لومړۍ 200 کرښې.
...آنچه گذشت
شما نمیتونید اول با مشت بزنید توی صورت کسی
و بعدش بهش بگین که دوستش دارین
این معادل این نیست که
توی صورت تو مشت زده باشند
گذشتهات تورو درگیر خودش کرده
این:«شاید حالا «وقتشه که جدا بشیم
فکر میکنی که تو صددرصد باهاش موافقی؟
بله
میدونین اگه چیزایی رو که الان میدونستیم، قبلا میدونستیم
و قرار بود مثلا همین فردا ازدواج کنیم
اون این کار رو نمیکرد
منظورم اینه که کار احمقانهای بود
من یک تراپیست خیلی خوب میشدم
خوب به من بگوکه چه رویکردی رو
انتخاب میکردی؟- ...چون-
فکر کنم
فکر کنم رویکرد من رویکرد «رک و راست» میبود
فکر کنم من ...سرش رو بر میداشتم
یه تکونش میدادم
میگذاشتمش سر جاش و به سمت در خروجی
هدایتش میکردم
...و کلا بیخیال
این قسمت میشدم
...گذشتن از
تمام این آگاهیهای هیجانی منظورتونه؟
...نه البته
...چرا یکم چرا
...آٰره، فقط
...اصلا بیخیالش بشیم و
.برگردیم همونجا که بودیم
بوش کن بوی خوبی میده
لورن و سارا
خوب من یه کراش داشتم
که یه حالت وسواسی پیدا کرده بود
که قبلا راجع بهش با لورن
زیاد حرف زده بودم- بله گفته بودین-
...من یه جورایی
برای به این کراشم نخ میدادم
که متوجه بشه ...و
و خوب اون اصلا متوجه نخدادن من نمیشد
و من یکم احساس افسردگی کردم
و بعد یه جورایی به این نتیجه رسیدم
گه این کراش شاید برای من نوعی
حواسپرتی از دردیه که درونش هستم
...و
برام خیلی خستهکننده شده چون این حوایپرتیها دیگه اثر نداره
...یعنی
اگه مثلا همین کراش
داستانش همون میشد که دلم میخواست بشه
واقعا خیلی کمک بزرگی بود
که حواسم رو از اتفاقاتی که واقعا داره میافته پرت کنه
...و
و اتفاقی که واقعا ...داره میافته اینه که
اون داستان حاملگیه
...من
دچار این باور شدم که
تنها راه با ارزش بودنم
و تنها راهی که باهام به عنوان یک موجود ارزشمند برخورد بشه
اینه که حامله باشم
فکر کردم که این باعث رفتار متفاوتی
از طرف اون با من بشه
میتونی لحظاتی رو که ...این حس مراقبت شدن
بهت دست داد توصیف کنی؟
وقتی که ما واقعا زمان و فضایی رو داریم
که بشینیم و حرف بزنیم
هیچکس اونطور که اون من رو میبینه، نمیبینه
...و
هیچکس مثل اون ...از من حمایت نمیکنه
...ولی یه جورایی الان
این روزمره و مسائل هرروزه است که کار رو پیچیده میکنه
وقتی که زمان کمتر و کمتر میشه
بله
ما شنبه یک دعوای اساسی داشتیم
چون داشتیم باهم خونه رو جمع و جور میکردیم
...و
من داشتم تخت رو مرتب می کردم
...و اون
اون سرش گرم یک کار الکی بود
و اون یک تکه آشغال انداخت روی تخت
در حالی که من داشتم مرتبش میکردم
...و خوب اون نمیدونست
و متوجه نشده بود که من دارم تخت رو مرتب میکنم
با این که دقیقا کنارش بودم
...و خوب
...من
:اینطوری شدم که !واقعا؟
اون اینطوری بود که انگار کاملا از اطرافش بیخبره
آره
درسته
واقعا دلخراشه
...خوب من
دارم از خودم مراقبت میکنم
...و همینطورم
حواسم به نیازهای سارا هست
مثلا معمولا قهوه رو من درست میکنم
...و دیگه
ولی وقتی اون بحث ایجاد شد
با یک لحنی با من حرف زد که یه جورایی
باعث شد از کوره در برم
شاید چون این از کوره در رفتن نوعی رفتار دفاعی
بود
که من کلا عکسالعمل خوبی بهش ندارم
من- تو هفته پیش گفتی-
که دوست داری راهی پیدا کنی
که کمتر در این حالت دفاعی بری
بله
و برای این کار حسابی درون خودم رو جستجو کردم
مثلا من این احساس رو داشتم که
نگاه اون به من اینطوره که انگار من پارتنر بدی هستم
اوه خدای من- ...و بعدش من-
میدونم خودمم همین رو میگم
...این خود مشکله- صبر کن. بگو-
صبر کن
...آره منظورم اینه که
اون طوری من رو نگاه میکنه که انگار پارتنر بدی هستم
آره- ادامه بده-
و اینکه اون داره جمع و جور میکنه
انگار من پاهام رو هوا کردم و کارای بیخودی میکنم
...و
و این حس خیلی مزخرفیه
و این جیزیه که همیشه برات اتفاق میافته؟
فکر کنم
خوب یکم بیشتر ازش بگو
دقیقا توی اون لحظه چطور حالی بهت دست میده؟
فکر میکنی سارا ...تورو چطور میبینه
اینکه اون دیگه خسته شده
اون از تو خسته شده ..چون تو
اون چیزی که میخواد نیستم
خوب فکر میکنی که در این مورد
این برای تو چی داره؟
فکر کنم بیشتر اینا ناشی از رابطهام با زن سابقمه
چطوری؟
من فکر کنم خیلی تلاش کردم که پارتنر خوبی باشم
چه تلاشی کردی؟
منظورم اینه که، تلاش کردم اونی باشم که اون ازم میخواست
...که اون
..یعنی
برای اون ...خوب یک مرد
و من واقعا تلاش کردم که همون باشم
من هرکاری که ...میتونستم کردم
برای مدت زمان زیادی
...و بعدش، خوب
میدونین من کلا از این ...دعواها با اون
زیاد داشتم و این احساس رو دارم که
دارم همه تلاشم رو میکنم و برای
چیزای کوچیک و بی ارزش بحث پیش میاد
در حالی که من دارم تلاش میکنم
همه چیز رو بدم
زمانی که من تلاش بسیار زیادی
انجام میدم
که باعث میشه این چیزای کوچیک یادم بره
در واقع من دارم تلاش میکنم
مثلا در مورد همسر تو
که تو کسی باشه که نتونی باشی
آره
یا کسی که من رو نفی میکنه
آره
تو میدونستی که ...اون برای من
اصلا نمیتونم تحملش کنم
اونم این رو میدونه- میدونم که اونم میدونه-
نمیتونم فیلم بازی کنم اصلا کار من نیست
الن و دشان
دفعه آخری که ...اینجا بودیم
مغز من چیزی رو که شما گفتید قبول نکرد
ولی بدنم عکسالعمل نشون داد- درباره تروما؟-
بله،ولی بدنم عکسالعمل نشون داد
تلاش کن که احساسات فیزیکی رو که میگی توصیف کنی
من عرقکرده بودم ولی سردم بود
...احساس لرز میکردم
قلبم تند تند ...میزد
عضلات صورتم انگار میپرید
با خودم گفتم اوه خدای من...خوب حالا
...که اینطور
ولی من قبلا هم
این تجربه آشنا رو داشتم
وقتی که روان شما واقعیت رو پس میزنه
و بدن شماست که واکنش نشون میده
وقتی مادرم فوت کرد من رفتم سر کار
...و- منظورت چیه؟-
خوب به من زنگ زدن و اطلاع دادن که اون فوت کرده
منم گفتم که ممنون که به منم گفتین
و بعدش ... رفتم سر کار
مثل یک روز معمولی
من سر کارم بودم
پشت میزم نشسته بودم ...و
خیلی ناگهانی
انگار که از گرما آتش گرفتم
ولی سردم هم بود
عرق میکردم
دونههای اشک و عرق از صورتم جاری بود
من رفتم به ...اتاق کفرانس و
در اتاق رو قفل کردم و اجازه دادم که کارش رو بکنه
من حتی به مراسم ختم هم نرفتم
من هیچکدوم از مراسمها رو شرکت نکردم
من واقعا معتقدم که جسم فقط یک پوسته است
و واقعا نیازی ندارم که به بدن فرد متوفی نگاه کنم
من اعتقاد دارم که همه چیز در روح وجود داره
و وقتی که رفتی دیگه رفتی
و این روح توئه که باقی میمونه
No comments yet. Be the first to leave one.