The Forbidden Woman

The Forbidden Woman (La Femme défendue)

د Farsi Persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

د خپرونې معلومات

Die verbotene Frau 1997 1080p WEB-DL fa
د لخوا تبصره OldMan505
https://t.me/Oldman505

تګونه

bluray
په خپور شو: 2026-05-01
ډاونلوډونه: 16
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi Persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 200 کرښې.

‫نزدیک است، اما نمی‌خواهم مزاحم شوم...‬

‫برایم مهم نیست.‬

‫ممنونم، چون تاکسی گرفتن در این ساعت‌ها...‬

‫با سباستین دوست هستی؟‬

‫اصلاً... حالم زیاد خوش نبود، او را نمی‌شناسم.‬

‫-با کریستل بودم. -کریستل کیست؟‬

‫یک سبزه با موهای خیلی کوتاه...‬

‫...اما زود رفت حالش خوب نبود.‬

‫هیچ‌کس را نمی‌شناخت.‬

‫اما تو چندتایی دوست پیدا کردی.‬

‫-آره، آن مرد قدبلند چینی... -بله.‬

‫نمی‌گذاشت بروم. شماره‌اش را به من داد.‬

‫و تو هم شماره‌ات را به او دادی؟‬

‫کار بدی کردم... یک شماره جعلی به او دادم.‬

‫تو هم از آن آدم‌هایی؟‬

‫فقط نمی‌توانستم نه بگویم اما نمی‌خواستم او را ببینم.‬

‫-اشتباه کردم؟ -نه، به نظر خیلی جوان می‌آمد.‬

‫-کی دعوتت کرد؟ -سباستین.‬

‫ما همکار اداری بودیم، او همیشه مرا دعوت می‌کند...‬

‫...همراه با همسرم.‬

‫او هم آنجا بود؟‬

‫نه. او برای یک کنسرت موسیقی باروک بلیط داشت.‬

‫خیلی وقت است ازدواج کرده‌اید؟‬

‫بله...‬

‫فرزند دارید؟‬

‫فقط یکی... یک پسر...‬

‫و تو؟‬

‫من هیچی ندارم... ۲۲ سالمه.‬

‫چند سالته؟ اگر جسارت نباشد.‬

‫-فکر می‌کنی چند سالمه؟ -نمی‌توانم بگویم.‬

‫حتماً حدسی می‌زنی.‬

‫درست نمی‌گویم و بهت برمی‌خورد.‬

‫بیخیال، من شانسم را امتحان می‌کنم.‬

‫-۴۲... ۴۳. -خیلی خب، بهم برخورد.‬

‫-چند سالته؟ ۳۹.‬

‫-متاسفم، ظاهرت خوب است. -در هر صورت بهم برخورد.‬

‫نمی‌خواهی پیر شوی؟‬

‫مثل بقیه، سخت است که عکس‌هایم را وقتی که...‬

‫...جوان‌تر بودم ببینم.‬

‫صبرم تمام شده که بزرگتر شوم.‬

‫اینجا، سمت راست... می‌توانی مرا در گوشه پیاده کنی.‬

‫نه، مشکلی نیست...‬

‫-...آنجا؟ -بله.‬

‫زن ممنوعه.‬

‫به من هم شماره جعلی می‌دهی؟‬

‫نه، شماره واقعی‌ام را می‌دهم.‬

‫از کجا بفهمم؟‬

‫فقط باید زنگ بزنی.‬

‫پس آن را به من بده.‬

‫یک خودکار...‬

‫...اولی مال خانه است و دومی مال محل کار.‬

‫-کجا کار می‌کنی؟ -در یک آژانس مسافرتی.‬

‫و شما؟‬

‫در املاک.‬

‫خب، ماشین قشنگی دارید.‬

‫یک کافه باز است. می‌توانم یک نوشیدنی مهمانت کنم؟‬

‫نه، دیر شده. باید بروم. خیلی ممنون.‬

‫-خداحافظ. -خداحافظ.‬

‫-الو؟ -سلام، موریل؟‬

‫کیست؟‬

‫-مرا نمی‌شناسی؟ -نه.‬

‫فرانسوا، همان مردی که ماشین قشنگی داشت.‬

‫بله، سلام.‬

‫خوشحالم که شماره درستی به من دادی.‬

‫-می‌ترسیدی؟ -یک جورایی بی‌قرار بودم.‬

‫-عصبانی هستی؟ -داشتم می‌رفتم حمام.‬

‫زنگ زدم که... شاید... بتوانیم همدیگر را ببینیم.‬

‫-برای چی؟ -نمی‌دانم... برای حرف زدن.‬

‫-نه؟ -بله، اگر بخواهی.‬

‫-می‌توانستیم کمتر رسمی باشیم. -خیلی چیزها...‬

‫-«لو شفر» را می‌شناسی؟ -نه.‬

‫با هم غذا بخوریم؟‬

‫-کی؟ -فردا، مثلاً.‬

‫فردا نمی‌توانم... شاید پنجشنبه. وقت بیشتری خواهم داشت.‬

‫-پنجشنبه، ساعت یک، خوبه؟ -بله.‬

‫خیلی خوشحالم برایت بوسه می‌فرستم.‬

‫پیشخدمت، باربر، کارگر ساختمانی، پرستار...‬

‫...کلی کارهای خرد. بعد در املاک کار کردم...‬

‫...و فهمیدم که با ریسک‌های حساب‌شده آدم می‌تواند...‬

‫-...پولی در بیاورد. -به خودت افتخار می‌کنی؟‬

‫-فکر می‌کنی خیلی مغرورم؟ -نه... تحسینت می‌کنم...‬

‫...اما در عین حال، به نظرم تا حدی بچه‌گانه می‌آید.‬

‫-پول دوست نداری؟ -چرا، اما این فلسفه من نیست.‬

‫فلسفه تو چیست؟ علاقه‌مند شدم بدانم.‬

‫فلسفه من... پیش‌پا‌افتاده است...‬

‫...این است که خوشحال باشی، کارهایی را که دوست داری انجام دهی.‬

‫مبهم است.‬

‫البته که نه. خوشبختی به درآوردن پول زیاد نیست.‬

‫می‌تواند درباره سفر کردن، کشف چیزها...‬

‫-...در هماهنگی بودن باشد. -آیا شغلت خوشحالت می‌کند؟‬

‫نه خوشحال و نه ناراحت.‬

‫من غرق در جاه‌طلبی نیستم. بیشتر به خوشبختی علاقه‌مندم.‬

‫خوشبختی را چطور تعریف می‌کنی؟ کنجکاوم کردی. برای من...‬

‫...چیزی بسیار انتزاعی است.‬

‫نمی‌دانم...‬

‫-تجربه یک عشق بزرگ؟ -بله، شاید.‬

‫-چیز دیگری؟ -نه، باید بروم.‬

‫اما می‌توانیم دوباره همدیگر را ببینیم.‬

‫-شماره‌ام را بهت دادم؟ -نه، هیچی.‬

‫این شماره محل کارم و موبایلم است.‬

‫-باشه؟ -یکی را جا نینداختی؟‬

‫بله، اما ترجیح می‌دهم آن را به تو ندهم.‬

‫-الو؟ -فرانسوا آنجاست؟‬

‫-از طرف کیست؟ -موریل.‬

‫-موریل! چطوری؟ -خوبم.‬

‫فکر کردم قرار نیست زنگ بزنی.‬

‫از دفتر خواستند که با موبایل‌تان تماس بگیرم، قربان.‬

‫موریل، این اشتباه است. من راضی نیستم.‬

‫عصبانی هستی؟‬

‫تو هنوز هم با من خیلی رسمی حرف می‌زنی.‬

‫-متاسفم. -یک چیز غیررسمی‌تر بگو.‬

‫-نمی‌دانم... -۱۰ ثانیه بهت وقت می‌دهم.‬

‫کجایی؟‬

‫خیابان وگرام، نزدیک میدان دِ تِرن.‬

‫و تو؟‬

‫در دفتر کار، پورت دو شامپره.‬

‫-زیاد دور نیست. -نه، نزدیک است.‬

‫-داری به همان چیزی فکر می‌کنی که من فکر می‌کنم؟ -چی؟‬

‫-غذا خوردن... وقتش است. -زیاد گرسنه نیستم.‬

‫زیاد حوصله ندارم. مهمان من. یک کم تلاش کن.‬

‫-همسرت چطور است؟ -بعد از ۱۲ سال...‬

‫...خوب با هم کنار می‌آییم خیلی کم دعوا می‌کنیم.‬

‫دیوید ما را کنار هم نگه می‌دارد.‬

‫اما مثل قبل نیست.‬

‫-ناراحتت می‌کند؟ -نه...‬

‫...من سوال را پرسیدم.‬

‫-عکسش را داری؟ -نه.‬

‫-می‌خواهی او را ببینی؟ -فقط تماشایش کنم.‬

‫نمی‌دانم چه بگویم...‬

‫...او خیلی جذاب است، هنوز هم خیلی خوب به نظر می‌رسد.‬

‫جوان‌تر از سنش به نظر می‌رسد.‬

‫-هنوز دوستش داری؟ -بله.‬

‫بگذار بگوییم سوال دیگر به آن شکل مطرح نیست.‬

‫ما یک رابطه کاربردی داریم.‬

‫اگر کسی درباره من این‌طور حرف بزند بهم برمی‌خورد.‬

‫تو ۲۲ سالته و به عشق ابدی اعتقاد داری.‬

‫-تو نداری؟ -آره، عشق ابدی...‬

‫...می‌توانم تا ابد عاشق بمانم...‬

‫...فقط نه عاشق یک نفر.‬

‫-این چیزی که گفتی وحشتناک است. -نه، چرا؟‬

‫اگر الان بهت می‌گفتم که...‬

‫...عاشقت شده‌ام چه می‌گفتی؟‬

‫داری تظاهر می‌کنی؟‬

‫نه کاملاً.‬

‫خیلی معذب می‌شدم.‬

‫-چرا؟ از من خوشت نمی‌آید؟ -نمی‌خواهم با کسی کاری کنم...‬

‫-...که نمی‌خواهم با خودم شود. -این خیلی کلیشه‌ای است.‬

‫محتاطانه است.‬

‫تو زیادی محتاط هستی.‬

‫تو مشکلی داری و یک فرمول را اجرا می‌کنی.‬

‫«نه او، او متاهل است».‬

‫-و این اشتباه است؟ -مسئله این نیست.‬

‫به نظر من که یک مسئله است.‬

‫پس سوالم را جور دیگری می‌پرسم.‬

‫از من بدت می‌آید؟ از نظر فیزیکی یا ذهنی؟‬

‫نه.‬

‫حاضری با مردی مثل من عشق‌بازی کنی؟‬

‫-اگر متاهل نبودی، شاید. -هیچ راه فراری نیست...‬

‫پس آن سوال را نپرس.‬

‫می‌دانستی بالاخره می‌پرسم.‬

‫-عیبی ندارد که تا حدی جوانی... -بگو یک دختربچه.‬

‫می‌گویم ساده‌لوح، اما تو دیگر مردها را می‌شناسی.‬

‫این نمی‌تواند اولین باری باشد که کسی این را از تو می‌پرسد.‬

‫- نه یک مرد متاهل. - او اینجا نیست.‬

‫هست. این همه‌چیز را تغییر می‌دهد.‬

‫دلم می‌خواهد لمست کنم. می‌توانم دستت را بگیرم؟‬

‫نه.‬

‫- حتی دستم را؟ - نه.‬

‫چرا؟‬

‫این یک شروع است. من فقط یک دوستی می‌خواهم.‬

‫فکر می‌کنی همین الان هم یک دوستی در میان است؟‬

‫برای اینکه دوستت باشم خیلی جوانم؟‬

‫نه.‬

‫سن ربطی به این موضوع ندارد.‬

‫دوست دارم با تو باشم...‬

‫...دوست دارم صدایت را بشنوم...‬

‫...دوست دارم با تو حرف بزنم، در مشکلاتت شریک شوم...‬

‫...اما دوستی من...‬

‫لیاقتش را ندارم؟‬

‫دوستی بین مردهاست چون...‬

‫...آن‌ها نمی‌توانند عشق‌بازی کنند. من به تو یک رابطه کامل را پیشنهاد می‌دهم.‬

‫- «کامل»؟ - بله.‬

‫- و همسرت؟ - او را وارد این ماجرا نکن.‬

‫اگر قرار باشد به او خیانت کنی، آن شخص من نخواهم بود.‬

‫چه حیف...‬

‫...واقعاً، چه حیف...‬

‫...می‌توانستیم لحظات زیبایی داشته باشیم، واقعاً پرشور.‬

‫می‌توانستم ساعت‌ها با تو عشق‌بازی کنم، تو خیلی زیبایی.‬

‫باید پنهان‌کاری می‌کردیم. باید دروغ می‌گفتی.‬

‫نه، من این را نمی‌خواهم.‬

‫- پس، چه کار کنیم؟ - مثل اولش...‬

‫...دوست بودن.‬

‫یا رفیق، اگر ترجیح می‌دهی.‬

‫به عنوان رفیقت، ازت می‌خواهم بگذاری دستت را بگیرم.‬

‫- این یک وسواس فکری است. - چیز مهمی نیست...‬

‫...مگر اینکه برای تو یک نقطه بسیار تحریک‌کننده باشد.‬

‫- فقط چند ثانیه... - خب، باشه، بفرما.‬

‫حس می‌کنی داری خیانت می‌کنی؟‬

‫نه.‬

‫و امیدوارم تو هم همین‌طور باشی.‬

The Forbidden Woman subtitles in other languages

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left