتفاقاتی که براش میفتاد آسون نبود
چون اینجوری نبود که گوشی موبایل داشته باشه
و هرموقع که اون اتفاقات رخ دادن ازشون فیلم بگیره
راستش، اون یه دوربین فیلمبرداری و یه حلقه ی صدا داشت
«بیو - پدر دالی»
و واسش خیلی خیلی سخت بود
که بره بیرون و اون اتفاقاتو ثبت کنه
،و باتوجه به ماجرای مانتیس
نمیدونستیم چی رو باید باور کنیم
،اگر داستان رو از ابتدا دنبال کرده باشید
احتمالا یادتونه که شرکت معدنی مانتیس *و شرکت باربری اقیانوس آرام
این قطعه زمین عظیم در شمال شرقی نوادا رو خریداری کردن
بخشی از اون زمین در امتداد مزرعهی مجستی قرار داره
...و بخش مشخصی از اون زمین وجود داشت
...که شرکت معدنی مانتیس...
.بشدت خواهانش بود...
اونجا یه معدن قدیمی قرار داشت
و اونا این مسئله رو بسیار ارزشمند میدونستن
...و بیو
اون درمقابلشون ایستادگی کرد و گفتش که
"نه، اونجا زمین منه"
،اونجا... اونجا معدن منه" "اونجا... مال خودمه
و این نزاع و درگیری برای مدت زیادی به طول انجامید
و درنهایت یه قاضی وارد قضیه شد و اونجا رو جزو دارایی بیو اعلام کرد
قبل از اینکه قاضی اعلام کنه که اون زمین متعلق به بیو ئه
اونا بشدت به اون ورودی معدن علاقهمند بودن
،خلاصه یه روز بیو مچشونو گرفت
و ازشون یه عکس گرفت تا به قاضی نشون بده
یک هفته بعد از اینکه اون عکس گرفته شد
اونا نیمه های شب برگشتن
و سعی کردن ورودی رو منفجر کنن
"ویدیوی ضبط شده توسط بیو"
اونا قرار نبود بیخیال بشن
No comments yet. Be the first to leave one.