لومړۍ 200 کرښې.
بازسازی این فیلم نسبت به اثر اصلی وفادار مانده است.
این کار با حمایت مالی... امکانپذیر شده است.
محصولی از کارل-لامی
چوبهای هاکی رو تحویل بده.
ببخشید.
چی شده؟
کمیسر تا ۱۰ دقیقه دیگه توی دفترش منتظر منه.
تا ۱۰ دقیقه دیگه، ما رفتیم.
- کجا میرید؟ - لوئیزویل.
اگه به کمیسر بگم، از کوره در میره.
بذار بره. خب که چی؟
نمیتونیم فیلمی درباره منسوجات رو بدون رفتن به لوئیزویل تموم کنیم.
دقیقاً. هنوز کارتون تموم نشده...
وقتی با هتلها معامله میکنم، اونا از من انتظار دارن
که از سهشنبه شب تا یکشنبه یه رقصنده براشون بیارم.
وقتی جمعه با یه مشتری میری
شنبه یا یکشنبه اونجا نیستی که اجرا کنی.
و اونوقت من به دردسر میافتم.
و من از دردسر متنفرم. میفهمی؟
عوضی...
بسه دیگه!
جینا.
چیه؟
قطار لوئیزویل نیم ساعت دیگه حرکت میکنه.
- به کجا؟ - شاتو.
بلیطها، لطفا.
امروز واقعاً خوشتیپ شدی، باب!
همین الان با چند تا از مقامات دولتی صحبت کردم.
انگار قراره ۸۵ هزار دلار برای مسیرهای اسکی-دو بهمون بدن.
بهش میگن "توسعه محلی".
این دومین سال پشت سر هم خواهد بود که این بودجه رو میگیریم.
داشتن دوست تو جاهای مناسب به آدم کمک میکنه.
خب، چی بگم؟
توی این کارها، باید بلد باشی چطور بازی کنی.
این روزا بیشتر مردم بیکارن.
کارخونه نساجی داره درباره تعدیل ۲۰۰ نفر دیگه صحبت میکنه...
همهجا همینطوره.
- هی رفیق! - هی.
- چطوری؟ - اوضاع داره رو به راه میشه.
- آره؟ - اوه، آره.
- تنها سفر نکردی. - نه قربان.
زنم داره اتاقت رو آماده میکنه. طبقه بالا.
این اتاق منه؟
این اتاق رقصندهست.
من اونجا نمیخوابم. یه اتاق توی متل پشت ساختمون میخوام.
اونا مخصوص مشتریهاست.
باشه، اونی که ته هست رو بردار.
اما اگه همه پر بشن، مجبوری جابهجا بشی.
توی قرارداد اومده که باید اتاق و غذا فراهم کنی. من سگ نیستم.
سگها بیرون میخوابن.
آره، ولی سگها نمیرقصن.
اتاقهای متل باید گرمتر باشن، نه؟ فکر کنم یکیشون رو بردارم.
یه نِگرونی لطفا.
فکر نکنم داشته باشیم.
میتونی برام یه "بین ملافهها" درست کنی؟
من یه "پرنده زرد" میخورم.
- چهار تا مولسون کوچیک. - چهار تا مولسون.
دوست داری به ما ملحق بشی؟
به ما گفتن تو رقصنده جدیدی.
نمایش خوبی اجرا میکنی؟
امیدوارم خوشتون بیاد.
- چیزی برای نوشیدن میخوای؟ - نه ممنون.
شما نوازنده هستید؟
بهمون میآد نوازنده باشیم؟
شبیه آدمهای توی ارکستر هستید.
هی! شما از شبکه ۱۳ هستید؟
- درسته. - میخواید با من مصاحبه کنید؟
الان نمیتونیم.
این کی پخش میشه؟
یکشنبه، نیمهشب.
چرا یه سری به کلاب نمیزنید؟
روی قایقه، میبینی؟ اولین بار خواهد بود.
باشه، ولی ما باید الان فیلمبرداری کنیم و سر و صدا خیلی زیاده!
تو صاحب این خیابون نیستی!
یه فرصت به ما بدید. ما باید اینجا فیلمبرداری کنیم.
برو گمشو!
همهاش اتفاق افتاد
در ۱۱ دسامبر ۱۹۵۲.
ما از اوایل مارس توی اعتصاب بودیم.
حوالی ساعت ۷ صبح،
مردم شروع کردن به تشکیل صف اعتصاب
جلوی اون دروازه، اونجا.
ناگهان درهای پشتی رو باز کردن
و پلیس استانی بیرون اومد.
یگان ضد شورش.
شرکت اونا رو در طول شب راه داده بود داخل.
شروع کردن به پرتاب گاز اشکآور،
بعد با باتوم به جونمون افتادن.
قبل از اینکه از هوش برم، دیدم اسلحههاشون رو درآوردن،
و شروع کردن به تیراندازی به سمت جمعیت.
سلام.
- برای کی کار میکنید؟ - اداره ملی سینما.
چرا اینجا فیلمبرداری میکنید؟
داریم فیلمی درباره منسوجات میسازیم.
آیا شرکت با فیلمبرداری شما موافقت کرده؟
نه، نه... نه واقعاً.
اونا همین الان با ما تماس گرفتن.
ازتون خواستن بفهمید ما اینجا چیکار میکنیم؟
بله.
نگرانن؟
نه. میخوان بدونن چرا فیلمبرداری میکنید. اینجا ملک اوناست.
میتونم گواهینامه و مدارک ماشینتون رو ببینم؟
آره، آره.
۲۷. پایان سکانس.
بعداً روزنامهها گفتن...
اعتصابکنندهها به پلیس حمله کرده بودن.
نخستوزیر ما رو به خاطر متوسل شدن به خشونت سرزنش کرد.
بنابراین اتحادیه رو منحل کردن.
و بعد،
یک ماه بعد، همه به سر کار برگشتن.
شرکت
مجبور شد ۱.۵ سنت اضافی برای هر ساعت پرداخت کنه.
اما من... اخراج شدم.
واقعاً نمیتونم شکایت کنم.
یه کار دیگه پیدا کردم، یه کار خوب.
شبها برای انجمن مدارس، مدرسهها رو تمیز میکنم.
چند وقت پیش توی روزنامه خوندم
اون مردی که سال ۵۲ کاپیتان یگان بود
همین تازگی رئیس پلیس استانی شده.
جالبه، نه؟
- سلام بچهها! - سلام قربان.
- سلام، آقای...؟ - کارپانتیه.
درسته! حالتون چطوره آقای کارپانتیه؟
بد نیستم.
پس با پلیس محلی درگیر شدید؟
منشی من باهاشون تماس گرفت. او یکم بیش از حد دلسوزه.
اشکالی نداره بهم بگید فیلمتون درباره چیه؟
فیلمی درباره صنعت نساجیه.
نساجی؟ خیلی جالبه...
- شما از سیبیسی هستید؟ - نه.
- اداره ملی سینما. - متوجهم.
چون من دوستهای خوبی توی سیبیسی دارم.
خب، بیاید اینجا نایستیم.
بیاید به دفترم! آقای فریمن،
مدیر عامل ما، واقعاً دوست داره شما رو ببینه.
باشه. بگیم... تا نیم ساعت دیگه؟
- اول باید یه سری به هتلمون بزنیم. - نیم ساعت دیگه؟
باشه. بعداً میبینمتون.
تاکسیدوی من رو مسخره نکن.
- شبیه جاکشها شده. - جاکش هست.
این دفعه دیگه جواب نمیده.
خیلی خب دخترا! رو سفیدمون کنید، باشه؟
هر روز پیش نمیآد که بتونید توی یه فیلم باشید.
کسی چه میدونه؟ شاید یکی از شما ستاره شد.
هیچوقت معلوم نمیکنه!
- آقای شابوت؟ - بله؟
میشه بریم به دفترتون؟ دوست دارم برای مصاحبهتون آماده بشم.
حتماً، حتماً! اما...
بهتره برای مصاحبه آماده باشید. بهتون وقت میده که فکر کنید.
بله، اما...
آدمها جلوی دوربین عصبی میشن...
- من واقعاً باید بمونم... - نه، نه.
آقای شابوت همینطوری به ما گفت.
در پایان مارس، ۱۹۰ نفر رو تعدیل میکنن.
۷۰ زن و ۱۲۰ مرد...
دارن تجهیزات رو ارتقا میدن و تغییراتی توی تولید ایجاد میکنن.
ما واکنشی نشون ندادیم. باورمون نمیشد.
مسئولین نیروی انسانی واقعاً عالی بودن.
فوراً یه کار خوب توی انتاریو برام پیدا کردن.
اما من انگلیسی بلد نیستم.
و نقل مکان به انتاریو...
اگه ۶ ماه دیگه اخراجم کنن چیکار کنم؟
علاوه بر این، وقتی توی کارخونه دختر جدید هستی...
باید با دستگاههایی کار کنی که هیچکس دیگهای نمیخواد.
ساعتی ۹۰ سنت، شاید یک دلار.
هفتهای ۴۰ دلار، در حالی که باید شکم ۶ نفر رو سیر کنیم.
بیشتر تابستونها، میتونیم از پس مخارج بربیایم،
اما زمستون که میآد، شپش توی جیبمون قاببازی میکنه.
و دیگه نمیتونم از پس کار کردن به عنوان خدمتکار بربیام.
دارم خیلی پیر میشم.
منتظرم تا ما رو بیرون کنن،
بعدش میرم مونترال. نامزدم الان اونجاست.
در هر صورت اینجا نمیموندم.
کار به اندازه کافی نیست و دستمزدها خیلی کمه.
توی شهرهای کوچیکی مثل اینجا، که فقط ۱ یا ۲ تا کارخونه دارن،
اگه کارت رو از دست بدی، جای دیگهای برای رفتن نیست.
به خاطر همینه که برای شیفت شب مجبورن از لاتینتبارها استفاده کنن.
- چی؟ - لاتینتبارها.
میدونی، مردم آمریکای جنوبی. مگه ندیدیشون؟
مثل اینکه یه پسری به اسم "چاوز" هست،
که برای یه شرکت آمریکایی کار میکنه.
اون رفت پیششون توی کلمبیا،
استخدامشون کرد و برای کار آوردشون اینجا.
ازش بپرس آیا کلمبیاییهای دیگهای هم هستن
که اینجا یا توی ایالات متحده توی نساجی کار کنن.
میگه اونا الان همهجا دارن کار میکنن.
کارولینای شمالی...
نیوجرسی، بوستون، نیویورک...
مطمئن نیست که توی نیویورک توی نساجی باشن.
حدود ۱۲۵ تا در هفته درمیارن...
و خالص دریافتیشون حدود ۸۵ تاست.
احتمالا پول بلیط هواپیما رو ازش کم میکنن.
اون توی کشور خودش هم همین کار رو میکرد، برای همین نسبتاً راضیه.
همون کار، میدونی؟
آره، عجب بازیای.
کسی میخواد با ما بازی کنه؟
بیلیارد بازی میکنی؟
چرا با اونا بازی نمیکنی؟
ما با شما بازی میکنیم.
بازیِ چندان جالبی نمیشه.
No comments yet. Be the first to leave one.