لومړۍ 200 کرښې.
زيرنويس از مهدي shine021
این خرد واقعیست
که بدونی چطور رها کنی،
چطور خودت رو آزاد کنی و طعم آزادی رو بچشی،
چون توی زندگی حسی قویتر از آزادی وجود نداره.
نواک فوقالعاده آسیبپذیره.
و آدمی لطیف و مهربونه.
ولی عصبانی هم هست. خشم هم در وجودش هست.
فکر کنم این خشم همون احساسات بیاننشدهایه
که مجبور شده اونها رو زیر فرش پنهان کنه.
اون یه بچهی بازیگوشه که فقط میخواد کاری رو بکنه که دوست داره
و توش هم واقعاً مهارت داره، ولی فکر نمیکنم
بیشتر بچههای اون نسل هیچوقت فرصتی داشتن
که زیاد بازی کنن.
در واقع، برای اون، تنیس یه آشیونهی امنه.
جاییه که عشق رو پیدا میکنه.
نمیتونم بگم از چیزی که دارم راضیام
یا از کسی که هستم.
همیشه میخوام بیشتر بشم،
بهتر، سریعتر و قویتر.
خیلی وقتها حس میکنم خودم رو زندانی کردهام.
برای اینکه پیشرفت کنی
و به اوج تواناییهات برسی،
باید واقعاً تکتک بخشهای
زندگیت رو تغییر بدی...
هر چیزی خارج از زمین تنیس رو
در خدمت زمین تنیس قرار بدی.
و این عواقبی داره.
زيرنويس از مهدي shine021
«نواک جوکوویچ: گـرگ در زمستان»
حس نمیکنم ازش قدردانی شده باشه
به اندازهای که شایستهشه
بهخاطر چیزهایی که به دنیای تنیس اضافه کرده.
هیچکس به دستاوردهاش نمیرسه.
یعنی، از این واضحتر دیگه نمیشه.
اون بهترین بازیکن تاریخه.
بیشتر از هرکس دیگهای مسترز برده،
و بیشتر از هرکس دیگهای گرند اسلم برده.
بیشتر از هرکس دیگهای رتبهی یک جهان بوده.
از هر نظر، کاری رو که ازش میخواستن انجام داد.
ولی بدنش داره حرف میزنه.
زمان داره حرف میزنه.
راستش هیچ تاریخی توی ذهنم ندارم،
برای پایان کارم.
میدونم خیلیها دارن حدس و گمان میزنن که
خیلی وقته که خیلیها منو بازنشسته اعلام میکنن.
گفتم چرا باید بخواین منو بازنشسته کنین...
وقتی هنوز بازی میکنم و هنوز در رقابتها هستم
اون هم در بالاترین سطح؟
هنوز جزو پنج نفر اولم، جزو ده نفر اول جهانم.
چرا باید دربارهی بازنشستگی حرف بزنم...
وقتی مدام به خودم ثابت میکنم که هنوز میتونم برنده بشم؟
مدال طلای المپیک تنها چیزی بود که نداشتم.
بردن مدال طلا نهایت آرزوم بود.
فقط یه هدف مشخص داشتم.
هوادارها سر جاشون هستن
برای چیزی که باید یه فینال تماشایی باشه
در فینال انفرادی مردان برای تعیین برنده مدال طلا.
نواک جوکوویچ مقابل کارلوس آلکاراس قرار میگیره.
نواک با ۲۴ عنوان قهرمانی گرند اسلم.
این پنجمین المپیکش بود. بیست سال بود که تلاش میکرد
برای صربستان طلای المپیک ببره.
بیست سال.
هر چهار سال فقط یه فرصت داری،
و وقتی اون مسابقه رو میبازی...
از نظر ذهنی خیلی سخته که بپذیریش.
'چهار سال دیگه باید صبر کنم تا دوباره فرصت پیدا کنم.'
کارلوس آلکاراس اونقدر استعداد داره
که از سر و روش میباره.
فقط ۲۱ سالشه، ولی تا حالا چهار گرند اسلم برده.
وقتی وارد المپیک شد،
نواک تمام اون سال حتی یه تورنمنت هم نبرده بود.
آیا این نقطهٔ عطفه؟
واضحه که آلکاراس... фавوریت مسابقهست.
ولی وقتی لحظهٔ حساس میرسه، نواک، همون نواکه.
نواک جوکوویچ!
میشد حس کرد که اون به اونجا نرفته بود
که مدال نقره بگیره.
ولش نکن، ولش نکن!
ـ بجنب! ـ بلند شو!
بلند شو!
خیلی خستهکنندهست که با اون استرس زندگی کنی
و فشارِ اینکه همیشه بهترین باشی.
و مدام با خودم فکر میکردم چه خوب میشه
اگه طلای المپیک رو ببره. یعنی دیگه تمومه.
'دیگه چیزی نیست که بخوام به کسی یا خودم ثابت کنم.'
و برای نواک جوکوویچ،
دو ست بر صفر.
نواک جوکوویچ برای صربستان طلا میگیره!
از خوشحالی گریه کردم.
خیلی حس آرامشبخشی بود.
و یادمه که مربیاش فریاد زد،
'بازی تمومه!
همهچیز رو به دست آورده. همهچیز رو به دست آورده!'
و من نگاهش میکردم و میگفتم: 'خدای من،
باید ببینیم بعدش چی میشه.'
اون گفت: 'نه، نه، داره فکر میکنه، داره تأمـ...'
منم گفتم: 'اون خیلی این کارو میکنه
'چون دوست داره اون بازی رو انجام بده،
ولی قطعاً دیگه راه فراری براش نیست.'
چه حسی داری؟
کمکم داره اثرش رو روم میذاره.
اتفاقهای زیادی دارن میافتن،
برای همین نمیتونم به خودم بیام.
یهجورایی نمیتونم با خیال راحت تصویر کلی ماجرا رو ببینم.
نمیدونستم، من هیچوقت المپیک رو نبرده بودم، پس این...
برای من، اوج دوران حرفهایم بود، مگه نه؟
با در نظر گرفتن همهی شکستهام در المپیکهای قبلی
و حسی که داشتم، و بعد فرازونشیب شدید احساسات
که از سر گذروندم.
و جشنگرفتنها
برای حدود هفت تا ده روز بعد از اون.
مواظب باش، مواظب باش، مواظب باش.
برون، برون، برون.
المپیک برای من خیلی انرژیگیر بود،
همونقدر که پاداشبخش بود
و تجربهکردنش زیبا بود،
و طلا بردن، و بودن خانوادهام کنارم،
و بعد برگشتن به صربستان و جشنگرفتن و همهی اینها.
این بهترین حسیه
که یه ورزشکار صرب میتونه تجربه کنه.
باز هم ممنون. زنده باد صربستان. بزن بریم!
وقتی در اوجی، وقتی داری همه رو شکست میدی،
وقتی حس میکنی بهترینی،
فرقی نمیکنه چند سالت باشه، میخوای به کارت ادامه بدی.
نوواک مصممه.
فکر میکنم این بهترین فرصتشه که یه گرند اسلم دیگه ببره.
نوواک جوکوویچ باید این کار رو
در ملبورن و به سختی انجام بده تا بیستوپنجمین گرند اسلمش رو ببره.
شمارهی ۲۵ جلوی روشه
و داره براش میجنگه.
در ورزش فقط سه راه برای بازنشستهشدن وجود داره.
یا خودِ ورزش مجبورت میکنه کنار بکشی،
و آدمهایی که قبلاً حتی به گرد پات هم نمیرسیدن
حالا دارن شکستت میدن.
یا بدنت مجبورت میکنه بازنشسته بشی. یه روز از خواب بیدار میشی،
و بدنت میگه: 'دیگه از پسش برنمیایم.'
یا وقتی هنوز در اوجی، کنار میکشی.
بیشتر بازیکنها به راه اول نیاز دارن.
'چون اگه هیچکدوم از شماها عرضهی شکستدادنم رو ندارین...
چرا باید کنار بکشم؟'
محاله که نوواک جوکوویچ
مشعل رو به کسی دیگه واگذار کنه.
باید خودت ازش بگیری.
همه ازش میپرسن: 'کی میخوای بازنشسته بشی؟'
و از این جور سؤالها.
قطعاً دربارهی بازنشستگیاش احساسات متناقضی داره.
این بزرگترین تصمیم زندگیشه.
وقتی شروع کردم، چهارسالم بود، شاید پنج سالم.
توی کوهستان بزرگ شدم و بچه که بودم، زیاد اسکی میکردم.
اما تنیس...
...تنها ورزشی بود که توی قلبم جا داشت.
پدرم اسکیباز حرفهای بود.
وقتی اسکی رو کنار گذاشت، مربی شد.
و وقتی مربی بود، توی پیست اسکی با مادرم آشنا شد.
رفت سر صحبت رو باهاش باز کرد،
و عشقشون از همونجا شروع شد،
و تصمیم گرفتن توی همون کوهستان زندگی کنن.
یه رستوران باز کردن.
تابستونها هم داشتن کنار رستوران یه زمین تنیس میساختن
درست کنار رستوران.
در واقع، اولین بار که شروع کردن
اون زمینها رو بسازن،
من بهخاطر رستوران خانوادگی اینجا بودم،
و به کارگرها کمک میکردم،
چون، میدونی، من... اصلاً اسم تنیس به گوشم نخورده بود.
قبل از اون، هیچکس توی خانوادهمون واقعاً تنیس بازی نکرده بود.
و بهم گفتن دارن یه زمین تنیس میسازن،
منم پرسیدم: این دیگه چیه؟
گفتن: 'خب، یه ورزشه.'
ورزش خوبیه، با راکت بازی میشه.'
از پدرم پرسیدم؛ اون دربارش میدونست.
بعد شروع کردم به تماشاش از تلویزیون،
و به کارگرها کمک میکردم.
از رستوران براشون نوشیدنی رایگان میآوردم.
در عوض، اونا... اجازه میدادن
بهشون کمک کنم.
ما ورزش رو دوست داشتیم،
و همیشه از تلویزیون ورزش تماشا میکردیم.
معمولاً شبکه ورزش رو میدیدیم؛ اون هم داشت ویمبلدون رو تماشا میکرد.
گیم، ست، مسابقه، آگاسی!
گفت: 'میخوام امتحانش کنم.
یه راکت میخوام.'
پس پدر براش یه راکت کوچیک خرید.
و شروع کرد بیرون بازی کردن،
میدونی، جلوی رستورانمون.
بعد، وقتی گفت: 'میخوام بازی کنم،'
فرستادیمش این کمپ.
توی کمپ داشت یه مسابقه بازی میکرد.
من رفتم بیرون و تماشاش کردم.
وقتی باخت، خیلی گریه میکرد.
گفتم: 'اشکالی نداره.
فقط یه مسابقه بود.' 'نه، نمیخوام.'
نمیخواست ببازه.
اوت!
یلنا گنچیچ، همونیه که بهش میگم «مامان تنیسیم».
من دوست دارم اینطوری صداش کنم.
تأثیرش روی من خیلی زیاد بود.
اون یکی از مربیهای اولیهٔ مونیکا سلش بود.
یه پسر کوچیک دیدم
No comments yet. Be the first to leave one.