لومړۍ 200 کرښې.
نزدیک است، اما نمیخواهم مزاحم شوم...
برایم مهم نیست.
ممنونم، چون تاکسی گرفتن در این ساعتها...
با سباستین دوست هستی؟
اصلاً... حالم زیاد خوش نبود، او را نمیشناسم.
-با کریستل بودم. -کریستل کیست؟
یک سبزه با موهای خیلی کوتاه...
...اما زود رفت حالش خوب نبود.
هیچکس را نمیشناخت.
اما تو چندتایی دوست پیدا کردی.
-آره، آن مرد قدبلند چینی... -بله.
نمیگذاشت بروم. شمارهاش را به من داد.
و تو هم شمارهات را به او دادی؟
کار بدی کردم... یک شماره جعلی به او دادم.
تو هم از آن آدمهایی؟
فقط نمیتوانستم نه بگویم اما نمیخواستم او را ببینم.
-اشتباه کردم؟ -نه، به نظر خیلی جوان میآمد.
-کی دعوتت کرد؟ -سباستین.
ما همکار اداری بودیم، او همیشه مرا دعوت میکند...
...همراه با همسرم.
او هم آنجا بود؟
نه. او برای یک کنسرت موسیقی باروک بلیط داشت.
خیلی وقت است ازدواج کردهاید؟
بله...
فرزند دارید؟
فقط یکی... یک پسر...
و تو؟
من هیچی ندارم... ۲۲ سالمه.
چند سالته؟ اگر جسارت نباشد.
-فکر میکنی چند سالمه؟ -نمیتوانم بگویم.
حتماً حدسی میزنی.
درست نمیگویم و بهت برمیخورد.
بیخیال، من شانسم را امتحان میکنم.
-۴۲... ۴۳. -خیلی خب، بهم برخورد.
-چند سالته؟ ۳۹.
-متاسفم، ظاهرت خوب است. -در هر صورت بهم برخورد.
نمیخواهی پیر شوی؟
مثل بقیه، سخت است که عکسهایم را وقتی که...
...جوانتر بودم ببینم.
صبرم تمام شده که بزرگتر شوم.
اینجا، سمت راست... میتوانی مرا در گوشه پیاده کنی.
نه، مشکلی نیست...
-...آنجا؟ -بله.
زن ممنوعه.
به من هم شماره جعلی میدهی؟
نه، شماره واقعیام را میدهم.
از کجا بفهمم؟
فقط باید زنگ بزنی.
پس آن را به من بده.
یک خودکار...
...اولی مال خانه است و دومی مال محل کار.
-کجا کار میکنی؟ -در یک آژانس مسافرتی.
و شما؟
در املاک.
خب، ماشین قشنگی دارید.
یک کافه باز است. میتوانم یک نوشیدنی مهمانت کنم؟
نه، دیر شده. باید بروم. خیلی ممنون.
-خداحافظ. -خداحافظ.
-الو؟ -سلام، موریل؟
کیست؟
-مرا نمیشناسی؟ -نه.
فرانسوا، همان مردی که ماشین قشنگی داشت.
بله، سلام.
خوشحالم که شماره درستی به من دادی.
-میترسیدی؟ -یک جورایی بیقرار بودم.
-عصبانی هستی؟ -داشتم میرفتم حمام.
زنگ زدم که... شاید... بتوانیم همدیگر را ببینیم.
-برای چی؟ -نمیدانم... برای حرف زدن.
-نه؟ -بله، اگر بخواهی.
-میتوانستیم کمتر رسمی باشیم. -خیلی چیزها...
-«لو شفر» را میشناسی؟ -نه.
با هم غذا بخوریم؟
-کی؟ -فردا، مثلاً.
فردا نمیتوانم... شاید پنجشنبه. وقت بیشتری خواهم داشت.
-پنجشنبه، ساعت یک، خوبه؟ -بله.
خیلی خوشحالم برایت بوسه میفرستم.
پیشخدمت، باربر، کارگر ساختمانی، پرستار...
...کلی کارهای خرد. بعد در املاک کار کردم...
...و فهمیدم که با ریسکهای حسابشده آدم میتواند...
-...پولی در بیاورد. -به خودت افتخار میکنی؟
-فکر میکنی خیلی مغرورم؟ -نه... تحسینت میکنم...
...اما در عین حال، به نظرم تا حدی بچهگانه میآید.
-پول دوست نداری؟ -چرا، اما این فلسفه من نیست.
فلسفه تو چیست؟ علاقهمند شدم بدانم.
فلسفه من... پیشپاافتاده است...
...این است که خوشحال باشی، کارهایی را که دوست داری انجام دهی.
مبهم است.
البته که نه. خوشبختی به درآوردن پول زیاد نیست.
میتواند درباره سفر کردن، کشف چیزها...
-...در هماهنگی بودن باشد. -آیا شغلت خوشحالت میکند؟
نه خوشحال و نه ناراحت.
من غرق در جاهطلبی نیستم. بیشتر به خوشبختی علاقهمندم.
خوشبختی را چطور تعریف میکنی؟ کنجکاوم کردی. برای من...
...چیزی بسیار انتزاعی است.
نمیدانم...
-تجربه یک عشق بزرگ؟ -بله، شاید.
-چیز دیگری؟ -نه، باید بروم.
اما میتوانیم دوباره همدیگر را ببینیم.
-شمارهام را بهت دادم؟ -نه، هیچی.
این شماره محل کارم و موبایلم است.
-باشه؟ -یکی را جا نینداختی؟
بله، اما ترجیح میدهم آن را به تو ندهم.
-الو؟ -فرانسوا آنجاست؟
-از طرف کیست؟ -موریل.
-موریل! چطوری؟ -خوبم.
فکر کردم قرار نیست زنگ بزنی.
از دفتر خواستند که با موبایلتان تماس بگیرم، قربان.
موریل، این اشتباه است. من راضی نیستم.
عصبانی هستی؟
تو هنوز هم با من خیلی رسمی حرف میزنی.
-متاسفم. -یک چیز غیررسمیتر بگو.
-نمیدانم... -۱۰ ثانیه بهت وقت میدهم.
کجایی؟
خیابان وگرام، نزدیک میدان دِ تِرن.
و تو؟
در دفتر کار، پورت دو شامپره.
-زیاد دور نیست. -نه، نزدیک است.
-داری به همان چیزی فکر میکنی که من فکر میکنم؟ -چی؟
-غذا خوردن... وقتش است. -زیاد گرسنه نیستم.
زیاد حوصله ندارم. مهمان من. یک کم تلاش کن.
-همسرت چطور است؟ -بعد از ۱۲ سال...
...خوب با هم کنار میآییم خیلی کم دعوا میکنیم.
دیوید ما را کنار هم نگه میدارد.
اما مثل قبل نیست.
-ناراحتت میکند؟ -نه...
...من سوال را پرسیدم.
-عکسش را داری؟ -نه.
-میخواهی او را ببینی؟ -فقط تماشایش کنم.
نمیدانم چه بگویم...
...او خیلی جذاب است، هنوز هم خیلی خوب به نظر میرسد.
جوانتر از سنش به نظر میرسد.
-هنوز دوستش داری؟ -بله.
بگذار بگوییم سوال دیگر به آن شکل مطرح نیست.
ما یک رابطه کاربردی داریم.
اگر کسی درباره من اینطور حرف بزند بهم برمیخورد.
تو ۲۲ سالته و به عشق ابدی اعتقاد داری.
-تو نداری؟ -آره، عشق ابدی...
...میتوانم تا ابد عاشق بمانم...
...فقط نه عاشق یک نفر.
-این چیزی که گفتی وحشتناک است. -نه، چرا؟
اگر الان بهت میگفتم که...
...عاشقت شدهام چه میگفتی؟
داری تظاهر میکنی؟
نه کاملاً.
خیلی معذب میشدم.
-چرا؟ از من خوشت نمیآید؟ -نمیخواهم با کسی کاری کنم...
-...که نمیخواهم با خودم شود. -این خیلی کلیشهای است.
محتاطانه است.
تو زیادی محتاط هستی.
تو مشکلی داری و یک فرمول را اجرا میکنی.
«نه او، او متاهل است».
-و این اشتباه است؟ -مسئله این نیست.
به نظر من که یک مسئله است.
پس سوالم را جور دیگری میپرسم.
از من بدت میآید؟ از نظر فیزیکی یا ذهنی؟
نه.
حاضری با مردی مثل من عشقبازی کنی؟
-اگر متاهل نبودی، شاید. -هیچ راه فراری نیست...
پس آن سوال را نپرس.
میدانستی بالاخره میپرسم.
-عیبی ندارد که تا حدی جوانی... -بگو یک دختربچه.
میگویم سادهلوح، اما تو دیگر مردها را میشناسی.
این نمیتواند اولین باری باشد که کسی این را از تو میپرسد.
- نه یک مرد متاهل. - او اینجا نیست.
هست. این همهچیز را تغییر میدهد.
دلم میخواهد لمست کنم. میتوانم دستت را بگیرم؟
نه.
- حتی دستم را؟ - نه.
چرا؟
این یک شروع است. من فقط یک دوستی میخواهم.
فکر میکنی همین الان هم یک دوستی در میان است؟
برای اینکه دوستت باشم خیلی جوانم؟
نه.
سن ربطی به این موضوع ندارد.
دوست دارم با تو باشم...
...دوست دارم صدایت را بشنوم...
...دوست دارم با تو حرف بزنم، در مشکلاتت شریک شوم...
...اما دوستی من...
لیاقتش را ندارم؟
دوستی بین مردهاست چون...
...آنها نمیتوانند عشقبازی کنند. من به تو یک رابطه کامل را پیشنهاد میدهم.
- «کامل»؟ - بله.
- و همسرت؟ - او را وارد این ماجرا نکن.
اگر قرار باشد به او خیانت کنی، آن شخص من نخواهم بود.
چه حیف...
...واقعاً، چه حیف...
...میتوانستیم لحظات زیبایی داشته باشیم، واقعاً پرشور.
میتوانستم ساعتها با تو عشقبازی کنم، تو خیلی زیبایی.
باید پنهانکاری میکردیم. باید دروغ میگفتی.
نه، من این را نمیخواهم.
- پس، چه کار کنیم؟ - مثل اولش...
...دوست بودن.
یا رفیق، اگر ترجیح میدهی.
به عنوان رفیقت، ازت میخواهم بگذاری دستت را بگیرم.
- این یک وسواس فکری است. - چیز مهمی نیست...
...مگر اینکه برای تو یک نقطه بسیار تحریککننده باشد.
- فقط چند ثانیه... - خب، باشه، بفرما.
حس میکنی داری خیانت میکنی؟
نه.
و امیدوارم تو هم همینطور باشی.
No comments yet. Be the first to leave one.